چند روزي بود كه داشتم با اين موضوع بر سر نوشتن يا ننوشتنش با خودم كلنجار مي رفتم كه بالاخره خودم را از خود قيچي كردن رهانيدم و دل به دريا زدم و ... حالا بخوانيد:
نزديك به 10 روز پيش سر چهارراه اميرچخماق، مأمور گرفتن موتور سيكلت سوران بدون كلاه و راهنما و گواهينامه و ... هنگام قرمزي چراغ راهنمايي عقب يك موتوري را به جرم نداشتن كلاه ايمني گرفت كه راننده اش از شهروندان افغاني بود! در همين لحظه مرد افغان نيز عقب موتور ديگري را گرفت كه پشت چراغ قرمز منتظر رنگ سبز بود! راننده اين موتور كسي نبود مگر يك مردي با عبايي بر دوش و دستارِِِي بر سر! يعني يك آقاي روحاني... آن مرد افغان پس از گرفتن عقب موتور آن مرد روحاني رو به مأمور موتور گيري گفت: خب اون هم كلاه نداره! اگه اون شال داره خب منم دارم!
و آن آقاي مأمور موتور گيري مانده بود هاج و واج كه چه بگويد و البته بنده خدا آن آقاي روحاني هم لبخند زنان از موتورش پياده شد و به آن آقاي مأمور موتورگيري گفت: بيا موتور منم را بگير ... راست ميگه شال شاله ديگه!
و آن آقاي مأمور موتور گيري بيشتر هاج و واج ماند و البته هر دو را بخشيد و اجازه داد كه هردو موتور سوار بروند!
و البته من هم كمي هاج و واج شدم و هنوز هستم كه مگر نه اينكه مأموران محترم موتور گيري چون نگران جان و سلامتي موتور سوران هستند به آنها سخت مي گيرند و گير مي دهند كه كلاه ايمني بر سر بگذارند؟
پس چرا به آقايان محترم روحاني گير نمي دهند؟
آيا نگران جان و سلامتي آنها نيستند؟
آيا به غير از آن يك نفر، موتور سوار روحاني ديگري نداريم؟
آيا همه آنها اتومبيل سوارند؟
آيا آنها كه موتور سوارند غير خودي اند و زياد به بازي گرفته نشد ه اند كه هنوز موتور سوارند؟
آيا اساساً آن كسي كه موتور سوار است روحاني نيست؟
آيا هر كسي دستار بست روحاني نيست؟
آيا هر گردي گردو نيست يا آيا هست؟
آيا من زياد آيا آيا مي كنم؟
آيا ديگر بس كنم؟
آيا.....................
