باد هاي سهمگيني مي وزد در راه
موج هاي خشمگيني مي خيزد از دريا
در گذرگاه حيات و زندگاني،
«كوه» خواهي بود؟ ... يا چون «كاه»؟
كوه اگر باشي، تواني ماند؛
روي در روي هزاران موج
سينه اندر سينه هر باد ... هر طوفان
كاه اگر باشي چه؟ ... مي داني ...
خرمني را در مسير بادها بنگر
آنچه مانَد، گندم است و آنچه بادش مي ربايد: «كاه»
اين سروده را كه نمي دانم از كيست براي خودم و دوستان تئاتري ام نوشتم براي اينكه بدانيم بايد بمانيم و مجموعه تئاتر شهرمان و دستاوردهايش را كه با ساه ها خون دل همه هنرمندان تئاتر بدست آمده - با وجود همه كمبودها و سنگ اندازي هاي ... - نگه داريم و البته بسيار متأسفم كه مفهوم و محتواي اين سروده را به اين معضل داخلي خودمان محدود كرده ام!
