در حاشيه برگزاري مجمع عمومي انجمن نمايش و در تاريكي هاي آن سوي حياط بزرگ خانه نمايش چند جوانمرد شيردل به سبك وسياق زورو و رابين هود با پخش شبنامه انقلابي خود كوشيده بودند تا ذهن به خواب رفته هنرمندان به خواب رفته نمايش را بيدار ساخته و همزمان نيز با نشان دادن اين ضرب شصت، تلنگري بر پايه هاي سست و رو به زوال خانه نمايش سرشار از ظلم و استبداد و خود كامگي بزنند و اين خانه رو به خرابي را زودتر نابود نمايند تا خيال همگان هرچه زودتر آسوده شود و نفسي آسوده از ژرفترين ژرفاي دل بكشند و از بالاترين حفره بدن خود بيرون دهند!
اين جوانمردان كه گمان برده مي شود چندان هم نمايشي نباشند و تنها هراز چندگاهي دست از ساير كارهاي هنري بزرگ خويش در ديگر زمينه هاي هنري برداشته و سايه بر سر هنر تئاتر مي افكنند، برآن شده بودند تا با اين حركت شجاعانه و انسان دوستانه خود كه ناشي از تصميم گيري هاي محفلي / دكتري / دفتري بوده حق پايمال شده جوانان فرهيخته، خوشنام و خوش سابقه خويش را از زير چكمه هاي به خون آغشته خانه نشينان بيرون كشيده و بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را ... (ببخشيد اين جمله شادروان شريعتي بود) و بدين سان مانند دكتري كاركشته و ماهر كه بر بالين بيماري در آستانه مرگ حاضر مي شود و او را از بند مرگ مي رهاند، تئاتر بيچاره را جاني دوباره بخشند! ...هورا / آفرين / فردين دوست داريم!
افسوس و صد افسوس تبديل دوست به نادوست چه آسان شده است!