تبليغاتX
کشکول - از بيضايي بياموزيم

کشکول

از همه چیز و همه جا

همه باور داريم كه ادبيات كهن ما سرشار از سوژه ها و ماجراهايي است كه مي تواند دستمايه آفرينش آثار هنري گوناگون شود؛ فقط بايد مرد كار و مطالعه و پژوهش و تمرين وممارست بود

(اندكي هم ذوق و بلد بودن را بايد به اين ها افزود) تا نتيجه كار اثري باشد كه هم وامدار ادب و فرهنگ ما باشد، هم باعث آشنايي نسل جديد با داشته هايمان شود و هم اينكه حرفها و

دغدغه هاي امروزمان را بيان كند، يعني كاري كه استاد بيضايي در بيشتر نوشته هايش(نمايشنامه و فيلمنامه) انجام مي دهد.

از آنجايي كه اين روزها بمناسبت روز بزرگداشت حضرت فردوسي، گفتگو پيرامون شاهنامه و فردوسي و پهلوانان ايران زمين زياد شنيده مي شود، مناسب ديدم كه يكي از فرازهاي سياوش در فيلمنامه سياوش خواني استاد بيضايي را  در اينجا بياورم:

اين بخش براي هنگامي است كه پيكي از سوي كاووس، نامه اي براي سياوش آورده كه در آن از او خواسته شده تا گروگانهاي توراني را از دم تيغ بگذراند

سياوش كنار آب فرياد مي كند –

     ما خويشان را چه رسيده، كه در خون هم افتاده ايم؟

     اين كه مي گويي بكش نياي من است؛ و آن كه ژوبين بر تو گرفته بود برادر پدرت!

     روزگار چه ستمي كم دارد كه ماش بيفزاييم؟

     بس نيست بيماري و پيري و درد؟

     بس نيست آوار و زمين لرزك و تندآب و تگرگ؟

    ..............................

    بس نيست ديوبادِ آتشگون و سرماي پيرزن؟

    بس نيست ماندگي و شكستگي و نابينايي؛ ريختن دندانها، سپيدي موي، سستي سُتخونها، فرومردن اندامها؟

    بس نيست خوابمرگ شب و مرگخواب روز؛

    كه ما را باز مي دارد از اين اندك زمانِ كوتهْ زيستن؟

‌‌ (شمشير مي كشد)  نه!  (به ضربه ي وي دژ فرو مي ريزد)

شما گروگانها آزاديد و اين راه؛ - تا خانه ي خويش شويد و اين پيشكش ها بازبريد؛ كه تا من هستم بر پيمان خويشم!

 

 در ادامه بهرام پيش مي دود و او را از خشم پادشاه بيم مي دهد و سياوش پاسخ مي دهد كه من از آب مي گذرم. آبي كه روزي مادرم از آن گذشت و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت   توسط خورشید  |