تبليغاتX
کشکول - چشمه و سنگ

سه شنبه 1388/04/09

چشمه و سنگ

 

امروز و برای این صفحه سروده ای ساده و آشنا از شادروان "ملك الشعراي بهار" را برگزیده ام که برایم و برایمان یادآور کتاب فارسی دوران دبستان است، چهارم یا پنجمش را نمی دانم!

چشمه و سنگ

جدا شد يكي چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلي و گفت: دور اي پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزماي
كیي تو كه پيش تو جنبم ز جاي!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كَندن در ا ِستاد و ابرام كرد
بسي كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهي بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد
به هر چيز خواهي كماهي رسيد

برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداري است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها         
 
نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •