تبليغاتX
کشکول - هزار و یکمین خوانش از هزاران فریاد ناشنیده ی مردمانِ نادیده شده!

پنجشنبه 1388/02/03

هزار و یکمین خوانش از هزاران فریاد ناشنیده ی مردمانِ نادیده شده!

 

آن شب که خواستم – نمی دانم برای چندمین بار- نخستین نوشته ام را برایت فریاد بزنم و تو چشم بستی بر آن ناگفته های در گلو رسوب شده، وادارم کردی که نقاب از خود برگیرم و به دور از هر قید و بندی -آزاد و رها – اون عقده های لعنتی بوگندو رو بیرون بریزم و بگم:

 بابا آخه تا کی اینجا با این پا و کمر پر از درد روی این صندلی سِفت و زُمخت بشینم تا آقای دکتر از راه برسن؟ نکنه کارت سوختش ته کشیده و الان منتظر آژانسه تا باهاش بیاد مطب... وای وای کرایه آژانس هام که گرون شده *اصلاً نَشه جات گرون شده زحمت می کشی می سازی، یه آجان بگه آقا کلاه کاسکتت کو؟ همش پریده رفته سر ِ دار مجازات! راستی این سردار رادان بود یا بهرامشون! نمی دونم همونی که خانومای مانکنی و آنچنانی رو ارشاد می کرد تا سر از جبهه
"مسعود خان ده نمکی" در آوردن و آب توبه ریخت رو سرشون! عینهو "آقا اکبر عبدی" و "محمدرضا خان شریفی نیا" ی باشرف که بعد فیلم کفر آمیز "آدم برفی" دو سالیه به جمع رستگاران رستگار شده از "زندان شائوشنگ" پیوستن! آخه می دونین اونا توی اون فیلم جنس تقلبی می خواستن بِدَن دست مردم! "اکبر عبدی" رو رنگ کرده بودن می خواستن به جای شادروان "هایده" قالب کنن به مردم! مگه می شه توی این مملکت چیزی رو به زور قالب کرد به مردم؟! استغفرا... ولی داش مسعود ما –کیمیایی رو نمی گما- اصل جنس رو همچین ترگل و ورگل می ذاره پشت شیشه دوربینش ... عینهو هلویی که تازه از شاخه درخت کَنده شده و افتاده زیر درخت هلو، همون درختی که دختر شیرینی فروش بهش دخیل بسته بود تا دیگه کلاه قرمزی دست از خرابکاری های برداره و اون بتونه با نامزدش ازدواج کنه ولی دخترک خبر نداشت که کلاه قرمزی دوباره کار و بارش سکه شده توی رسانه ملی! خب وقتی کف گیر عزت جون و بر و بچ به ته دیگ می خوره ما بیننده های گرامی و ملت همیشه در صحنه باید قبول کنیم که وقتی "نه نه" نیست باید ساخت با "زن بابا" دیگه! بله باید رفت سراغ تجربه های گذشته ای که امتحانشونو خوب دادن؛ این کار خوب توی فوتبال هم انجام شد و بعد 10- 12 سال، رفتیم سراغ "ممٌد مایلی" – به گفته علی آقای پروین-  هرچند مربی تیم ملی را از کار کناره گیری کردنش! شاید می خواستن برن سراغ یه قدیمی تر! ولی نه رفتن سراغ همون پارسالی!! توی سیاست هم که چشم امیدمون به نخست وزیر 20 سال پیشمونه! توی اینجور موارد بازگشت به گذشته و استفاده از چیزهای گذشته کار خوبیه مخصوصاً اگه برگه های رای 4 سال پیش باشه!

به قول پسر خاله مگه چیه؟! راستی اگه گفتین چرا امسال پسر خاله نمی گفت: نفت بگیرم

خب معلومه چون همه جا گاز کشی شده، - هرچند یه خوردش هم "کش رفته" شده به کشورهای دوستمون- تازه شم دیگه نباد نفت بگیره باید پول نفت رو بگیره بذاره به حساب "پارسیان مهر امام رضا" تا توی قرعه کشی یه "رانا" برنده بشه و با یه "رانی" بشینه پُشتش –فرمون رو می گم-  بگازه تا سرکوه بلند! همون کوهی که خدابیامرز "اخوان ثالث" گفته بود که:

"سرکوه بلند آهوی خسته/ شکسته دست و پا اونجا نشسته

شکسته دست و پا درد است / اما نه چون دردِ دلش کز غم شکسته"

آخ آخ این دل شکسته چه دردی داره! آدم رو "نقره داغ" می کنه... راستی نمی دونم جمعه هفته پیش چی شده بود که توی برنامه "نقره" خدابیامرز "اخوان ثالث" رو نشون دادن که داشت شعر می خوند!!! گویا رسانه ضرغامی جون و شرکا می خوان با اهالی فرهنگ و هنر شبیه همون کاری رو بکنن که گروهی از هم پیاله هاشون به کمک "سیب زمینی" با مردم کردن! تا شعار

"دلت رو بدست آوردیم/ رأیت هم بدست میاریم"

برآورده بشه.

درسته رسانه مِیلی می خواد با چندتا سرود و آواز و ترانه قدیمی که به خورد اهالی فرهنگ و هنر می ده دلشون را به چنگ بیاره و ...  من می گم توی گذشته یه خبرایی هست!

دِ آخه اگه توی گذشته چیزی نبود، کتاب خاطرات و روز شمار "رد شدن از مشکلات" اون پیر و اوستای بیشتر سیاسیون ایران چاپ نمی شد که!

اصولاً وقتی چیزی چاپ می شه باید مواظب بود تا چاپیده نشه! مثل پول که وقتی چاپیده می شه بهش می گن "اختلاس" که باعث "اختلال" حواس جامعه می شه که این پولا چی شد؟ کجا رفت؟ اونی که پولا را در رفت و برداشت! الان تو کدوم یک از جزایر عرب با رفیق و دوست هم سلولش داره "رایحه خوش" قدرت رو با بینیش می کشه بالا، اصولاً کشیدن بالا کار خوبیه! شما توجه کنید ببینید جارو برقی می کشه بالا و همه جا تمیز می شه، یا وقتی یه نفر داره توی آب غرق می شه یا لبه پرتگاه آویزونه یه نفر دیگه میاد و دستش رو می گیره و می کشدش بالا! یا وقتییه نفر داره با سرعت می ره و از پنجره اش بیرون رو کثیف می کنه باید ترمز دستی و شلوار... ببخشید شیشه ماشین رو کشید بالا!! یا اینکه چقدر خوبه که آدم بتونه با پشتکار ِ زبون بازیش خودش رو از پایین جامعه بکشه بالای برج میلاد تا تبدیل بشه به نماد تهرون! تا همش توی هر سریال، فیلم تلویزیونی و فیلم سینمایی دست کم توی سه چهار تا پلان دیده بشه و کم کم جای برج و میدون آزادی رو بگیره!

درستش هم همینه! آخه وقتی ما توی مملکتمون کیلو کیلو، نه! صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم دیگه چیکار به نشون دادن برجش داریم ما که اهل ریا نیستیم! این برج نشون دادن کار آمریکایی هاست که اصل جنس رو ندارن چسبیدن به فرعش!

گفتم که صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم! شک دارید؟ برید ورزشگاه آزادی ببینین هنگام باخت یا برد یه تیم، این طرفداران جوان با سوت بلبلی و پا زمین کوبیدن و صندلی پرتاب کردن چه انرژی بالایی از خودشون در می کنن! خب این یکی از محسنات فوتباله ایرانیه دیگه که می تونه انرژی این همه آدم رو توی یک ورزشگاه نگه داره تا به دیگر نقاط کشور و دیگر نقاط حساس بدن بعضی از دوستان برخورد نکنه! علی الحساب دایی و مایلی کهن و عابدزاده و کریمی و نیکبخت که "فحش خورشون" ببخشید **"انرژی دونشون" مَلَسه کفایت می کنن!

شما را به خدا ببینین این خارجیا چقدر نفهمن! ما این انرژی به این پراکندگی و زیادی رو داریم و در اختیار گرفتیم  اونوقت اونا چسبیدن به انرژی یه هسته ناقابل که به چشمم نمیاد!!

این نوشته همچنان می تواند ادامه داشته باشد، چنانچه خواستم از دنیای وبلاگ نویسی کناره گیری کنم بیانیه شماره 2 را هم می نویسم البته دست همه دوستان باز است که بقیه اش را در وبلاگ خودشان بنویسند.

*****************************

* بر اساس دیالوگ سید/ وثوقی در فیلم "گوزنها" ساخنه مسعود کیمیایی

** "انرژی دون" چیزیست مانند "قطعنامه دون" که رییس جمهور فرمودند

پی نوشت1) پیشنهاد می کنم تا هریک از شما دوستان در نوشته آتی خود دیگران را به خواندن یک یا دو نمونه از نوشته هایتان میهمان کنید که بیش از سایر نوشته ها دوستشان دارید، یعنی آن نوشته ها را در پی نوشت پیوند دهید.

پی نوشت2) من در اینجا شما را به خواندن آن دو نوشته فرا می خوانم: خروس بی محل و آیا...؟!

پی نوشت3) چند روزی است که با وبلاگی آشنا شده ام که نوشته هایش را دوست دارم، هر چند نان نویسنده را در فهرست پیوندهای وبلاگم آورده ام: ججو خان  که نوشته های "فاحشه... دعایم کن!!!"

و یک "لیوان شیر" برایم جالب بود

۴) چشم براه مسابقه فرهنگی هنری "کشکول" باشید، آزمونی با تنها یک جایزه!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •