تبليغاتX
کشکول - سه ماه زندان برای یک وبلاگ نویس

جمعه 1387/12/23

سه ماه زندان برای یک وبلاگ نویس

 

از چند روز پیش مواردی را در یاد سپرده بودم برای یادداشت در وبلاگ، تا اینکه چهارشنبه این sms رسید: رضا حقیقت نژاد نویسنده وبلاگ ایساتیس در پرونده وبلاگ نویسی بطور غیابی محاکمه و به سه ماه زندان محکوم شد!

سال ۸۳ با "آقا رضا" آشنا شدم، در طول مدتی که سردبیر روزنامه خاتم یزد بود گاهی برایش مطلب و خبر تهیه می کردم، انسانی است آرام، با ادب، بی ادعا و کوشا ...

"آقا رضا" از این گلایه کرده که چرا به صورت غیابی محاکمه اش کرده اند، گویا او هنوز باورش نشده که مسئولان ما بسیار مهر وَرز هستند و به هیچ وجه دلشان نمی آید که او مسافت طولانی کیش – یزد را بپیماید برای حضور در دادگاهی که بود و نبود وی در آن هیچ گونه خللی در رأی قاطعانه آنها ندارد! این دوستان خواسته اند "آقا رضا" تنها یکبار رنج و هزینه سفر به یزد را دچار شود که آن هم به امید خدا برای رفتن به ...

یکی سرنوشتش مانند "آقا رضا" می شود دیگری هم مانند "احمد آقا" دوست نویسنده وبلاگ گل های آفتابگردان که به خاطر نوشتن مقاله ای درباره پاسارگاد و سد سيوند، ۲ سال است از کار رانده شده و ...

*****

بگذریم شنیدن خبر "آقا رضا" باعث شد که به سوژه دیگری برای نوشتن بیندیشم ...

خواستم درباره جشن نیکوکاری بنویسم و پاسخ این پرسش را جویا شوم که چرا با بودن بسیاریِ این گونه برنامه ها به مناسبت های گوناگون و یا پرداخت خمس و زکات و فطریه و حساب 100 امام توسط مردم و نیز وجود صندوق های دریافت صدقه کمیته امداد در هر 100 متر  و نیز درون مغازه ها و ... باز هم آمار خانواده های زیر پوشش این کمیته فراوان است؟!

*****

ناگهان به یاد یکی از خاطرات استاد خسرو حکیم رابط نازنین و دوست داشتنی - یکی از بهترین نمایشنامه نویسان ایران – در کتاب من با کدام ابر... / روز هفتم(خاطره ها) افتادم. به سراغ کتاب رفتم آن را ورق زدم، دومین خاطره من را نگه داشت! خاطره ای از سال 1328، بخوانید:

خسرو حکیم رابط

مدرسه "امیر عضد". سال هزار و سیصد و بیست و هشت. صبح است و مراسم دعای صبحگاهی. روز پانزدهم بهمن ِ سال گذشته، شاه را در دانشگاه تهران تیر زده اند –که نمرده است- غیر قانونی شدن "حزب" بگیر و ببندِ مفصل و حالا دیگر، همه روز، دعای صبحگاهی برای سلامت شاه. معلم ها در یک صف، در یک سو. محصل ها در دیگر سو.

دو سه تا از بچه ها خوش صدایند. هر روز یکی از آنها دعای صبحگاهی را می خواند. امروز نوبت پسرکی است از کلاس من. امروز هم روزی است مثل همه روزها. بی هیچ انتظاری؛ انتظار وقوع حادثه ای.

"محمد انصاری!"

"بله آقا!"

"بیا بخون!"

"نمی خونیم آقا."

"نمی خونی!؟"

"نه آقا!"

این "نه آقا" ی بچگانه، در این جهنم، در این قبرستانِ خاک آلودِ کازرون، هیچ کمتر از گلوله ای نیست که سال گذشته در دانشگاه تهران به سوی شاه شلیک شد.

نیم تختی می آورند. طفلک را بر آن می خوابانند. بابای مدرسه بر شانه او می نشیند.ناظم مدرسه با ترکه خیس انار آماده می شود. یکی از معلم ها پاهای "تیر انداز" کوچک را می گیرد و می زنند و می ززند و من ایستاده ام؛ عرق سرد بر تیره پشت و عرق شرم بر چهره. از همان روز ِ اول که به کلاس رفته ام "تبلیغ عدالت خواهی و سربلندی" و حالا، فقط، "ایستاده ام". شرمگین. همین. "همین؟"

"تیرانداز" می خورَد و می خورَد، بی هیچ فریادی و در تمام مدت چشم بر من دارد که آن سوتر ایستاده ام- به ظاهر ایستاده ام، اما در حقیقت نشسته ام؛ شکسته ام. شکنجه به پایان می رسد.

راه می افتند و راه می افتم به سوی کلاس. "تیرانداز" کوچولو، شلان شلان از پله ها بالا می آید، پهلو به پهلوی من. روی پله دوم یا سوم چشمان درخشانش را به من می دوزد. من سر پایین می اندازم. می زند به پهلویم. نگاهش می کنم. نمی توانم بفهمم که بغضی در راه دارد یا لبخندی. دوباره می زند به پهلویم و می پرسد:

"خوب بود؟"

**********************

پی نوشت۱) در آستانه "هفته وحدت" هستیم که به پیشنهاد کسی- آیت ا... منتظری- شکل گرفت که هم اکنون گوشه نشین و منزوی شده ولی یادگارش همچنان زنده است!

پی نوشت۲) چنانچه می خواهید به هر یک از سه کاندیدای اصلاح طلب به صورت جداگانه یا با هم پیام

بدهید به سایت یاری بروید.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •