چهارشنبه 1387/12/14
یادداشت های پراکنده از تئاتر "شکار روباه"
دوشنبه 12 اسفند، بخت یاری کرد تا به همراه چند نفر از هنرمندان تئاتر یزد به تماشای تئاتر "شکار روباه" تازه ترین کار استاد دکتر "علی رفیعی" بنشینیم؛ تئاتری که در زمانی نزدیک به 2 ساعت و 30 دقیقه ماجرای فرار "آغا محمد خان قاجار" از شیراز، گردآوری برادران و سربازان، سرکوب مخالفان، بدبینی و کشتن نزدیکان و برادران، حمله به کرمان، کشتار مردم کرمان، کشتن لطفعلی خان زند، تاج گذاری و در پایان کشته شدن این نخستین پادشاه قاجار را روایت و تصویر کرد.
تئاتری که نمایش دهنده نفرت، انتقام، بدبینی، کینه ورزی، خودخواهی، قدرت دوستی و عشق های سرکوب شده و دست نایافته بشر و مشخصاً "آغا محمد خان" بود که باید اعتراف کنم در پاره ای از زمان های میانه نمایش که او از آن عشق از دست رفته سخن می گفت دلم به حالش می سوخت!
در اینجا می خواهم یادداشت های پراکنده ام که در تاریکی سالن و هنگام اجرا در گوشه گوشه های یک کاغذ می نوشتم را برایتان بازنویسی کنم:
1- "عمه بگم" برای اینکه "آغا محمدخان" را به فرار از شیراز و به دست گرفتن قدرت تشویق کند: مردم به امید فرداهای بهتر به هر نورسیده ای تن می دهند.
2- آغا محمد خان در پاسخ به سه راه زنی که در همان آغاز راه با آنها روبرو می شود: آرزو چیزیه که آدم می خواد بهش برسه ولی نمی تونه برسه!
3- مرتضی قلی- یکی از برادران آغا محمد- به آغا محمد خان: تو به هیچی احترام نمی ذاری جز قدرت خودت!
4- هنگامیکه "عمه بگم" که خیلی هوادار "آغا محمد" بود و به او بسیار کمک کرد تا به قدرت برسد به دست "آغا محمد" کشته شد خدمه سردخانه مردگان/ راوی بالای سر عمه می گوید: کودکت بزرگ شد ای زن و تو نفهمیدی خنجری که به دستش دادی سینه ات را سوراخ می کند!
5- جرم کشته شدن "جعفر قلی" - یکی از برادران "آغا محمد خان"- که البته به "آغا محمد" بسیار وفادار است "مظنون" بیان می شود چراکه خود "آغا محمد خان" هم هنگامی که دستور به کشتنش می دهدمی گوید: تو تنها کسی هستی که نمی دانم گناه کاری یا نه!
6- "آغا محمد" به بیوه برادرش: ... فکر می کنی کشت 4 برادر کار آسونیه؟ .... من که کار بدی نکردم، فقط چیزی را که خدا به این دنیا فرستاده بود، براش پس فرستادم
7- بخشی از تک گویی "آغا محمد خان" پس از کشتار مردم کرمان: ... با هر کسی که کشته می شود، چشمی که بیرون می آید و سری که ار تن جدا می شود مصلحت کشور است و چه مصلحتی جز حکومت بر مردمی نابینا!
"آغا محمد خان" در کنار "عمه بگم" - "آغا محمد خان" در کنار برادرانش
پی نوشت ها:
یک) شاید همه این یادداشت ها، همان جملات گفته شده توسط بازیگران نباشد و صد البته اگر برداشتی هست برداشت من است
دو) فلسفه "شکار روباه" که در نمایش گفته شد این است که: "آغا محمد خان" به شکار روباه می رفته آنقدر با اسب پی روباه می تاخته تا خسته اش کند، آن گاه زنگوله ای به گردن روباه می انداخته که صدای زنگوله موجب می شده تا حیوان به گمان اینکه صدای زنگوله سگ های شکاری است دوباره بترسد و از خود فرار کند تا اینکه کم کم به صدا عادت می کند اما اصل ماجرا از اینجا آغاز می شود: صدای زنگوله باعث می شود که دیگر روباره بیچاره نمی تواند نه برای شکار و نه برای جفت گیری به حیوانات دیگر و یا روبهان دیگر نزدیک شود و اینگونه بوده که از گرسنگی می مرده و هم به گونه ای توانایی زاد و زایش را از دست می داده!
سه) در همه زمان نمایش بویژه زمان هایی که بازیگر نقش "آغا محمد خان" سخن می گفت به یاد شادروان "احمد آقالو" بودم و گمان می کردم اگر زنده بود یقیناً بازیگر این نقش او بود، این بدان معنا نیست که بازیگر کنونی بد بازی کرده باشد، اتفاقاً همه بازی های فیگورایتو بازیگران یکدست و خوب بود
چهار) پس از پایان نمایش چند دقیقه ای با "دکتر رفیعی" نازنین گفتگو کردیم؛ دکتر از بهای بلیط نمایش –ده هزار تومان- زمان اجرا –ساعت 30/18- و فصل اجرا -اسفند- ناراضی بود و گلایه داشت و بر این باور بود که همه این ها سیاستی است تا گروه کمتری از این نمایش دیدن کنند، دکتر می خواست از سه شنبه 13 اسفند بلیط را نیم بها در اختیار دانشجویان قرار دهد. دکتر می گفت من نمی توانم در برابر این جریان کار جندانی بکنم، من مانند دانه ای گندم هستم که بین دو سنگ آسیاب هستم!
پنج) چنین بر می آمد که "دکتر رفیعی" همه حرف ها و درد دل های ناگفته این چند سال را در این نمایش گفته است و همین موجب شده بود تا "گفتگو ها" نسبت به دیگر عناصر نمایش برتری داشته باشند و البته ریتم کلی اجرا "کُند" به نظر برسد.
شش) تابلوها و میزانسن های زیبایی در نمایش وجود داشت که خب البته چیزی جز این هم انتظار نمی رفت اما یکی از تابلوهایی که بسیار آن را دوست داشتم صحنه ای بود که "آغا محمد خان" برای تاج گذاری پشت پرده حریر قرار گرفت که شیشه تلویزیون هم را تداعی می کرد! گونه ای فاصله بین "آغا محمد خان" و مردم
پی نوشت پایانی) گویا این سخن زرتشت است: ستیز من با تاریکی است، برای ستیز با تاریکی شمشیر به رویش نمی کشم، چراغ می افروزم.
پی نوشت خیلی بی ربط) در چند جا از نمایش – هنگام قتل ها- صدای تفنگ های ترقه ای بازیگران همه را از جا می پراند صدای این تفنگ های ترقه ای آنچنان قوی بود که ما گمان کردیم انگار خود جناب ترقه را به عینه می بینیم!!!



