دوشنبه 1387/12/05
ماجرای "آخوند کرباسی" یزد و کاسه شیره
در زمان های گذشته و در یزد انسانی وارسته و فرهیخته ای بوده که همه به نام "آخوند کرباسی" می شناختندش؛ آرامگاه او در میانه خیابان "مهدی" شهر یزد است، به یاد دارم که حتی تا 20 – 25 سال پیش نیز آرامگاه او به عنوان یکی از شاخصه هایی بود که مسافران تاکسی از آن برای بیان مسیر یا مقصد خود کمک می گرفتند: "سر قبر آخوند"
البته این متن به لهجه یزدی است! این که چرا به لهجه یزدی می نویسم از آن روست که دوستی –نویسنده وبلاگ ترقه- در یکی از یادداشت هایی که برایم نوشته بود عنوان کرده بود که ای کاش می شد هر وبلاگ نویسی با لهجه شهر خودش بنویسد! بنابراین من هم بر آن شدم تا چنین نگارشی را در کشکول تجربه کنم.
اینک بشنوید ماجرایی بسیار جالب و پند آمیز از "آخوند کرباسی":
مِگَن که آخوند کرباسی در مبارزه با نفس خودش خیلی معروف بوده و همیشه
هر چی دلش مُخواسّه برعکسشا انجام مِداده!
یَه رو (یک روز) دل آخوند کرباسی هوس شیره مُکُنَه، اما آخوند مَحَلِّش نَمِذاره،
روز دوم هوسه بیشتر مِشَه اما بازَم مَحَلِّش نَمِذاره، تا اینکه صُبِ روز سوم
دیه طاقتش سر میاد و بُلن مِشه که بره دنبال شیره!
توی راه داروغه را می بینه که یَه گوشه خوابیده بوده، آخوند هم مِرَه جلو و
سَرتیپا مِزَنه زیر داروغه به خیال اینکه داروغه بیگیرَدِش و بندازه تِش توی زندون
تا آخوند اینجورَکی خودِشا از خوردن شیره مَروم (محروم) کُنه!
وَختی آخوند تیپا مِزنه گَلِ داروغه، داروغه گوشه چَشِشا وا مُکُنه و مِگَه:
شیخ اَگه نَمُخوای شیره بُخوری نخور چرا مَنا مِزَنی؟ بیا بِرو بِذار بُخوابِم!
آخوند کرباسی خیلی تعجب مُکُنه و پیش داروغه مِگَه تو از کجا و
چِطَری(چطوری) فهمیدی؟
داروغه اولش خو (خب/ که) چیزی نَمِگه اما آخوند اِقٌه(اینقدر) اصرار مُکُنَه
و قسم جلاله ش مِده تا داروغه رازش را مِگه
و اما بشنوید راز داروغه را:
داروغه: وَختی دوماد شدم همون شب اول فَمیدم که زَنُم باکره نیس، زَنُم شورو
(شروع) کِرد به التماس و دَرخواس و گریه و زاری آبروما نَبَر ... اَگَه مَنا نِگَر داری
دعات مُکُنَم هرچی مُخای خدا بِدَتِت و از این حرفا...
منم باش زندگی کِردم و با زَنُم پیش هم قرار هِشتِم که تا وَختی زنده هَسٌِم
این رازا بین خودون (خودمون) نِگَر دارِم... زَنُم چَن سال پیش خدابیامرز شد و منم
تا حالا پیش کسی چیزی نگفته بودم، و خدا هم این قدرتا به من داده تا
بی تونم فکر آدما را بوخونم! حالام که تو اصرار کردی و قسمُم دادی
و من مجبور شدم تا راز اون خدا بیامرزا بگم، دیه نَمُخوام زنده باشم،
و داروغه همون جلوی شیخ رو زمین دراز مِکَشه و درجا می میره!
*****************
پی نوشت ۱) نویسنده وبلاگ بهارنو که چند روزی است توسط دوستان اصولگرای یزدی تهدید می شود! مطلبی با عنوان زنده باد مخالف من نوشته، بد نیست آن را بخوانید
پی نوشت ۲) سایت خبری تحلیلی عصر یزد در راستای ایجاد سرگرمی(فیلتر کردن، تهدید کردن و ...) برای دوستان اصولگرا راه اندازی شد!

