تبليغاتX
کشکول - نيايش

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

۱) شهريور و مهر 75 در نمايش بازي مي كردم به نام «آهو، دختر شهر آفتاب» كه پايان نمايش با نيايشي همراه بود كه دو راوي نمايش بر زبان مي آوردند؛ آن نيايش اين بود:

 

*نيايش مي بريم بر درگاه آن كس كه پيام آورانش با آهن و كتاب و ميزان آمده اند تا م‍‍ژده دهند بر دادگري و بيم دهند از جفاكاري.

 

*نيايش مي كنيم تا روزگاري برسد كه براي گفتن حقيقت، نه شمشير نياز باشد و نه لعنت و نفرين.

 

*همگان در جهان آزاد باشند، بدان گونه كه به عشق ورزيِ به آزادي نياز نباشد.

 

*چنان شود يا حكٌام حكيم باشند يا حُكما حاكم.

 

*زمين گيج و مست از خون هايي شده كه بر دلِ او ريخته، چنان شود كه هر كس بينديشد كه به كشتن نينديشد.

 

 ************************

۲) آنکه نام کوچکش با حرف پایان عشق آغاز می شد ناگهان زود به پایان رسید!

 

در اين مطلب ديدم بد نيست بمناسبت در گذشت روان شاد قيصر امين پور، بخش پاياني شعر « تصويري از گورستان ظهيرالدوله شميران » سروده شادروان مهدي سهيلي را بياورم:

 

خوشا هجرت از اينجا با دل پاك

كه همچون گُل نهندت در دل خاك

خوشا آنكس كه چون زين ره گذر كرد

به اقليم نكوكاران سفر كرد

خوشا! با عشق حق در خاك رفتن

بدا! پاك آمدن ناپاك رفتن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت   توسط خورشید  |