دیشب فرصتی پیش آمد تا نمایشنامه مرگ و دختر جوان نوشته آریل دورفمان را بخوانم، نویسنده ای که در آرژانتین به دنیا آمد و سپس شهروند شیلی شد.
این نمایشنامه در سال ۸۰ با ترجمه حشمت ا... کامرانی توسط نشر ماه ریز چاپ و منتشر شد و در مهر ماه سال ۸۱ یک گروه دانشجویی این نمایشنامه را در تالار نمایش خانه هنرمندان اجرا کردند.
دورفمان این نمایشنامه را با الهام از قطعه دختر و مرگ اثر شوبرت نوشته است.
گفته شده که مضمون خائن و قهرمان مهم ترین مضمون نوشته های دورفمان است.
شخصیت های نمایش ۳ نفرند:
پائولینا: زنی که در دوران دانشجویی یک مبارز انقلابی بوده و توسط نیروهای حاکم شکنجه شده
ژراردو: همسر پائولینا، که او هم مبارز بوده و الان پس از پیروزی نیروهای انقلابی توسط رییس جمهور عضو کمیته تحقیق شده که کارش پیگیری و شناسایی افرادی است که در دور قبل باعث آزار و شکنجه مردم شده اند
روبرتو: تازه واردی که ورودش به خانه پائولینا و ژراردو باعث بازگشایی خیلی از رویدادها می شود
به چند نمونه از گفتگوها توجه کنید:
پائولینا: (به ژراردو که عضو کمیته تحقیق است) کشف کن چه اتفاقی افتاده، همه چیز را کشف کن ...
ژراردو: همه چیز را، تا آنجا که بتوانیم. ما تا جایی پیش می رویم که...[مکث] که ...
پائولینا: مجاز باشیم
ژراردو: محدوده کارمان است. اما خیلی کارها می توانیم بکنیم ... نتیجه بررسی هایمان را منتشر می کنیم ...
***************************
پائولینا: توافق، سازش، مذاکره. در این مملکت همه چیز با توافق انجام می شود؟ مگر نه؟ معنای این انتقال و تحول هم همین نیست؟ آنها اجازه می دهند ما دموکراسی داشته باشیم، ولی زمام اقتصاد و نیروهای مسلح را خودشان به دست می گیرند؟ کمیته می تواند درباره جنایت ها تحقیق کند، ولی کسی به خاطر آنها مجازات نمی شود؟ آزادی که هرچه می خواهی بگویی به این شرط که همه چیزهایی را که می خواهی نگویی؟ ...
*****************************
روبرتو: (اعتراف می کند) ... موسیقی شوبرت پخش می کردم، چون راهی بود برای جلب اعتماد زندانی ها. ولی در عین حال، می دانستم که راهی است برای تسکین درد و رنجشان. ...
زندانی ها به کسی احتیاج داشتند که کمکشان کند و مراقبشان باشد، کسی که بتوانند به او اعتماد کنند. ...
... نقش من این بود که تشخیص بدهم زندانی ها می توانند آن مقدار شکنجه و شک الکتریکی را تحمل کنند یا نه. اوایل به خودم یمگفتم این خودش راهی است برای نجات دادن زندگی آدم ها، و همین طور هم بود، ...
به آنها دستور می دادم شکنجه را قطع کنند، چون ممکن بود زندانی تلف شود. اما کم کم خودم هم شروع کردم و نیکی و فضیلتی که احساس می کردم ذره ذره به هیجان تبدیل شد، نقاب فضیلت و نیکی از صورتم افتاد و هیجان باعث شد کاری که می کردم از نظرم پنهان بماند، نفهمم توی چه باتلاقی ...
***************************
امیدوارم بتوانید این نمایشنامه را بخوانید و امیدوارم امکان اجرای آن در یزد هم باشد!
