چند روزیه که به یاد سروده ای از سهیل سهیلی بنام من بی فردایی افتادم، سهیل سهیلی فرزند مهدی سهیلی شاعر نام آشنای کشورمون هست.
سهیل این سروده را فروردین ۱۳۵۴ زمانی که در لندن بوده برای پدرش می فرسته و پدر نیزاون رو در یکی از کتاب های خودش به چاپ می رسونه و البته با سروده ای به نام دولت فردا در همون کتاب به فرزندش پاسخ می ده و اینک «من بی فردایی»:
منم و تنهایی / منم و ویرانی
منم آن زنده بگور / که به گور رَوم گور به گور
منم آن رانده ز شهر / که به هر شهر روم شهر به شهر
آره من در بدرم، خانه بدوش
روزگاری سر و سامانی بود،
دل شاد و لب خندانی بود،
دل من بسته به فردایی بود
ولی حالا رو لبم گل غم کاشته شده! دوس دارم داد بزنم:
کجایی کلبه من؟
شب تارَم رو ببین / کجایی فردای من؟
حال زارم رو ببین / انتظارم رو ببین
تا به کِی داد بزنم؟ / تا به فردای محال؟!
پیش کی داد بزنم؟ / پیش چن تا کر و لال؟!
..............
آره من خوب می دونم، روز مرگم می رسه
هر چقدر داد بزنم:
شب تارم کجایی؟ / روزگارم کجایی؟
شب تاری ندارم / روزگاری ندارم
هرچی فریاد بزنم:
حال زارم کجایی؟ / انتظارم کجایی؟
حال زارم ندارم
انتظارم ندارم
