جمعه 1388/06/27
سوره یکصد و سوم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سوگند به عصر / براستی که انسان همه در زیانکاری است /
مگر آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند و سفارش کردند به درستی و راستی و
سفارش کردند به بردباری و پایداری
*********************************
پی نوشت ها:
* نمی توانی چگونه و چه هنگام مُردن خود را برگزینی، تنها می توانی چگونه زندگی کردن اکنونت را برگزینی
* راز به پایان رساندن هرکاری، کوشش است
* میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد.
* زنده ماندن در دل ها یعنی نمردن.
* آیین افطاری اصلاح طلبان یزدی شامگاه چهارشنبه 25 شهریور در باغ دولت آباد برگزار شد و پس از افطار، آقایان کلانتری استاندار دولت اصلاحات- حجه الاسلام منتظر قائم –برادر شهید منتظر قائم-
حجه الاسلام سلیمانی–استاد دانشگاه- و حمزه غالبی هرکدام در سخنان کوتاهی به بررسی شرایط پس از انتخابات پرداختند؛ گفتنی است سه نفر آخر از بازداشت شدگان رویدادهای پس از انتخابات به شمار می روند.
* وبلاگ های بهار نو و رسانه سبز www.resaneie-sabz.blogfa.com فیلتر شدند.
شنبه 1388/06/14
مجلس ضربت زدن
در آستانه 19 رمضان و روز ضربت خوردن آن بزرگ مرد دادگر ِ دادپرور ِ دادگستر پیشوای همه انسان های آزاده و نیک اندیش امام علی هستیم که درود پروردگار بر او باد.
به همین مناسبت جمله هایی از نمایشنامه "مجلس ضربت زدن" نوشته استاد بهرام بیضایی را برایتان می نویسم.
چکیده نمایشنامه:
یک گروه نمایش در تدارک اجرای نمایشی به نام "مجلس ضربت زدن" هست اما به دلیل بخشنامه هایی که از سوی سیاست گزاران و برنامه ریزان امر نمایش می شود آنها اجازه ندارند به دلیل قداست و آسمانی بودن بخشی از شخصیت علی(ع)، ایشان را نمایش بدهند! چنین دستوری کار را برای نویسنده دشوار کرده و او چنین دیدگاهی را نادرست می خواند و موجب بگو مگو های نویسنده با کارگردان می شود چراکه نویسنده بر این باور است که چنین رویکردی حذف نیکی ها و انسان های پاک از صحنه را به ارمغان می آورد...
... و چند نمونه:
1- در جایی نویسنده در پاسخ کارگردان که می پرسد چیزی هست که تو را به این شخصیت جذب کند پاسخ می دهد «روشنفکری ش» و کمی بعد به تکیه گاه ِ عقلی ِ بعضی از حرف هایی که از امام بازگو شده اشاره می کند و برای نمونه می گوید:
نویسنده: فرزندانتان را نه برای زمان خودتان، که برای زمان خودشان
تربیت کنید!
(متوجه گیجی بقیه شده-)
نویسنده: تنها کسی که متوجه حرکت زمان بود؛ و این که نمی شه قانون
این دوره رو بر دوره های بعد هم تحمیل کرد! و نمی شه رشد
نسلها بی تغییر بمونه!
***********
2- نویسنده: در چنین دورانی که چهارچوبی جز گفتار دینی نبود، و در
برابرش گفتار جاهلی، اون حرفهایی در چهارچوب خرد زد.
مثل همین - که گفتم! اون – یک جورهایی – روشنفکر عصر
خودش بود. اگه کتابشو بعدها دیگران جمع آوری کردن، یعنی
که بالقوه نویسنده بود؛ که چند خودسر – در یک مجلس
مخفی قتل های زنجیره ای – اسمشو در صدر کسانی قرار دادن
که باید بکشن. و برای همینه که خیال می کنم در باره ش باید
بنویسم.
************
3- نویسنده:(به کارگردان) مثل محکومها نگاهم نکن! من کتابها رو ورق زدم.
برای من اون ترکیبیه از شجاعت و روشنفکری. با تعریف های
امروزی ما سیاستمدار نیست. سیاست و روشنفکری با هم
نمی خونن و روبروی هَمن. این نگرش شما هم هست که
می خواین اجرا کنین؟

این لوگو بر گرفته از وبلاگ "وحدتی ارتباط و موج سوم" است به نشانی http://vadatiertebatco.wordpress.com/
پی نوشت ها:
* این نمایشنامه را حتما بخوانید!
* ذهن مانند چتر نجات است، هنگامی کار می کند که باز شده باشد
* هیچکس کورتر از آن که نگاه نمی کند، نیست!
پنجشنبه 1388/06/05
یک بوس کوچولو
...هر روز یکی دو ساعت را با فرزند یکسال و هشت ماه اش بازی می کرد، این بازی در خانه شان قانون نانوشته ای شده بود که همیشه و بویژه پیش از خواب از سوی فرزندش پیگیری و اجرایی می شد!
یکی از این بازی ها که هنوز برایش نامی نگذاشته بودند به این صورت بود:
پدر چهار دست و پا روبروی فرزندش قرار می گرفت، فرزند لپ هایش را باد و دست های کوچکش را مشت می کرد و با صدایی همانند تلفظ "دیش" –که نقش افکت ضربه مشت را بازی می کرد- به صورت پدر ضربه می زد و پدر با گفتن آاااخ خود را به زمین می انداخت، یعنی که مرده است! و اینجا بود که فرزند به سویش می آمد و با یک بوس کوچولو زندگی دوباره ای به پدر می بخشید و برخاستن پدر با در آغوش گرفتن فرزند و خنده و شادی هر دو همراه می شد؛ در نوبت بعدی جای پدر و فرزند در این بازی تغییر می کرد!
***************************
...در اتاقی خفه و تاریک که نمی دانست کجاست، کسی به صورتش مشت می زد! ضربه ای که زحمت گفتن "دیش" را به زننده مشت نمی داد چراکه ضربه "صدا سر خود" بود!
با یکی از ضربه ها، بی حال روی زمین افتاد برای لحظاتی در دنیای بی وزنی و خلاء غوطه ور شد فرزندش را دید که به سویش می آید، در درونش لبخند کمرنگی زند، خرسند شد و امیدوار به اینکه به زودی با بوس کوچولوی فرزندش دوباره جان می گیرد اما...
نیرویی او را از جا بلند کرد، نیرو نه، ضربه ای او را به گوشه ای پرتاب کرد! نیرو یا ضربه ای که نشناختش و نفهمید از کجا بود اما هرچه بود یقین داشت که بوسه فرزندش نیست چراکه از درد به خود می پیچید ... بر اثر ضربه با صورت روی زمین افتاده بود درست همانند حالتی که در بازی با فرزندش، خود را زمین می اندخت، با یادآوری این خاطره، لبخند تلخی بر لبانش و امیدی در درونش جان گرفت! لبخندی که آن را از چشمان هم بازی خشن- ضربه زننده- پنهان کرد و امید... امید برای دریافت یک بوس کوچولو از فرزند و رهایی از این درد! پس کف دو دستش را به زمین گذاشت و دست ها را ستون کرد، کمی بدنش را بالا کشید اما پیشانی اش بر موزاییک کف اتاق مانده بود- گویی سجده رفته بود- چشمانش را به زور باز کرد، صورت فرزندش را در بین نقش های مبهم موزاییک دید، برخلاف آنچه آرزو کرده بود دلش خواست که اول خودش فرزندش را ببوسد اما نفهمید که توانست ببوسد یا نه؟! ... نقوش مبهم موزاییک بر گونه زخمی و خونی او بوسه زده بود!!

****************************
پی نوشت ۱) ای کاش همه ضربه ها به شیرینی و نرمی یک بازی کودکانه بود و ای کاش با یک بوس کوچولو، همه سهراب ها و نداها و ترانه ها و ... از جا بر خاسته و به دامان خانواده برمی گشتند!
پی نوشت ۲) سایت شهدای سبز، در این سایت تازه ترین اخبار در باره شهدای جنبش سبز آمده است
پی نوشت ۳) راه سبز امید = رسا؛ این جبهه یا تشکیلات یا گروه یا هر چیزی که هست باید صدایی رسا داشته باشد، باید رسانای همه خوبی ها و پاکی ها به همه مردمان ایران زمین و این کره خاکی آشفته و آمیخته در جنگ و خون باشد.
پی نوشت ۴)
پی نوشت ۵) آنهایی که با خواندن نوشته پیشین من، برای دوباره شنیدن نوار قصه علیمردان خان دلشان غش و ضعف رفته بود اینجا را کلیک کنند!

