شنبه 1388/04/27
یادداشت های پراکنده کشکولی
۱- در این روزها و شب های پرتب و تاب که می گذرد و من همچنان سرگردان و اندیشناک و افسوس خوران آن ها را پشت سر می گذارم -یا شاید هم روزگار من را و ما را پشت سرگذاشته!- گاهی کنار فرزندم -نوزادم- دراز می کشم –می خوابم- او دست های کوچک و گرم و مهربانش را دور گردنم حلقه و چشمان پاکش را در چشمانم خیره می کند و ... من با دیدن آن چهره پاک ناخودآگاه، بی اختیار اشک می ریزم؛ آنگاه او با چشمانی پرسشگر همچمنان به من خیره می ماند؛ نمی دانم می داند اشک هایم برای چیست اصلا معنی اشک را می داند؟ آیا می داند که من برای سرنوشت مبهم او، خودم و خودمان اشک می ریزم؟ آیا می داند که دلشکستگی چه دردناک است؟
دستی به نوازش بر سرش می کشم و او که چشمانش گرم شده، آرام می خوابد، آسوده... و من نمی دانم امیدوار باشم به اینکه او این اشک ها، رازها و درد دل های نگفته ام را به یاد بسپارد یا نه؟!
پی نوشت میانه یا میان نوشت!!)
نمی دانم ما و خدا کی و کجای این روزگار یکدیگر را تنها گذاشته و فراموش کرده ایم که حالا ما باید او را فریاد بزنیم و برایش پیغام بفرستیم که ماهی ها حوضشان بی آب است!
2- ای ایران ای مرز پر گهر ....
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم ... آهن!
می گویند آهن هر چه بیشتر گداخته شود و ضربه بخورد، آبدیده تر می شود؛ فولاد می شود...
3- شخصی به نزد پزشک رفت و گفت که هر جایی از بدنش را که انگشت می گذارد درد زیادی را احساس می کند و یقین دارد که همه همه استخوان های بدنش شکسته و معیوب است!
پزشک پس از معاینه به آن شخص گفت همه بدن شما سالم است و تنها جایی که شکسته و معیوب است همان انگشت اشاره ای است که روی نقاط دیگر بدنت می گذاری و تو را به اشتباه می اندازد!
پی نوشت ۱) نمازجمعه سبز هم به خشونت کشیده شد
پی نوشت ۲) واکنش آیت ا...واعظ طبسی به حضور احمدی نژاد در طبس
پی نوشت ۳) تصاویری از نماز جمعه سبز
پی نوشت ۴) گاز اشک آور از مستحبات جدید نماز جمعه + دو یادداشت دیگر
باز هم یک پی نوشت تلخ!)
مهدی لشکری هنرمند عرصه موسیقی استان یزد و همسر شاعرش بانو حسن پور شیرازی برای کشته شدن تنها فرزندشان -علیرضا- عضو تیم ملی جودو - در سانحه تلخ هواپیمای توپولوف روسی لعنتی، به سوگ نشسته اند...
چیزی نمی توان گفت جز اینکه صمیمانه از خدا بخواهیم به این دو زوج داغدار و دیگر بازماندگان این سانحه، بردباری و ایمان بیش از پیش ببخشاید
جمعه 1388/04/19
قصه زندگی پدر خوب ما به پایان رسید
قصه زندگی پدر خوب ما به پایان رسید!
... حتماً بچه هاي خوبي بوده ايم كه تو آن قصه هاي خوب را براي ما نوشتي؛ قصه هايي شيرين تر از قند و عسل! قصه هايي كه تنها بافنده داننده ايي چون تو مي توانست بگويد و بنويسد.
قصه هايي كه با آن زندگي كرديم و بزرگ شديم و امروزه نيز گه گاه كه دلمان مي گيرد در خلوت خود به سراغشان مي رويم و با خواندن چند باره آنها و زنده كردن يادهاي شيرين روزگار كودكي غبار را از دل به اندوه نشسته مان مي زداييم.
از اين رو ما اين كتاب ها را چون جان شيرين دوست داريم و نگهشان مي داريم تا همچون ميراثي گرانبها به فرزندانمان بسپاريم.
با خواندن دوباره كتابهايت به ياد مي آوريم كه چگونه با قصه ها و مثل هايي كه برايمان نوشتي بچه آدم بودن را به ما مي آموختي! و چقدر بزرگترهايمان راضي بودند از كتاب خواندن ما، چراكه براي لحظاتي از خير و شر شيطنت هاي كودكانه مان آسوده مي شدند!
به ياد مي آوريم كه در پنج افسانه و ده حكايت، دريچه اي به دنياي بزرگترها پيش رويمان گشودي و به ما فهماندي كه در اين دنياي درندشت حق و ناحق، مرد و نامرد در كنار هم هستند! و براستی که در این روزگار اصل موضوع همین هاست!
تو راه زندگي را به ما نشان دادي، پس به گردن همه ما حق داري چرا كه تو اختر فرهنگ و ادب يزدي... نه، تو خورشيد ادبيات كودك ايران زميني.
پدر جان! روانت آسوده و یاد مهربانی هایت تا هميشه جاودان باد.
پی نوشت ۱) عجب سالیه امسال! سالی که نکوست از بهارش پیداست!!
پی نوشت ۲) جای آذر يزدی در يزد است نه تهران
پی نوشت ۳) در راستای پی نوشت ۲ امشب تعدادی از هنرمندان و اهالی فرهنگ و ادب یزد، نامه ای به وزیر ارشاد نوشته و از ایشان خواستند تا زمینه خاکسپاری شادروان استاد مهدی آذر یزدی را در یزد فراهم کند.
پی نوشت ۴) عباراتي كه به رنگ سبز تایپ و Bold شده نام برخی كتاب ها و داستان هایی است که استاد برای کودکان نوشته است.
یکشنبه 1388/04/14
بزرگی و آزادگی
اگر به یاد داشته باشید چندی پیش- ۲۳ اسفند ۸۷- یکی از خاطرات استاد "خسرو حکیم رابط" که براستی یکی از بزرگان فرهنگ و هنر این کشور است را برایتان نوشتم، خاطره ای از کتاب "من با کدام ابر..."
و اینک خاطره ای دیگر از استاد که بنا به نوشته ایشان، خاطره ایست از "یکی از روزهای یکی از سال های دور"؛ خاطره ای که در آن عزت نفس، بزرگی و آزادگی آموزش داده می شود!
***********************************
از خیابان "زاویه" – در "سلسبیل" – می گذرم. یک تاکسی ِ معمولی توقف می کند. زنی روستایی و معمولی با بچه ای در بغل و پسرکی معمولی و ده دوازده ساله پیاده می شود. زن اسکناسی به راننده می دهد. راننده پولی به او پس می دهد. زن با راننده بحث و گفتگو دارد. راننده پولی دیگر به بیرون پرتاب می کند. زن پول را از زمین بر می دارد. قیافه راننده را نمی بینم. قیافه زن روستایی را نیز نمی بینم اما این را می بینم که پسرک پول را از مادرک می قاپد و به شیوه بچه های روستا –سنگ اندازان- پول را به هوا؛ به آن دورها؛ پرتاب می کند، دست مادر را می گیرد و کشان کشان با خود می برد. راننده نیز می رود و من می مانم؛ می مانم به تماشای آن غول ِ مغرور ِ ده دوازده ساله روستایی؛ غول ِ زیبای ژنده، برهنه و بی پاپوش.
پی نوشت1) نمی دانم اگر آن غول ِ زیبای ژنده در این روزگار بود و می دید که پاره ای از ما برای چندرغاز سهم و چند لقمه بیشتر چه ها که نمی کنیم، چه حالی می شد؟!
پی نوشت 2) به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امیر
گلستان سعدی / فارسی پنجم دبستان
پی نوشت 3) متاسفانه از جوانان ما کمتر کسی است که استاد حکیم رابط را بشناسد چرا که سیاست متولیان هنر زمینه مناسبی را برای حضور و فعالیت هنرمندانی چون ایشان فراهم نکرده است!
پی نوشت 4) "من با کدام ابر..." مجموعه کتابی است در سه جلد و شامل مجموعه نمایشنامه ها، فیلمنامه ها و خاطرات؛ این کتاب توسط نشر قطره چاپ و منتشر شده است.
پی نوشت ناگوار!!
بار دیگر دست روزگار صحنه ای دیگر از تراژدی مرگ عاشقانه ها و ترانه های بهاری را برای دو دلداده جوان رقم زد؛ نیما مسرت هنرمند جوان عرصه تئاتر و تلویزیون یزد - فرزند حسین مسرت پژوهشگر کوشا و محجوب استان یزد- و همسرش وحیده مهرافزا با هم سفر ابدیشان را آغاز کرده و خانواده و دوستان خود را به سوگ نشاندند.
این دو زوج جوان در اثر برق گرفتگی به سرای جاودان شتافتند!
سه شنبه 1388/04/09
چشمه و سنگ
چشمه و سنگ
جدا شد يكي چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلي و گفت: دور اي پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزماي
كیي تو كه پيش تو جنبم ز جاي!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كَندن در ا ِستاد و ابرام كرد
بسي كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهي بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد
به هر چيز خواهي كماهي رسيد
برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداري است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها
دوشنبه 1388/04/01
فال سبز حافظ
شنبه 23 خرداد من هم مانند بسیاری دیگری از هم میهنان و شما دوستان سبز وبلاگ نویس
در بهت و بغض و شوک فرو رفته بودم!
عصر بود که دوست بزرگواری تلفن زد و من و خانواده را به پیش خود خواند؛ رفتیم و پیرامون انتخابات، چرایی و چگونگی نتیجه گزارش شده و نیز اعتراضاتی که تازه آغاز شده بود گفتگو کردیم تا اینکه آن گرامی دوست و استاد فرهیخته، دست به دامان خواجه شیراز شد و تکلیف و نتیجه کار را از حضرت حافظ جویا شد؛ پرسش و پاسخ ما با لسان الغیب را بخوانید:
بلبلی خونی دلی خورد و گلی حاصل کرد / باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد
طوطیی را بخیال ِ شکری دل خوش بود / ناگهش سیل ِ فنا نقش ِ اَمل باطل کرد
قره العین ِ من آن میوه دل یادش باد / که چه آسان بشد و کار ِ مرا مشکل کرد
ساروان بار ِ من افتاد خدا را مددی / که امید ِ کرمم همره ِ این محمل کرد
روی خاکیّ و نم چشم مرا خوار مدار / چرخ ِ فیروزه طربخانه ازین کَهگل کرد
آه فریاد که از چشم ِ حسود مه ِ چرخ / در لحد ماه ِ کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ / چکنم؟ بازی ِ ایام مرا غافل کرد
*********************************
پاسخ:
چو باد عزم ِ سر ِ کوی ِ یار خواهم کرد / نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی مِی و معشوق عمر می گذرد / بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد
هر آب ِ روی که اندوختم ز ِ دانش و دین / نثار ِ خاک ِ ره ِ آن نگار خواهم کرد
چو شمع ِ صبحدمم شد ز مهر ِ او روشن / که عمر در سر ِ این کار و بار خواهم کرد
بیاد ِ چشم ِ تو خود را خراب خواهم کرد / بنای ِ عهد ِ قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان ِ خون گرفته چو گل/فدای نَکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زَرق نبخشد صفای ِ دل حافظ / طریق ِ رندی و عشق اختیار خواهم کرد
یادآوری:
گفته شده که غزل نخست را حضرت حافظ پس از مرگ فرزند جوانش سروده است!

