چهارشنبه 1388/02/30
هویت ایرانی یا اقتصاد صدقه ای، مسئله این است!
"میر حسین موسوی" دوشنبه به یزد آمد؛ دیدار او با نخبگان و نمایندگان گروه های اجتماعی که قراربود ساعت 10 صبح در حسینیه شهید صدوقی برگزار شود به دلیل تاخیر پرواز هواپیما به یک صحبت کوتاه 5 دقیقه ای تبدیل شد!
دیدار او با دانشجویان در دانشگاه یزد برگزار شد و آنگونه که شنیدم جمعیتی نزدیک به 6 هزار نفر به دیدار این "سید آرام" رفته بودند!
اما دیدارش با عموم مردم نیز ساعت 19 در مسجد حظیره انجام و با میزبانی و حضور خوب مردم یزد همراه شد.
یقین دارم که گزارش کامل این سفر را در سایت ها خوانده اید ولی من در اینجا می خواهم به چند جمله از سخنان جناب "میرحسین" اشاه کنم که برایم خوشایند بود؛
رییس جمهور آینده ایران سخنانش را با "هویت ایرانی" آغاز کرد و گفت:
* هویت ایرانی برای ما حساس است، نقش هویت ملی ما که در سند چشم انداز 20 ساله به آن اشاره شده یک مسئله کلیدی است.
* بدون هویت ایرانی نمی توانیم سیاست های خارجی، اقتصادی و اجتماعی داشته باشیم.
* ایرانی که عظمت ندارد نمی تواند جهان را اداره کند، به دوستانش کمک کند و در نتیجه تنهاست.
* ما حیاط خلوت سیاسی خود با کشورهای مهم همسایه مانند همسایگان شمالی را رها کرده ایم و به کشور های دور سفر می کنیم!
**************************
پی نوشت ها:
1- در راستای حذف رنگ سبز، رنگ ویژه و نشان "میرحسین"، قرار شده همه بازی های فوتبال داخلی لغو شود یا اینکه در زمین غیر چمن، مانند آسفال برگزار شود!
2/1- به شهرداری ها دستور داده شده همه درختان سرسبز را سر ببرند!
3/1- هندوانه و گوجه سبز و دیگر میوه های سبز رنگ میوه ممنوعه شناخته شده و در همین راستا شورای نگهبان خدا را به خاطر آفرینش این میوه ها رد صلاحیت کرد!!
4/1- پرچم ایران تا اطلاع ثانوی – پس از انتخابات- دو رنگ خواهد بود!!!
5/1- همه اسکناس های سبز هزاری تا پس از انتخابات تقلبی و بی ارزش شمرده می شوند!!
6/1- و ....
دوباره بگویید هیچکس برای میرحسین تبلیغ نمی کند!!
2- امروز عصر قرار است توسط اداره ارشاد یزد بزرگداشت روز جهانی تئاتر در شهرستان مهریز برگزار شود!!!!!
این در حالی است که در چند سال گذشته به لطف مدیر کل ارشاد - از مریدان آقای مصباح- تئاتر یزد کم کم دچار رکود شده و به جز جرقه هایی که گاهی توسط جوانان کوشا و علاقمند به تئاتر ِ این دیار، زده می شود خبری از تولید تئاتر نبوده و نیست!
بنابراین از دیدگاه من هنگامیکه در یزد، تئاتر پویا و شادابی نداریم برگزاری جشن و بزرگداشت کار مسخره ایست! من گمان کنم این جشن، ویژه مدیر کل ارشاد است که به خیال خود برای مرگ تئاتر برپا کرده! و یا خوشبینانه تر اینکه این برنامه، یادمان تئاتر است نه بزرگداشت تئاتر!!
چهارشنبه 1388/02/23
مسابقه فرهنگی هنری "کشکول"
در یکی از پی نوشت های نوشته پیش از آخرم گفته بودم که چشم براه برگزاری مسابقه از سوی من باشید و اینک این شما و این "مسابقه فرهنگی هنری کشکول"
بخشی از یک نمایشنامه ایرانی در ادامه آمده است، شما می بایست:
1- نام نویسنده، نام نمایشنامه و چند گفتگو پیش و پس از آنچه را که می خوانید به پست الکترونیک من بفرستید که نشانی اش در گوشه همین وبلاگ هست
2- در بخش نظرات وبلاگ خبرم دهید که در مسابقه شرکت کرده اید و هم اینکه دیدگاهتان پیرامون این مسابقه را بنویسید
3- برای اینکه کسی نتواند به نام شما و بجای شما در مسابقه شرکت کند –چون این مسابقه ویژه وبلاگ نویس هاست- با همان ایمیل موجود در وبلاگتان در مسابقه شرکت کنید
4- یک راهنمایی؛ نام نمایشنامه در بین عبارات، واژه ها و نام هایی که در زیر آمده وجود دارد
5- برای پاسخگویی و شرکت در مسابقه، تنها یک هفته زمان دارید؛ در پایان به یک نفر که بهترین و کامل ترین پاسخ را داده باشد، جایزه ای از سوی اینجانب به نشانی اش فرستاده خواهد شد
توجه: (این ادعا کاملاً جدی و به دور از شوخی های تبلیغاتی برخی از کاندید های ریاست جمهوری است!)
۶- راهنمایی دوم؛ این راهنمایی ۲۴ ساعت پس از نوشتن این مطلب و بنا به در خواست یکی دو نفر از خوانندگان افزوده شد:
نمایش حال و هوایی طنز آمیز دارد و دیگر اینکه این گفتگوها در حالی صورت می گیرد که جمشید در بند و در زندان ضحاک است؛ یکی دیگر از آدم های اصلی این نمایشنامه "آشپز" است و تا جای که من خبر دارم این متن هنوز اجرا نشده است!
و اما بخشی از متن نمایشنامه:
جمشید: می خواستم به همه چیز شکل بدم،
دنبال ترکیب تازه ای بودم.
ضحاک: مگه من این کارو نمی کنم؟
جمشید: نه، تو همه چیزو از شکل می اندازی.
ضحاک: پس چطور شد که نتونستی و به این حال و روز افتادی؟
جمشید: اول امیدواری زیاد من کار را خراب کرد.
ضحاک: امیدواری به چی؟
جمشید: که دنیا هرچیز سالم و تازه را خیلی راحت می پذیرد.
ضحاک: دوم؟
جمشید: اعتماد به دیگران.
ضحاک: اعتماد به کی ها؟
جمشید: به اون هایی که تمام شبانه روز مثل پروانه
دور و بر من می گشتن.
ضحاک: کی ها بودن؟
جمشید: همونایی که الان دور و بر تو هستن. نجبا و بزرگ زادگان.
ضحاک: نجبا و بزرگ زادگان؟
جمشید: بله، همونها. که فکر می کردم در هرکاری با
من همراهن.
ضحاک: تو کی متوجه دشمنی شان شدی؟
جمشید: درست لحظه ای که از در و دیوار ریختند
و دستگیرم کردن.
******************
آخرین راهنمایی!
نام نمایشنامه "ضحاک" است و نویسنده اش در سال 64 از دنیا رفته است.
جایزه کالایی است فرهنگی، چیزی مانند کتاب
یا
یکی از تولیدات صنایع دستی یزد چیزی مانند "ترمه"
پی نوشت ها:
1) با یک وبلاگ جدید آشنا شدم که بهش پیوند دادم: عشق من خاتمی ؛ رای من موسوی
2) یزد در روز دوشنبه 28 اردیبهشت میزبان "میر حسین موسوی" خواهد بود، همه یزدی های تشنه راستی و درستی به پیشوازش می رویم با این نغمه:
"میر" وطن "موسوی" / یاور او "خاتمی"
3) پیام کوتاهی از یک دوست:
برخیز برادرم که خرداد رسید / آمده موسوی و موقع امداد رسید
با لطف خدا و با عزم شما / تکرار حماسه دوم خرداد رسید
4) یک پیشنهاد:
وبلاگ نویسان دوستدار آقای موسوی، رنگ وبلاگ های خود را به سبز یا فیروزه ای تغییر دهند.
۵) سروده ای که را در بالا خواندید استاد "رائی پور" نویسنده وبلاگ "از هر دری سخن" ویرایش کردند که به صورت زیر درآمد:
برخیز برادر که خرداد رسید / هنگامه امتحان و امداد رسید
بگرفته لوای خاتمی میر حسین / با شور به قصد رفع بیداد رسید
از ایشان بسیار سپاسگزارم
یکشنبه 1388/02/20
آنگاه که هنرمندان "به به" می شوند
چند روز پیش دوستی که مسئولیتی در یکی از احزاب سیاسی و در نتیجه ستاد های تازه راه اندازی شده ویژه دهمین انتخابات ریاست جمهوری دارد با من تماس گرفت! چون شماره اش ناشناس بود نشناختمش، پس به ناچار خودش را شناساند
گفتم: چه عجب آقای...!
گفت: حق باشماست توی این
چند روز خیلی گرفتار بودم ....
و بنا کرد درباره گرفتاری های و کارهای ستادی، حزبی چندروز گذشته اش داد سخن دادن!
گفتم: برای این چند روز نمی گم چه عجب، کلاً می گم، که چی شده به یاد ما افتادین؟!
گفت: راست می گین، ببخشین ولی زنگ زدم بگم که فردا بیایین به... تا حرفاتون رو بزنین، بالاخره به شما تئاتری ها ظلم شده بیایید مشکلاتتون رو بگین!
گفتم: اون جک رو شنیدین که یه نفر به خدا می گفته اگه می شه رمضون رو هر 4 سال یکبار و هر بار در یک کشور قرار بده؟... اما من می خوام عکس این اتفاق برای انتخابات بیفته! یعنی همه انتخاباتای جاهای دیگه هم در ایران برگزار بشه اونم سالی 4 بار! تا امثال شما و رئیساتون همیشه به یاد مظلومیت هنرمندا و تئاتریا باشن
گفت: راست می گین حق باشماست؛ حالا شما و دوستاتون بیایین خواسته تون رو بگین، آقای ... هم که هست ببینین ایشون چی می گن
گفتم: خواسته ما اینه که یکی پیدا بشه به آقای... مدیرکل ارشاد یزد بگه دیگه بیشتر از این زحمت نکشن و اینقدر به وضع تئاتر و فیلمسازی و هنرهای تجسمی و موسیقی و خوشنویسی و... رسیدگی نکنن! به ایشون یه پست بهتر بدن!
گفت: ایشون که می دونین می گن وابسته به آقای "م" هستن و ...
گفتم: پس چه فایده؟
گفت: ببینین من خودمم بزرگ شده مکتب آقای خاتمی هستم...
قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم: حالا یه دفه چرا این موضوع رو به من می گین؟!
گفت: چون می دونم شما از آقای خاتمی خوشتون می آد و ایشون رو قبول دارین
خلاصه پس از جند جمله دیگه گفتگوی ما به پایان رسید و من بدم اومد از این همه استفاده ابزاری مسئولین و سیاسیون از هر چیز و هر کسی بویژه هنرمندان
پی نوشت ها:
۱) جمعه شب در یکی از ویژه برنامه های سیمای ... به نام "رای بدهید" "حسن ج" بازیگری که بیشتر بچه مثبت بازی می کنه حضور داشت، او در پاسخ به پرسشی که کاندیدای مورد نظرت در انتخابات ریاست جمهوری کیه، پاسخی دادند که دوبار با دور تند پخش شد و یکبار با دور کُند؛ که در دور کند تا جایی قابل شنیدن بود که آن بازیگر گفت: "همونی که ال..." و بقیه را سیمای ... قطع کردند نمی دانم خجالت کشیدند یا ... واقعاً نمی دانم! اینکه هر کس در هر لباسی و از هر گروهی آزاد است به کاندیدایی که دوست دارد رای بدهد امری است بدیهی و منطقی؛ اما چنین رویکردی از سیمای به ظاهر ملی که تنها برای یکی از کاندیداها انجام می گیرد، ماجرای "دیگه شورش رو درآوردنه" یا شاید هنوز بیشتر از این هم شورش رو در می آرن!
۳) همسر میر حسین؛ زنی با روسری گلدار
پنجشنبه 1388/02/10
سه گانه سیاسی، هنری، ورزشی!!!
۱) اگر خرداد امسال نیز ماه پیروزی "سید" کاندیداهای ریاست جمهوری باشد همانگونه که خرداد ۷۶ و 80 ماه سید محمد خاتمی بود، سید میرحسین موسوی باید امیدوار باشد که به خواست خدا و مردم، می تواند نیایش "حول حالنا" ی نوروز امسال بیشتر ایرانیان ر برآورده کند. (آنگاه برای من ماه مهم خرداد، مهم تر از پیش می شود!)
او می تواند "میر" همه دلسوختگان، فرهنگیان، هنرمندان و دوستداران آزادی باشد تا در سایه صاحب اسمش "حسین" و با عصای "موسوی" خود "اژدها" های ناامیدی، دلسردی، گرانی و تورم، را از بین ببرد و به بازی های زشتِ عوام فریبی و ساده انگاشتن مردم پایان دهد و از سویی دیگر فعالیت های پویا، شاداب و آزاد فرهنگی و هنری و ... که به خاموشی گراییده را جانی دوباره ببخشد.
بی گمان میر حسین و برای رسیدن به پیروزی و پس از آن برای پیمودن این راه دشوار، افزون بر هوشیاری مردم و برنامه ریزان و مجریان احزاب اصلاح طلب و نیز همدلی و هماهنگی آنها می تواند به خوبی از دانش و تجربه "رهنورد"ی دوست و آشنا که سال هاست "زهرا" و روشنی بخش خانه و زندگی اش بوده کمک بگیرد.
۲) بهرام بیضایی در گفتگوی خود با احمد طالبی نژاد پیرامون فیلم "وقتی همه خوابیم" که در شماره 393 ماهنامه فیلم- اردیبهشت 88 به چاپ رسیده به طالبی نژاد که می گوید «... برخی اعتقاد دارند "سگ کشی" و این فیلم آخرتان حال و هوای ژورنالیستی دارند و خیلی رو و رک حرکت می کنند و ممکن است تاریخ مصرف داشته باشند.»

چنین پاسخ می دهد: «برای اینکه خیلی روشن جواب بدهم، می گویم که این تعبیر غلط است. این که زمانی آثار عمیقه ساخته ام و حالا تصمیم گرفته ام فیلم های غیر عمیقه بسازم، تعبیر غلطی است. واقعیت این است که که هرچه تا امروز ساخته ام، بدون آنکه عمدی باشد، باعث گیجی عده ای شده چون با تعریف ها و توقع های روز نمی خوانده. یا یک چیزیش با پیش فرض ها جور در نمی آمده...»
بیضایی کمی پس از این، حرف و ادعای بزرگی را بیان می کند که برایم بسیار جالب و ارزشمند بود؛ ادعایی که بیانگر اعتماد به نفس و آگاهی او از کاری است که کرده!
بیضایی می گوید: «من ده سال به آن ها که گیج شده اند وقت می دهم که فیلمی به این سادگی را کشف کنند. یعنی مفاهیم یا به تعبیر شما معانی درونی فیلم را.»
۳) هرچند باور دارم که بسیاری از حرف ها و ادعاهای محمد مایلی کهن درست است ولی چگونگی بیانش را درست نمی دانم و البته این پرسش برایم پیش آمده که چرا حالا به یاد این ناپاکی ها افتاده؟! چرا سال های پیش ...

بگذریم... می خواستم بگویم هنگامیکه گفتگوی او پس از بازی سایپا با صبای قم را دیدم و شنیدم که با آن چهره تکیده و قامت خم شده روی میز گفت که من دست از کارم بر نمی دارم و راهم را ادامه می دهم ناگهان به یاد دن کیشوت افتادم!!
پی نوشت ها:
* موج سبز در میلاد؛ گردهمایی هزاران جوان برای پشتیبانی از میر حسین موسوی
* یک گفتگوی کوتاه با استاد بیضایی
* سیاهه وعده های 4 سال پیش رییس جمهور
پنجشنبه 1388/02/03
هزار و یکمین خوانش از هزاران فریاد ناشنیده ی مردمانِ نادیده شده!
آن شب که خواستم – نمی دانم برای چندمین بار- نخستین نوشته ام را برایت فریاد بزنم و تو چشم بستی بر آن ناگفته های در گلو رسوب شده، وادارم کردی که نقاب از خود برگیرم و به دور از هر قید و بندی -آزاد و رها – اون عقده های لعنتی بوگندو رو بیرون بریزم و بگم:
بابا آخه تا کی اینجا با این پا و کمر پر از درد روی این صندلی سِفت و زُمخت بشینم تا آقای دکتر از راه برسن؟ نکنه کارت سوختش ته کشیده و الان منتظر آژانسه تا باهاش بیاد مطب... وای وای کرایه آژانس هام که گرون شده *اصلاً نَشه جات گرون شده زحمت می کشی می سازی، یه آجان بگه آقا کلاه کاسکتت کو؟ همش پریده رفته سر ِ دار مجازات! راستی این سردار رادان بود یا بهرامشون! نمی دونم همونی که خانومای مانکنی و آنچنانی رو ارشاد می کرد تا سر از جبهه
"مسعود خان ده نمکی" در آوردن و آب توبه ریخت رو سرشون! عینهو "آقا اکبر عبدی" و "محمدرضا خان شریفی نیا" ی باشرف که بعد فیلم کفر آمیز "آدم برفی" دو سالیه به جمع رستگاران رستگار شده از "زندان شائوشنگ" پیوستن! آخه می دونین اونا توی اون فیلم جنس تقلبی می خواستن بِدَن دست مردم! "اکبر عبدی" رو رنگ کرده بودن می خواستن به جای شادروان "هایده" قالب کنن به مردم! مگه می شه توی این مملکت چیزی رو به زور قالب کرد به مردم؟! استغفرا... ولی داش مسعود ما –کیمیایی رو نمی گما- اصل جنس رو همچین ترگل و ورگل می ذاره پشت شیشه دوربینش ... عینهو هلویی که تازه از شاخه درخت کَنده شده و افتاده زیر درخت هلو، همون درختی که دختر شیرینی فروش بهش دخیل بسته بود تا دیگه کلاه قرمزی دست از خرابکاری های برداره و اون بتونه با نامزدش ازدواج کنه ولی دخترک خبر نداشت که کلاه قرمزی دوباره کار و بارش سکه شده توی رسانه ملی! خب وقتی کف گیر عزت جون و بر و بچ به ته دیگ می خوره ما بیننده های گرامی و ملت همیشه در صحنه باید قبول کنیم که وقتی "نه نه" نیست باید ساخت با "زن بابا" دیگه! بله باید رفت سراغ تجربه های گذشته ای که امتحانشونو خوب دادن؛ این کار خوب توی فوتبال هم انجام شد و بعد 10- 12 سال، رفتیم سراغ "ممٌد مایلی" – به گفته علی آقای پروین- هرچند مربی تیم ملی را از کار کناره گیری کردنش! شاید می خواستن برن سراغ یه قدیمی تر! ولی نه رفتن سراغ همون پارسالی!! توی سیاست هم که چشم امیدمون به نخست وزیر 20 سال پیشمونه! توی اینجور موارد بازگشت به گذشته و استفاده از چیزهای گذشته کار خوبیه مخصوصاً اگه برگه های رای 4 سال پیش باشه!
به قول پسر خاله مگه چیه؟! راستی اگه گفتین چرا امسال پسر خاله نمی گفت: نفت بگیرم
خب معلومه چون همه جا گاز کشی شده، - هرچند یه خوردش هم "کش رفته" شده به کشورهای دوستمون- تازه شم دیگه نباد نفت بگیره باید پول نفت رو بگیره بذاره به حساب "پارسیان مهر امام رضا" تا توی قرعه کشی یه "رانا" برنده بشه و با یه "رانی" بشینه پُشتش –فرمون رو می گم- بگازه تا سرکوه بلند! همون کوهی که خدابیامرز "اخوان ثالث" گفته بود که:
"سرکوه بلند آهوی خسته/ شکسته دست و پا اونجا نشسته
شکسته دست و پا درد است / اما نه چون دردِ دلش کز غم شکسته"
آخ آخ این دل شکسته چه دردی داره! آدم رو "نقره داغ" می کنه... راستی نمی دونم جمعه هفته پیش چی شده بود که توی برنامه "نقره" خدابیامرز "اخوان ثالث" رو نشون دادن که داشت شعر می خوند!!! گویا رسانه ضرغامی جون و شرکا می خوان با اهالی فرهنگ و هنر شبیه همون کاری رو بکنن که گروهی از هم پیاله هاشون به کمک "سیب زمینی" با مردم کردن! تا شعار
"دلت رو بدست آوردیم/ رأیت هم بدست میاریم"
برآورده بشه.
درسته رسانه مِیلی می خواد با چندتا سرود و آواز و ترانه قدیمی که به خورد اهالی فرهنگ و هنر می ده دلشون را به چنگ بیاره و ... من می گم توی گذشته یه خبرایی هست!
دِ آخه اگه توی گذشته چیزی نبود، کتاب خاطرات و روز شمار "رد شدن از مشکلات" اون پیر و اوستای بیشتر سیاسیون ایران چاپ نمی شد که!
اصولاً وقتی چیزی چاپ می شه باید مواظب بود تا چاپیده نشه! مثل پول که وقتی چاپیده می شه بهش می گن "اختلاس" که باعث "اختلال" حواس جامعه می شه که این پولا چی شد؟ کجا رفت؟ اونی که پولا را در رفت و برداشت! الان تو کدوم یک از جزایر عرب با رفیق و دوست هم سلولش داره "رایحه خوش" قدرت رو با بینیش می کشه بالا، اصولاً کشیدن بالا کار خوبیه! شما توجه کنید ببینید جارو برقی می کشه بالا و همه جا تمیز می شه، یا وقتی یه نفر داره توی آب غرق می شه یا لبه پرتگاه آویزونه یه نفر دیگه میاد و دستش رو می گیره و می کشدش بالا! یا وقتییه نفر داره با سرعت می ره و از پنجره اش بیرون رو کثیف می کنه باید ترمز دستی و شلوار... ببخشید شیشه ماشین رو کشید بالا!! یا اینکه چقدر خوبه که آدم بتونه با پشتکار ِ زبون بازیش خودش رو از پایین جامعه بکشه بالای برج میلاد تا تبدیل بشه به نماد تهرون! تا همش توی هر سریال، فیلم تلویزیونی و فیلم سینمایی دست کم توی سه چهار تا پلان دیده بشه و کم کم جای برج و میدون آزادی رو بگیره!
درستش هم همینه! آخه وقتی ما توی مملکتمون کیلو کیلو، نه! صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم دیگه چیکار به نشون دادن برجش داریم ما که اهل ریا نیستیم! این برج نشون دادن کار آمریکایی هاست که اصل جنس رو ندارن چسبیدن به فرعش!
گفتم که صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم! شک دارید؟ برید ورزشگاه آزادی ببینین هنگام باخت یا برد یه تیم، این طرفداران جوان با سوت بلبلی و پا زمین کوبیدن و صندلی پرتاب کردن چه انرژی بالایی از خودشون در می کنن! خب این یکی از محسنات فوتباله ایرانیه دیگه که می تونه انرژی این همه آدم رو توی یک ورزشگاه نگه داره تا به دیگر نقاط کشور و دیگر نقاط حساس بدن بعضی از دوستان برخورد نکنه! علی الحساب دایی و مایلی کهن و عابدزاده و کریمی و نیکبخت که "فحش خورشون" ببخشید **"انرژی دونشون" مَلَسه کفایت می کنن!
شما را به خدا ببینین این خارجیا چقدر نفهمن! ما این انرژی به این پراکندگی و زیادی رو داریم و در اختیار گرفتیم اونوقت اونا چسبیدن به انرژی یه هسته ناقابل که به چشمم نمیاد!!
این نوشته همچنان می تواند ادامه داشته باشد، چنانچه خواستم از دنیای وبلاگ نویسی کناره گیری کنم بیانیه شماره 2 را هم می نویسم البته دست همه دوستان باز است که بقیه اش را در وبلاگ خودشان بنویسند.
*****************************
* بر اساس دیالوگ سید/ وثوقی در فیلم "گوزنها" ساخنه مسعود کیمیایی
** "انرژی دون" چیزیست مانند "قطعنامه دون" که رییس جمهور فرمودند
پی نوشت1) پیشنهاد می کنم تا هریک از شما دوستان در نوشته آتی خود دیگران را به خواندن یک یا دو نمونه از نوشته هایتان میهمان کنید که بیش از سایر نوشته ها دوستشان دارید، یعنی آن نوشته ها را در پی نوشت پیوند دهید.
پی نوشت2) من در اینجا شما را به خواندن آن دو نوشته فرا می خوانم: خروس بی محل و آیا...؟!
پی نوشت3) چند روزی است که با وبلاگی آشنا شده ام که نوشته هایش را دوست دارم، هر چند نان نویسنده را در فهرست پیوندهای وبلاگم آورده ام: ججو خان که نوشته های "فاحشه... دعایم کن!!!"
و یک "لیوان شیر" برایم جالب بود
۴) چشم براه مسابقه فرهنگی هنری "کشکول" باشید، آزمونی با تنها یک جایزه!
