تبليغاتX
کشکول

پنجشنبه 1387/12/29

بهاریه خورشید

 

عجب غلطی کردم که گفتم بهاریه می نویسم!

اگه نگفته بودم و همین جوری می اومدم بنویسم بهتر بود؛ چرا؟ چون به گفته دوستی که سال ها پیش با هم به کارگاه های داستان نویسی می رفتیم داستان ها و سروده ها در 2 گونه اند: جوششی و کوششی

جوششی از درون آدمی یا هنرمند می جوشه و با نوک خامه بر دل سپید کاغذ می شینه که دارای ارزشه اما "کوششی نوشتن" همون "سفارشی" نوشتنه، "انشا نویسیه" که باید زور زد تا به آفرینشی زورکی دست پیدا کرد!

اما نگران نباشین هرجا دیدم دارم بیهوده کوشش می کنم دیگه نمی نویسم

*****************************************

 بگذریم؛ زمستون رفت و رو سیاهی نه به زغال، که به روی آتش افروزانی موند که زمستون رو برامون آوردن و از سوی دیگه روی زغالو سیاه کردن تا بتونن باهاش خطای سیاه بکشن روی دلای سفید و ساده ما!

اما باز هم بگذریم که گذشت خیلی خوبه!

می گن فرمانروایی به درویشی می گه جمله ای بهم یاد بده تا در هنگامه شادی و غم فراوان من را در حالتی میانه نگه داره تا اینکه نه از شادمانی زیادم باد در سرم افتد و نه در گاه اندوه فراوان، دلسرد و ناامید شوم و درویش پاسخ می دهد: این نیز بگذرد.

پس بگذارید تا بگذرم و به اون هنگامه ناب سرشار از پاکی و انسانیت برسم

همون لحظه ای که می گن قدیما توپ در می کردن همون ثانیه ای که ماهی قرمز توی تنگ آب تکون نمی خوره، چون لحظه رویش نیایشه! همون لحظه ای که دل همه مون می لرزه، نوک دماغمون داغ می شه و تیر می کشه، پشت پلک چشممون داغ می شه و به خودمون فشار می آریم که اشکمون نریزه، - آخه می گن شگون نداره!- ولی این اشک، چیز دیگه ایه؛ توی اون لحظه دلمون به اندازه یه دریا بزرگ شده و می تونیم مهر همه آدما رو توش جا بدیم - چه خوب- همه دوستامون رو به یاد می آریم همه همشهریامون رو، و شاید یه عالمه پرسش؛ کی الان تو خیابونه؟ (مث پسرک افغانی بادکنک فروش فیلم "بادکنک سفید") کی کنار خونوادش نیست؟ کی توی بیمارستانه؟ کی به تازگی عزیزش رو از دست داده؟ همه ما امسال عزیزانی رو از دست دادیم: فامیل، همسایه، دوست، همکار و هنرمندان کشورمون؛ مث خسرو شکیبایی/ احمد آقالو/ مهرداد فخیمی و ... دلمون برای همه شون تنگ می شه

راستی چرا ما یه دفه اینقدر مهربون شدیم؟!

این ویژگی بهار نازنینه، خواست خدای مهربونه

پس حالا که خدا این حس خوب رو بهمون داده، خوبه که برای همه شون به درگاه پروردگار نازنین و مهربون نیایش کنیم:

برای اون دوستی که خیلی خودمونی با خدا حرف می زنه / اون حاجی فیروز از کار رونده شده / یا اون دوست دیگه که روز تولدش نشونی خونه ش رو گم کرده بود / برای همه فرشته های زمینی / همه بچه هایی که مثل "فرشته" اون دختر بی سرپرست و تنها که در یکی از خانه های بهزیستی زندگی می کنن / برای همه بچه های کوچولو مثل "امیر ارسلان" که از آقا گرگه می خواد تا بیاد مامانش رو بخوره! / یا اون بیماری که رنجهاش رو برای دکترش می گه / وبلاگ نویسی که به 91 روز زندان محکوم شده /  برای همه مادرای مهربون چه اونایی که خدای نکرده بیمارن و  چه اونایی که به تازگی از بند بیماری رها شدن / و برای اون دخترک کولی که در چشمان سرمه کشیده اش زنی پنهان شده */ برای دوستی که دلش می خواد با مرغ هوا دوست بشه / برای اون دوستی که می خواد زود رنج نبودن رو با خوردن یه فنجون دلستر تلخ بسنجه! /  اونایی که با چشمان کاملاً بسته از کنارشون رد شدیم / برای همه سراینده های شب های روشن / برای اونایی که  نمی تونن سال جدید رو شادباش بگن!  و برای همه انسان هایی که جزو هر کدام از دسته های چهار گانه هستن ...

و آرزوی تندرستی و شادکامی و بهروزی و سرافرازی داشته باشیم برای همه اونایی که دوسشون داریم و نمی دونن، اونایی که دوسمون دارن و نمی دونیم، اونایی که در این یکسالی که گذشت ازشون دلخور شدیم از اون راننده تاکسی گرفته تا اون فروشنده و اون کارمند اداره ای که کارمون رو راه ننداخت، از همکارمون، رییسمون،  همه مسئولای مملکتی و ... یا کسانی که ما بهشون بد کردیم! و از خدا بخوایم که در سال جدید دلای همه مون رو به هم نزدیک و مهرمون رو به هم زیاد کنه ...آخه همه ما ایرانی هستیم و از نژاد آریایی؛ و آریایی یعنی نجیب و شریف؛  پس همه رو باید دوست بداریم و آرزو کنیم که در سال جدید لحظه لحظه همه مون همراه باشه با:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

شاخه های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

*************************

* "دخترک کولی که در چشمان سرمه کشیده اش زنی پنهان شده" برای وبلاگ "خواب ها دروغ نمی گویند" است که نتوانستم نوشته اش را لینک بدهم/ این وبلاگ در "کشکول" لینک داده شده است. 

پی نوشت) بر سر سفره هفت سین، ای کاش وسط آینه و ماهی و شمع، عکس جاوید شهیدی باشد تا به هنگام دعای حول،  یاد احوال شهیدان باشیم

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/12/25

خاتمی را باور داشته باشیم

 

این روزها با آمدن آقای میرحسین موسوی به کارزار انتخابات ریاست جمهوری و سخنان اخیرش پیرامون واژه های "اصلاح طلبی" و "اصول گرایی" و از سوی دیگر شنیدن این خبر که شاید آقای خاتمی به سود میرحسین از میدان انتخابات کنار بکشد واکنش های گوناگونی را در پی داشته است.(یکی از آنها همین نوشته دست و پا شکسته ای است که پیش روی شماست!)

1- چنین بر می آید که بیشتر دوستان اصلاح طلب از این پیشامدها نگران و یا بهتر بگویم دلخور هستند.

دلخوری این گروه از اصلاح طلبان بیشتر از گفتار اخیر میرحسین و دیدگاه جدیدش درباره اصلاح طلبی و اصول گرایی است که چرا به گونه ای دم از اصول گرایی زده است.

یادمان باشد که شخص خاتمی نیز بعنوان پرچمدار اصلاح طلبی چندی پیش در جایی گفته بود که اصول گرای واقعی ما هستیم! آیا باید به این سخن خاتمی خرده گرفت و او را اصول گرا – آن هم اصول گرایی که رقیب یا دشمن اصلاح طلبان است – دانست؟!

2- به گمان من تا هنگامیکه هر فرد و گروه سیاسی به دیدگاهش، راهش و هدفش ایمان و باور قلبی نداشته باشد و راستی و درستی را به حاشیه براند و نگران و دلسوز مردم و ایران نازنین نباشد، اصول گرایی و اصلاح طلبی تنها واژگانی "دهان پُر" هستند که به درد "پُز دادن" می خورند!

چنانچه سرمداران و سینه چاکان هر کدام از این واژه ها، راست و درست و به مفهوم ریشه ای "اصلاح طلب" و "اصول گرا" باشند بسیاری از نابسامانی های ایران و ما مردم سامان می یابد! درست همانگونه که گروهی بر این باورند که چنانچه به طور کامل و مو به مو به همین "قانون اساسی" - که گفته می شود ضعف ها و اشکالاتی دارد- پرداخته و عمل شود بسیاری از ناهنجاری ها، هنجار می شود.

3- باور دارم که یکی از نگرانی های خاتمی، تعصب بیش از اندازه و همه چیز خواهی گروهی از اصلاح طلبانی است که به ظاهر خاتمی و دیدگاه و سخنانش را پذیرفته اند اما ... به یاد دارم چند ماه پیش که جریان خوانش خاتمی به میدان انتخابات تازه راه افتاده بود و ایشان به گونه ای میر حسین را پیشنهاد کرده بود در یکی از سایت های خبری خواندم که در دست اندرکاران۲ ستاد از سه ستادی که برای پشتیبانی از خاتمی راه اندازی شده بود به صورت شفاهی، کتبی و ... هشدار داده بودند که این ستادها تنها برای خاتمی است و قرار نیست که برای دیگری کار کنیم حتی اگر آن شخص را آقای خاتمی پیشنهاد داده باشد!(نقل به مضمون)

پرسشی که پیش می آید این است که این چگونه حرف شنوی و پشتیبانی است؟

چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی که خاتمی رییس جمهور شد و درباره رویدادی دیدگاهش با دیدگاه این به ظاهر دوستان یکسان نبود، آنها خاتمی را تنها نگذارند؟

آری نگرانی خاتمی مصداق پیدا کردن این سروده است که:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

فرماندهی که پیشاپیش لشکری ایستاده به آسانی می تواند دگرگونی ها و جابجایی های لشکر رقیب را برانداز کند و به راهکاری مناسب بیندیشد و حتی اگر آگاهی درستی از چینش مهره های رقیب نداشته باشد بدیهی است که همیشه آمادگی برخورد با هر گونه واکنشی از سوی آنها را دارد؛ اما آن فرمانده کمتر می تواند جابجایی آنها که پشت سرش به پشتیبانی ایستاده اند را زیر نگاه خویش داشته باشد

من از بیگانگان هرگز ننالم ...

4- خاتمی در دیدارش با خانواده شهدا که روز 9 بهمن سال جاری صورت گرفت در پایان سخنانش گفت که خوشبختانه آقای موسوی ضرورت تغییر و دگرگونی در وضع موجود را درک کرده اند(نقل به مضمون) 

سید حسن خمینی نیز در همایشی که روز 27 دی سال جاری در "دارآباد" تهران برگزار شده بود با بیان ماجرای طنز آمیزی به ضرورت ایجاد دگرگونی در وضع موجود کشور اشاره کرده بود!

بپذیرید که نمی توان به ناگهان از زیر آب داغ در حال جوش به درون آب سرد رفت! برای این کار به آب نیم گرم(و ِلَرم)  نیاز داریم! 

5- در سینما و برای تدوین صحنه ها راه های گوناگونی است؛ ساده ترین روش "کات"(بُرش) است که البته "کات" زمانی خوب است که "مچ کات" شود یعنی دو تصویر به خوبی به هم بچسبند در غیر این صورت "جامپ کات" ایجاد می شود که حس پرش و آشفتگی ذهنی به بیننده دست می دهد! روش دیگری نیز وجود دارد: "دیزالو" و این روشی است که تصویری به نرمی برود و تصویر جدیدی جایگزین شود، این کنش سینمایی دارای ارزش زیبایی شناسی بالایی است. و ما در شرایط کنونی برای دگرگونی نیازمند یک "دیزالو" هستیم!

6- نگرانی دیگر اصلاح طلبان از ماندن موسوی و رفتن خاتمی این است که در نبرد انتخابات شکست بخورند و بیشترین دلیلشان این است که موسوی محبوبیت خاتمی را در بین مردم و بویژه نسل سوم ندارد، این درست است اما با این همه نگارنده چنین دیدگاهی ندارد چراکه پیروزی نماینده اصلاح طلبان یزد- آقای اولیا- در انتخابات مجلس هشتم که اتفاقاً چهره چندان سرشناس و فعالی در عرصه سیاسی استان نبود را دیده ام و بر این باورم که یکی از ارکان اصلی پیروزی این نماینده، پشتیبانی خاتمی و "کلانتری" –استاندار دولت اصلاحات- بود(در پوسترهای تبلیغاتی عکس خاتمی و کلانتری در کنار عکس اولیا دیده می شد)

دلیل دیگر نیز واکنشی است که مردم در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از خود نشان دادند؛ زمانی که انتخابات به دور دوم کشید گروه زیادی از آنها تنها به این دلیل به احمدی نژاد رای دادند چون نمی خواستند به هاشمی رای بدهند و البته احمدی نژاد چهره جدیدی برایشان به شمار می رفت؛ در انتخابات پیش رو نیز میرحسین برای بسیاری از جوانان چهره جدیدی است که محبوبشان- خاتمی- او را تایید می کند.( ۱۵ سطر پایانی یادداشت "محسن عسکری" با عنوان خاتمی، "میرحسین" را به مدار قدرت می برد که در تاریخ ۱۹ بهمن سال جاری در سایت عصر ایران نوشته شد را بخوانید)

7- در کار بازیگری تئاتر آموخته ام که اگر کارگردانی شخصی را پذیرفتم و به گروهش وارد شدم باید مناسب و به دلخواه او بازی کنم؛ البته با کارگردان گفتگو می کنم، دیدگاهم پیرامون متن و نقش را بیان می کنم اما پذیرفته ام که حرف و تصمیم آخر با کارگردان است.   

8- من به "سید محمد خاتمی" ایمان دارم و او را  باور می کنم و در پایان این یاداشت اعتراف می کنم که بسیار دوست دارم او رییس جمهور کشور نازنینم ایران باشد.

پی نوشت ۱) میرحسین یا خاتمی؛ کدام به سود دیگری کنار می رود؟ تحلیل دیگری از عصر ایران را بخوانید

پی نوشت ۲) روز ۲۹ اسفند هم از کشکول بازدید کنید و بهاریه من را بخوانید و به عنوان عیدی سال جدید برایم یادداشت بگذارید!

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

جمعه 1387/12/23

سه ماه زندان برای یک وبلاگ نویس

 

از چند روز پیش مواردی را در یاد سپرده بودم برای یادداشت در وبلاگ، تا اینکه چهارشنبه این sms رسید: رضا حقیقت نژاد نویسنده وبلاگ ایساتیس در پرونده وبلاگ نویسی بطور غیابی محاکمه و به سه ماه زندان محکوم شد!

سال ۸۳ با "آقا رضا" آشنا شدم، در طول مدتی که سردبیر روزنامه خاتم یزد بود گاهی برایش مطلب و خبر تهیه می کردم، انسانی است آرام، با ادب، بی ادعا و کوشا ...

"آقا رضا" از این گلایه کرده که چرا به صورت غیابی محاکمه اش کرده اند، گویا او هنوز باورش نشده که مسئولان ما بسیار مهر وَرز هستند و به هیچ وجه دلشان نمی آید که او مسافت طولانی کیش – یزد را بپیماید برای حضور در دادگاهی که بود و نبود وی در آن هیچ گونه خللی در رأی قاطعانه آنها ندارد! این دوستان خواسته اند "آقا رضا" تنها یکبار رنج و هزینه سفر به یزد را دچار شود که آن هم به امید خدا برای رفتن به ...

یکی سرنوشتش مانند "آقا رضا" می شود دیگری هم مانند "احمد آقا" دوست نویسنده وبلاگ گل های آفتابگردان که به خاطر نوشتن مقاله ای درباره پاسارگاد و سد سيوند، ۲ سال است از کار رانده شده و ...

*****

بگذریم شنیدن خبر "آقا رضا" باعث شد که به سوژه دیگری برای نوشتن بیندیشم ...

خواستم درباره جشن نیکوکاری بنویسم و پاسخ این پرسش را جویا شوم که چرا با بودن بسیاریِ این گونه برنامه ها به مناسبت های گوناگون و یا پرداخت خمس و زکات و فطریه و حساب 100 امام توسط مردم و نیز وجود صندوق های دریافت صدقه کمیته امداد در هر 100 متر  و نیز درون مغازه ها و ... باز هم آمار خانواده های زیر پوشش این کمیته فراوان است؟!

*****

ناگهان به یاد یکی از خاطرات استاد خسرو حکیم رابط نازنین و دوست داشتنی - یکی از بهترین نمایشنامه نویسان ایران – در کتاب من با کدام ابر... / روز هفتم(خاطره ها) افتادم. به سراغ کتاب رفتم آن را ورق زدم، دومین خاطره من را نگه داشت! خاطره ای از سال 1328، بخوانید:

خسرو حکیم رابط

مدرسه "امیر عضد". سال هزار و سیصد و بیست و هشت. صبح است و مراسم دعای صبحگاهی. روز پانزدهم بهمن ِ سال گذشته، شاه را در دانشگاه تهران تیر زده اند –که نمرده است- غیر قانونی شدن "حزب" بگیر و ببندِ مفصل و حالا دیگر، همه روز، دعای صبحگاهی برای سلامت شاه. معلم ها در یک صف، در یک سو. محصل ها در دیگر سو.

دو سه تا از بچه ها خوش صدایند. هر روز یکی از آنها دعای صبحگاهی را می خواند. امروز نوبت پسرکی است از کلاس من. امروز هم روزی است مثل همه روزها. بی هیچ انتظاری؛ انتظار وقوع حادثه ای.

"محمد انصاری!"

"بله آقا!"

"بیا بخون!"

"نمی خونیم آقا."

"نمی خونی!؟"

"نه آقا!"

این "نه آقا" ی بچگانه، در این جهنم، در این قبرستانِ خاک آلودِ کازرون، هیچ کمتر از گلوله ای نیست که سال گذشته در دانشگاه تهران به سوی شاه شلیک شد.

نیم تختی می آورند. طفلک را بر آن می خوابانند. بابای مدرسه بر شانه او می نشیند.ناظم مدرسه با ترکه خیس انار آماده می شود. یکی از معلم ها پاهای "تیر انداز" کوچک را می گیرد و می زنند و می ززند و من ایستاده ام؛ عرق سرد بر تیره پشت و عرق شرم بر چهره. از همان روز ِ اول که به کلاس رفته ام "تبلیغ عدالت خواهی و سربلندی" و حالا، فقط، "ایستاده ام". شرمگین. همین. "همین؟"

"تیرانداز" می خورَد و می خورَد، بی هیچ فریادی و در تمام مدت چشم بر من دارد که آن سوتر ایستاده ام- به ظاهر ایستاده ام، اما در حقیقت نشسته ام؛ شکسته ام. شکنجه به پایان می رسد.

راه می افتند و راه می افتم به سوی کلاس. "تیرانداز" کوچولو، شلان شلان از پله ها بالا می آید، پهلو به پهلوی من. روی پله دوم یا سوم چشمان درخشانش را به من می دوزد. من سر پایین می اندازم. می زند به پهلویم. نگاهش می کنم. نمی توانم بفهمم که بغضی در راه دارد یا لبخندی. دوباره می زند به پهلویم و می پرسد:

"خوب بود؟"

**********************

پی نوشت۱) در آستانه "هفته وحدت" هستیم که به پیشنهاد کسی- آیت ا... منتظری- شکل گرفت که هم اکنون گوشه نشین و منزوی شده ولی یادگارش همچنان زنده است!

پی نوشت۲) چنانچه می خواهید به هر یک از سه کاندیدای اصلاح طلب به صورت جداگانه یا با هم پیام

بدهید به سایت یاری بروید.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/14

یادداشت های پراکنده از تئاتر "شکار روباه"

 

دوشنبه 12 اسفند، بخت یاری کرد تا به همراه چند نفر از هنرمندان تئاتر یزد به تماشای تئاتر "شکار روباه" تازه ترین کار استاد دکتر "علی رفیعی" بنشینیم؛ تئاتری که در زمانی نزدیک به 2 ساعت و 30 دقیقه ماجرای فرار "آغا محمد خان قاجار" از شیراز، گردآوری برادران و سربازان، سرکوب مخالفان، بدبینی و کشتن نزدیکان و برادران، حمله به کرمان، کشتار مردم کرمان، کشتن لطفعلی خان زند، تاج گذاری و در پایان کشته شدن این نخستین پادشاه قاجار را روایت و تصویر کرد.

تئاتری که نمایش دهنده نفرت، انتقام، بدبینی، کینه ورزی، خودخواهی، قدرت دوستی و عشق های سرکوب شده و دست نایافته بشر و مشخصاً "آغا محمد خان" بود که باید اعتراف کنم در پاره ای از زمان های میانه نمایش که او از آن عشق از دست رفته سخن می گفت دلم به حالش می سوخت!

در اینجا می خواهم یادداشت های پراکنده ام که در تاریکی سالن و هنگام اجرا در گوشه گوشه های یک کاغذ می نوشتم را برایتان بازنویسی کنم:

1-  "عمه بگم" برای اینکه "آغا محمدخان" را به فرار از شیراز و به دست گرفتن قدرت تشویق کند: مردم به امید فرداهای بهتر به هر نورسیده ای تن می دهند.

2- آغا محمد خان در پاسخ به سه راه زنی که در همان آغاز راه با آنها روبرو می شود: آرزو چیزیه که آدم می خواد بهش برسه ولی نمی تونه برسه!

3- مرتضی قلی- یکی از برادران آغا محمد- به آغا محمد خان: تو به هیچی احترام نمی ذاری جز قدرت خودت!

4- هنگامیکه "عمه بگم" که خیلی هوادار "آغا محمد" بود و به او بسیار کمک کرد تا به قدرت برسد به دست "آغا محمد" کشته شد خدمه سردخانه مردگان/ راوی بالای سر عمه می گوید: کودکت بزرگ شد ای زن و تو نفهمیدی خنجری که به دستش دادی سینه ات را سوراخ می کند!

5- جرم کشته شدن "جعفر قلی" - یکی از برادران "آغا محمد خان"- که البته به "آغا محمد" بسیار وفادار است "مظنون" بیان می شود چراکه خود "آغا محمد خان" هم هنگامی که دستور به کشتنش می دهدمی گوید: تو تنها کسی هستی که نمی دانم گناه کاری یا نه!

6- "آغا محمد" به بیوه برادرش: ... فکر می کنی کشت 4 برادر کار آسونیه؟ .... من که کار بدی نکردم، فقط چیزی را که خدا به این دنیا فرستاده بود، براش پس فرستادم

7- بخشی از تک گویی "آغا محمد خان" پس از کشتار مردم کرمان: ... با هر کسی که کشته می شود، چشمی که بیرون می آید و سری که ار تن جدا می شود مصلحت کشور است و چه مصلحتی جز حکومت بر مردمی نابینا!

    

"آغا محمد خان" در کنار "عمه بگم" - "آغا محمد خان" در کنار برادرانش

پی نوشت ها:

یک) شاید همه این یادداشت ها، همان جملات گفته شده توسط بازیگران نباشد و صد البته اگر برداشتی هست برداشت من است

دو) فلسفه "شکار روباه" که در نمایش گفته شد این است که: "آغا محمد خان" به شکار روباه می رفته آنقدر با اسب پی روباه می تاخته تا خسته اش کند، آن گاه زنگوله ای به گردن روباه می انداخته که صدای زنگوله موجب می شده تا حیوان به گمان اینکه صدای زنگوله سگ های شکاری است دوباره بترسد و از خود فرار کند تا اینکه کم کم به صدا عادت می کند اما اصل ماجرا از اینجا آغاز می شود: صدای زنگوله باعث می شود که دیگر روباره بیچاره نمی تواند نه برای شکار و نه برای جفت گیری به حیوانات دیگر و یا روبهان دیگر نزدیک شود و اینگونه بوده که از گرسنگی می مرده و هم به گونه ای توانایی زاد و زایش را از دست می داده!

سه) در همه زمان نمایش بویژه زمان هایی که بازیگر نقش "آغا محمد خان" سخن می گفت به یاد شادروان "احمد آقالو" بودم و گمان می کردم اگر زنده بود یقیناً بازیگر این نقش او بود، این بدان معنا نیست که بازیگر کنونی بد بازی کرده باشد، اتفاقاً همه بازی های فیگورایتو بازیگران یکدست و خوب بود

چهار) پس از پایان نمایش چند دقیقه ای با "دکتر رفیعی" نازنین گفتگو کردیم؛ دکتر از بهای بلیط نمایش –ده هزار تومان- زمان اجرا –ساعت 30/18- و فصل اجرا -اسفند- ناراضی بود و گلایه داشت و بر این باور بود که همه این ها سیاستی است تا گروه کمتری از این نمایش دیدن کنند، دکتر می خواست از سه شنبه 13 اسفند بلیط را نیم بها در اختیار دانشجویان قرار دهد. دکتر می گفت من نمی توانم در برابر این جریان کار جندانی بکنم، من مانند دانه ای گندم هستم که بین دو سنگ آسیاب هستم!

پنج) چنین بر می آمد که "دکتر رفیعی" همه حرف ها و درد دل های ناگفته این چند سال را در این نمایش گفته است و همین موجب شده بود تا "گفتگو ها" نسبت به دیگر عناصر نمایش برتری داشته باشند و البته ریتم کلی اجرا "کُند" به نظر برسد.

شش) تابلوها و میزانسن های زیبایی در نمایش وجود داشت که خب البته چیزی جز این هم انتظار نمی رفت اما یکی از تابلوهایی که بسیار آن را دوست داشتم صحنه ای بود که "آغا محمد خان" برای تاج گذاری پشت پرده حریر قرار گرفت که شیشه تلویزیون هم را تداعی می کرد! گونه ای فاصله بین "آغا محمد خان" و مردم

پی نوشت پایانی) گویا این سخن زرتشت است: ستیز من با تاریکی است، برای ستیز با تاریکی شمشیر به رویش نمی کشم، چراغ می افروزم. 

پی نوشت خیلی بی ربط) در چند جا از نمایش – هنگام قتل ها- صدای تفنگ های ترقه ای بازیگران همه را از جا می پراند صدای این تفنگ های ترقه ای آنچنان قوی بود که ما گمان کردیم انگار خود جناب ترقه را به عینه می بینیم!!!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/12/05

ماجرای "آخوند کرباسی" یزد و کاسه شیره

 

در زمان های گذشته و در یزد انسانی وارسته و فرهیخته ای بوده که همه به نام "آخوند کرباسی" می شناختندش؛ آرامگاه او در میانه خیابان "مهدی" شهر یزد است، به یاد دارم که حتی تا 20 – 25 سال پیش نیز آرامگاه او به عنوان یکی از شاخصه هایی بود که مسافران تاکسی از آن برای بیان مسیر یا مقصد خود کمک می گرفتند: "سر قبر آخوند"

البته این متن به لهجه یزدی است! این که چرا به لهجه یزدی می نویسم از آن روست که دوستی –نویسنده وبلاگ ترقه- در یکی از یادداشت هایی که برایم نوشته بود عنوان کرده بود که ای کاش می شد هر وبلاگ نویسی با لهجه شهر خودش بنویسد! بنابراین من هم بر آن شدم تا چنین نگارشی را در کشکول تجربه کنم.

اینک بشنوید ماجرایی بسیار جالب و پند آمیز از "آخوند کرباسی":

مِگَن که آخوند کرباسی در مبارزه با نفس خودش خیلی معروف بوده و همیشه

 هر چی دلش مُخواسّه برعکسشا انجام مِداده!

یَه رو (یک روز) دل آخوند کرباسی هوس شیره مُکُنَه، اما آخوند مَحَلِّش نَمِذاره،

 روز دوم هوسه بیشتر مِشَه اما بازَم مَحَلِّش نَمِذاره، تا اینکه صُبِ روز سوم

دیه طاقتش سر میاد و بُلن مِشه که بره دنبال شیره!

توی راه داروغه را می بینه که یَه گوشه خوابیده بوده، آخوند هم مِرَه جلو و

سَرتیپا مِزَنه زیر داروغه به خیال اینکه داروغه بیگیرَدِش و بندازه تِش توی زندون

 تا آخوند اینجورَکی خودِشا از خوردن شیره مَروم (محروم) کُنه!

وَختی آخوند تیپا مِزنه گَلِ داروغه، داروغه گوشه چَشِشا وا مُکُنه و مِگَه:

 شیخ اَگه نَمُخوای شیره بُخوری نخور چرا مَنا مِزَنی؟ بیا بِرو بِذار بُخوابِم!

آخوند کرباسی خیلی تعجب مُکُنه و پیش داروغه مِگَه تو از کجا و

چِطَری(چطوری) فهمیدی؟

داروغه اولش خو (خب/ که) چیزی نَمِگه اما آخوند اِقٌه(اینقدر) اصرار مُکُنَه

و قسم جلاله ش مِده تا داروغه رازش را مِگه

و اما بشنوید راز داروغه را:

داروغه: وَختی دوماد شدم همون شب اول فَمیدم که زَنُم باکره نیس، زَنُم شورو

(شروع) کِرد به التماس و دَرخواس و گریه و زاری آبروما نَبَر ... اَگَه مَنا نِگَر داری

 دعات مُکُنَم هرچی مُخای خدا بِدَتِت و از این حرفا...

منم باش زندگی کِردم و با زَنُم پیش هم قرار هِشتِم که تا وَختی زنده هَسٌِم

این رازا بین خودون (خودمون) نِگَر دارِم... زَنُم چَن سال پیش خدابیامرز شد و منم

 تا حالا پیش کسی چیزی نگفته بودم، و خدا هم این قدرتا به من داده تا

بی تونم فکر آدما را بوخونم! حالام که تو اصرار کردی و قسمُم دادی

 و من مجبور شدم تا راز اون خدا بیامرزا بگم، دیه نَمُخوام زنده باشم،

و داروغه همون جلوی شیخ رو زمین دراز مِکَشه و درجا می میره!

*****************

پی نوشت ۱) نویسنده وبلاگ بهارنو که چند روزی است توسط دوستان اصولگرای یزدی تهدید می شود! مطلبی با عنوان زنده باد مخالف من نوشته، بد نیست آن را بخوانید

 پی نوشت ۲) سایت خبری تحلیلی عصر یزد در راستای ایجاد سرگرمی(فیلتر کردن، تهدید کردن و ...) برای دوستان اصولگرا راه اندازی شد!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •