جمعه 1387/10/27
جامعه جاهلی چگونه جامعه ای است؟
در شب 25 دی حسینیه 14 معصوم یزد، پذیرای استاد حجه الاسلام "محمد تقی فاضل میبدی" بود و او پیرامون "نهضت عاشورا و تقابل قدرت وعدالت" سخنرانی کرد،البته دوست بزرگوارم آقای امامی در وبلاگ بهار نو مشروح این سخنرانی را آورده اند که می توانید بخوانید.
من در اینجا تنها فرازهایی از سخنان او که با استناد و تکیه به آیات قرآن، احادیث و روایات و نیز نهج البلاغه گفته شده را آورده ام که خواندنش خالی از لطف و ارزش نیست.
"فاضل میبدی" سخنانش را اینگونه آغاز کرد که:
1- هیچ دینی به اندازه اسلام و هچ مذهبی به اندازه تشیع به تعقل اهمیت نداده و از سوی دیگر هیچ اصلی در اسلام مانند اصل تعقل در میان مسلمین لَنگ و تنبل نبوده و توی سرش نخورده!
2- اگر به اصل تعقل مانند اصل نماز، زیارت خوانی و حتی سوگواری امام حسین اهمیت می دادیم تا این اندازه در طول تاریخ گرفتار نبودیم.
3- در قرآن واژه عقل نداریم آنچه در قرآن آمده تعقل است یعنی بکار گیری عقل، یعنی خدا از ما بکار گرفتن عقل را خواسته است.
4- تعقل چیزی غیر از تعلم و یادگیری است؛ تعقل یعنی قدرت تحلیل داشتن وگرنه آنگونه یادگیری و سواد داشتن که در بین ما باب شده یک سواد کلیشه ای است مانند درس خواندنی که دانش آموز و دانشجوی ما برای خوشایند آموزگار و استاد و بدست آوردن نمره می خواند! و هیچگاه جرات، توان و یا اجازه پرس و جو با استاد را ندارد!
5- خدا می خواهد انسان اول متعقل باشد و سپس متعبد، تا کلاه سر بنده اش نرود!
6- سواد کلیشه ای هنگامی درست می شود که رسانه های خبری رسمی و اصلی یک کشور در دست گروهی ویژه باشد.
7- اسلام دین خنده، زیبایی، صلح و آرامش است، بنابراین جامعه ای که چشمان مردمانش پر از اشک باشد، جامعه ای که گروهی رزق و روزی داشته باشند و گروهی دیگر نداشته باشند، جامعه ای که دچار ترس و گرسنگی باشند و جامعه ای که مردمش افسره و عصبی باشند را می توان جامعه جاهلی نامید!
8- هیچ چیزی زودتر و بیشتر از دین، گرد و غبار خرافات بر آن نمی نشیند و در بین تاریخ زندگی امامان آن اندازه که تاریخ زندگانی امام حسین را غبار خرافات گرفته برای امامان دیگر چنین چیزی پیش نیامده!
9- ما در مجالس خود، تنها به بیان مصائب و سختی های که بر حسین و یارانش گذشت می پردازیم و بیان مسائل و دغدغه های امام را رها کرده ایم؛ حسینِ همراه تعقل فراموش شده! پس اگر می خواهیم حسین واقعی را بشناسیم باید او را از غبار خرافات و تاریخ بیرون بکشیم.
10- افلاطون می گوید 2 چیز، یک جامعه را نابود می کند: فقر و ثروت! فقر جهل می آورد و ثروت فساد یعنی فساد اقلیت و جهل اکثریت جامعه را نابود می کند و امام حسین به دلیل جهلی که آن زمان بر جامعه چیره شده بود و تبعیضی که بوجود آمده بود قیام کرد.
************
پی نوشت: اینها گوشه ای از گفته ها و البته دیدگاه استاد "محمد تقی فاضل میبدی" است، پس به گفته خودشان که باید در هر چیزی تعقل کرد نسبت به این گفته ها بیندیشید و تعقل کنید و ساده و آسان نپذیرید!
چهارشنبه 1387/10/25
یادی از غلامحسین ساعدی
بنا به روایتی سیزدهم و بنا به روایت دیگری ۲۴ دی ماه سال ۱۳۱۴، روز به دنیا آمدن غلامحسين ساعدي است که بعد ها هم روانپزشک شد و هم یکی از نویسندگان اندیشمند این مرز و بوم، نویسنده ای آذری که شاید با نام مستعار گوهرمراد بیشتر شناخته شده باشد.
ساعدی جوان پس از كودتاي 28 مرداد32 دستگير و چند ماه زنداني شد. در 13۳۴ به دانشكده پزشكي تبريز وارد شد.
سال ۳۵ با مجله "سخن" همكاریش را آغاز كرد و در 1341 نیز با "كتاب هفته" و مجله "آرش" همكاري كرد. در واقع پر بارترين سالهاي عمر ساعدي از سالهاي 1343ـ1342 آغاز مي شود. به ویژه سالهاي 1346ـ1345 سالهاي پركاري ساعدي است. تنيچند فضاي خاص يك دوره را ميسازند كه از اواسط 1330 تا نيمة 1350 ادامه دارد.
ساعدی يكي از سازندگان فضاي روشنفكري ايران است. در سال 1353 با همكاري نويسندگان معتبر آن روزگار دست به انتشار مجله "الفبا" زد.
**********************************
ویژگی نوشته هایش
دنياي داستانهاي ساعدی دنياي غمانگيز نداري، خرافات، جنون، وحشت و مرگ است. دهقانان كنده شده از زمين، روشنفكران مردد و بي هدف، گداها و ولگرداني كه آواره در حاشية اجتماع ميزيند، به شكلي زنده و قانع كننده در آثارش حضور مييابند تا جامعهاي ترسان و پريشان را به نمايش بگذارند. ساعدي برخلاف اجتماع نگاران ساده انگار، از فقرستايي ميپرهيزد و ميكوشد كه فقر فرهنگي را در زمينهسازي تباهيهاي اجتماعي و استهاله انسان ها بنمايد. اما ساعدي به مرور برجنبة اجتماعي و سياسي آثارش ميافزايد و نوميدي و آشفته فكري مردمي را به نمايش ميگذارد كه ساليان دراز گرفتار حكومت ترس و بي اعتمادي متقابل بودهاند.
*********************************
چند نمونه از آثار او
نمایشنامه های: پروار بندان / آی باکلاه، آی بی کلاه / چوب به دست های وَرَزیل / وای بر مغلوب / لال بازی ها(مجموعه نمایشنامه های بی کلام) / خانه روشنی / عاقبت قلم فرسایی / بهترین بابای دنیا / دیکته و زاویه / ضحاک /
رمان "توپ" / "ترس و لرز" (6 داستان پیوسته) / مجموعه داستان "واهمه های بی نام و نشان" که داستان "آرمش در حضور دیگران" از این مجموعه توسط ناصر تقوایی به صورت فیلم درآمد و فیلمنامه "گاو" بر اساس قصه ای از کتاب "عزاداران بَیَل" که توسط داریوش مهرجویی به فیلم برگردانده شد
بخش دیگری از فعالیت های ساعدی
در اردیبهشت ۱۳۵۳ برای تهیه تک نگاری درباره شهرکهای نوبنیاد، به "لاسگرد" در اطراف سمنان رفت که توسط ساواک دستگیر و به زندان "قزل قلعه" و سپس به زندان "اوین" برده شد که مدت یکسال را در سلول انفرادی گذراند و شکنجه شد.
انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات، انتشار داستان "واگن سیاه" در کتاب جمعه شماره اول.
1359 نوشتن قصه ها و نمایشنامه هایی که هنوز منتشر نشده است از جمله داستانهای "اسکندر و سمندر در گردباد" / "بوسه عذرا" / "خانه باید تمیز باشد" / "جوجه تیغی" و نمایشنامه های "خرمن سوزها" / "باران" / "پرندگان در طویله" و تعدادی داستان و نمایشنامه که ناتمام و بدون عنوان برجای مانده است.
داستان "شنبه شروع شد" در مجله آرش چاپ شده و نمایشنامه تک پرده ای "خیاط جادو شده" و داستان "میهمانی" / "ساندویچ" و "آشفته حالان بیدار بخت" در مجله های آدینه، دنیای سخن و کتاب به نگار و آرش چاپ شده است.
1360 سفر به پاریس سفر کرد.
1361- 1364 در این سال ها اقدام به انتشار مجله الفبا(چاپ پاریس) کرده و چند نمایشنامه به نامهای "اتللو در سرزمین عجایب" و "پرده داران آینه افروز" و چند فیلمنامه به نام های "دکتر اکبر" و "رنسانس" و با همکاری داریوش مهرجویی فیلمنامه "مولوس کورپوس" براساس داستان "خانه باید تمیز باشد" را نوشت.
****************************
آخرین گفتگو
بخشی از آخرین گفتگوی ساعدی با یکی از دوستانش که در غربت/ فرانسه انجام شده را بخوانید:
«الان نزديك به دو سال ست كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستانم به سر مي برم. احساس مي كنم كه از ريشه كنده شدهام. هيچ چيز را واقعي نميبينم. تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر ميبينم. خيال ميكنم كه داخل كارت پستال زندگي ميكنم. از دو چيز ميترسم: يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي ميكنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم. در تبعيد، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودكشي نزنم. كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است: اول اين كه به شدت به زبان فارسي ميانديشم و سعي ميكنم نوشتههايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد دوم اين كه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد، يعني زندگي در جهنم. بسيار بداخلاق شدهام. براي خودم غير قابل تحمل شدهام و نميدانم كه ديگران چگونه مرا تحمل ميكنند.
******************************
پایان راه
"داريوش آشوری" دربارة آخرين ديدارش با ساعدي مينويسد: «آدرسش را گرفتم و با مترو و اتوبوس رفتم و خانهاش را پيدا كردم... در را كه باز كرد، از صورت پف كردة او يكه خوردم. همان جا مرا در آغوش گرفت و گريه را سر داد. آخر سالهايي از جوانيمان را با هم گذرانده بوديم. چند ساعتي تا غروب پيش او بودم. ... در ميان شوخيها و خندههاي عصبي، با انگشت به شكم برآمدهاش مي زد و با لهجة آذربايجاني طنز آميزش ميگفت: «بنده ميخواهم اندكي وفات بكونم.»
******
دوست دیگرش ميگويد: «در اين دو سال آخر ساعدي بيمار بود. چه پير شده بود و افسرده. اين اواخر خودش هم ميدانست كه رفتني است... با استفراغ خون به بيمارستان افتاد. به سراغش رفتم در يكي از آخرين دفعات كه شب را با التهاب گذرانده بود، دست و پايش را به تخت بسته بودند. مرا كه ديد گفت: فلاني، بگو دستهاي مرا باز كنند، "آل احمد" آمده است و در اتاق بغلي منتظر است، مرا هم ببريد پيش خودتان بنشينيم و حرف بزنيم.
شب آخر كه ديدمش با دستگاه نفس مي كشيد... فردايش كه رفتم، يك ساعتي از مرگ او ميگذشت. به همراه سه تن از دوستان هنرمند آذربايجانياش به سردخانه و به آخرين ديدارش شتافتيم... زير نور چراغي كم سو، آرام و بيخيال خوابيده بود، انگار كه، همراه با زندگي، همة واهمهها، خستگيها و حتي چين و چروكها رخت بربسته بودند.
*******
غلامحسين ساعدي 2 آذر سال ۶۴ بر اثر خونريزي داخلي در پاريس در بيمارستان "سن آنتوان" درگذشت و در 8 آذر در گورستان پرلاشز در نزديكي آرامگاه صادق هدايت به خاك سپرده شد.
آرامگاه شادروان دکتر غلامحسین ساعدی
شنبه 1387/10/21
چند پیشنهاد به اوباما
نوشته طنز آمیز زیر رو ۲ هفته پیش در سایت عصر ایران خوندم، چون خوشم اومد گفتم شمام که سری به کشکول می زنید بخونید؛ ضمن اینکه با خودم قرار گذاشتم هر از گاهی بعضی از نوشته های دوستای وبلاگ نویس رو در کشکول هم بذارم تا کمکی کرده باشم برای آشنایی بیش از پیش دوستان وبلاگ نویس به هم!
***************************************
آقای باراک اوبامای عزیز
در رسانههای ایرانی خواندم که حضرتعالی درصدد تشکیل تیمی برای تحقیق در مورد چگونگی و راه های مذاکره با ایران هستید. از آنجایی که بعید نیست رسانههای داخلی مطلب موثقی دربارهی مواضع شما دربارهی ایران بنویسند؛ نظر به اهمیت موضوع تصمیم گرفتم همچون گذشته شما را راهنمایی کنم.
مهمترین مساله ای که باید شما و تیم مشاورانتان در نظر داشتهباشید این است که در ایران به خاطر آزادی بیان فراوان و تکثر اندیشهها، گروهها و احزاب فراوانی با سلایق مختلف وجود دارند که در موقعیتهای مختلف تصمیمات و واکنشهای متعددی از خود بروز میدهند. در نتیجه، از آنجاییکه معلوم نیست در موقع عملی کردن ایدهی ارتباط با ایران کدام گروه بر سر قدرت باشد یا شما با کدامیک برخورد کنید؛ حتما باید با نحوه ی برخورد با هر کدام از این دستهجات و حساسیتهای آنها آشنا باشید تا بهترین نتیجه را بگیرید.
در زیر خلاصهای از این گروهها و نحوهی برخورد هر کدام آورده شدهاست:
حزب موتلفهی اسلامی
این حزب، همانگونه که از نام و پیشینهی ریش سفیدِ آن، جناب آقای حبیبالله عسکراولادی مسلمان مشخص است بسیار اسلامی است و از آنجاییکه که بازار هم یکی از راههای رسیدن به خداست، فعلا این راه دست ایشان است. لذا در صورت مذاکره با این گروه، بهتر است از شما با عنوان "حاج حسینآقا" نام برده شود و پس از مختصری گفتگو دربارهی دین و معنویات، مستقیما به سراغ مسائل مرتبط با بازار و واردات و صادرات بروید و مطمئن باشید اگر مظنه خوب باشد حتما جواب میگیرید. انشاالله!
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی
اعضای این سازمان شدیدا ضدآمریکایی هستند و اکثر کسانی که در ماجرای گروگان گیری شرکت داشتند یا عضو این سازمان بودند و یا از آنها خط می گرفتند؛ در نتیجه در هنگام گفتگو با آنها لوازم ایمنی به همراه داشتهباشید! البته خوشبختانه بزرگتر این سازمان، یعنی مهندس بهزاد نبوی اهل گفتگو و مذاکره است و بعد از یکی دو سال، همینجوری و بدون هیچ توقعی شما را آزاد می کند.
انصار حزبالله
هرچند که تاریخ مصرف این گروه رو به اتمام است و ممکن است تا رسیدن مذاکره کنندگان آمریکایی به ایران، غیر قابل مصرف شدهباشند؛ ولی کار از محکمکاری عیب نمیکند. در مواجهه با این جوانان، چفیهای به گردنتان بیندازید و خودتان را از بچههای جبهه و جنگ معرفی کنید. ناراحت نباشید، بر خلاف ادعاهایشان سن بیشتر آنها به این چیزها قد نمیدهد! بچههای خوبی هستند...
تحکیم وحدت
اینها جزو دانشجویان فهیم و سیاسی ما هستند که خیلی خوب فحش میدهند. البته الان خیلی خوب شدهاند چون در دهه 60، مشت و لگد هم می زدند! ولی الان فقط فحش می دهند و هیچ بعید نیست روزگاری آنقدر پیشرفت کنند که هیچ کاری نکنند. با اینها لازم نیست هیچ کاری بکنید چون آنها خودشان برایتان همه کار میکنند. فقط لطفا در برگشت، چندتایشان را ببرید VOA پهلوی علی افشاری!
بر و بچز قالیباف
این طفلکیها هیچ اسمی ندارند و تنها مشخصهی ایدئولوژیکیشان اینست که از بد حادثه "آنجا" به پناه آمدهاند. برای مذاکره با اینها فقط از لودر و جرثقیل و بیل و آسفالت و برج و تونل و این جور چیزها حرف بزنید؛ آدمهای متعصبی نیستند و راه می آیند. ضمنا حواستان باشد که همهشان به I میگویند mo!
اعتماد ملی
برای گفتگو با اعضای این حزب، سر صبح مزاحمشان نشوید. چون به شکر خواب صبحدم علاقهی وافری دارند و معمولا فرصتها هم همین وقتها از دست می روند. در عوض یک روز بعد از ظهر مستقیما با هیات همراه تشریف ببرید منزل آقای کروبی، موسس و دبیر کل حزب. ضمنا فکر نکنید ایشان دارد سرتان داد می کشد، کلا یک مقداری صدایشان بلند است و الا آنقدر اهل گفتگو و تسامح هستند که با حزب کمونیست چین و مقامات سعودی یعنی کافرها و مسببان جمعهی خونین مکه هم دیدارهای دوستانه داشتهاند و دست برادری دادهاند!
کارگزاران
خوبند. سلام میرسانند! یک چیزی هستند در مایههای همان موتلفه منتها کمتر جانماز آب میکشند! در هنگام مذاکره هم دائما خواهند گفت "هر چی آقاجون بگن" که منظورشان هم معلوم است که کیست.
آبادگران
برای گفتگو با این گروه هیچ کاری نکنید. بزرگترهایشان، محض جلب توجه رسانههای جهانی هم که شده برایتان نامه مینویسند و مذاکره را خودشان شروع می کنند. منتها اشکال اینجاست که اگر مذاکرات شروع بشود حتما خودشان هم خرابش میکنند. باز هم به همان دلیل!
نهضت آزادی
سر زدن به خانهی سالمندان یکی از کارهای انسانی و خداپسندانه است که بهتر است شما هم از آن اجتناب نکنید. اگر این کار را کردید ممکن است عدهای که با نام "نهضت آزادی" شناخته می شوند با شما مذاکره کنند. این کار را حتما بکنید اما زیاد جدی نگیرید و بعدا مذاکراتتان را با گروه دیگری که در جمهوری اسلامی ایران کارایی بیشتری داشتهباشند از سر بگیرید.
حزب مشارکت
هرچند که اعضای این حزب سالی دست کم دو بار عزمشان برای خروج از حاکمیت جزم می شود، ولی هیچ بعید نیست وقتی گروه مذاکره کننده شما به ایران می آید، صلاحیت عدهای از مشارکتیها تایید شده باشد و آنها به این نتیجه رسیدهباشند که بهتر است از حاکمیت فعلا خارج نشوند! برای مذاکره با این حزب، به تعداد اعضای آن مذاکره کننده بیاورید چون در آنجا همه رئیس و دبیر هستند و هیچکس حرف هیچکس را قبول ندارد.
عدالت و توسعه
این اسم حزب محسن رضایی است که برای صحبت با آنها باید از محسن رضایی صرفنظر کنید. چون ایشان همهی آمریکاییها را به چشم بچهدزد نگاه می کند!
برادران لاریجانی
اینها عضو حزب 5 نفرهای هستند که همهشان لاریجانی هستند. آی کیوی بسیار بالایی دارند و کافیست شما بگویید ل تا آنها تا ته لاس وگاس بروند. (در فارسی ما به این ضرب المثل میگوییم: تو بگویی ف آنها تا ته فرحزاد میروند!) صدا و سیمای همگیشان خوب است و دانشمند هم هستند. محمدجوادشان از همه بزرگتر است و انگلیسی خیلی خوب صحبت می کند...
دوشنبه 1387/10/16
روز واقعه
برای یادداشت ویژه محرم امسال چند جمله از فیلمنامه روز واقعه استاد بهرام بیضایی را برگزیده ام:
در بخش آغاز فیلم پسری به پدرش/ زید که مرد نصرانی تازه مسلمان شده / شبلی را به دامادی پذیرفته، از اینکه سه نسل است مسلمانند می گوید و پدر پاسخ فرزند را اینگونه می دهد که از مسلمانی او بوی غرور جاهلی می آید و اگر فرزندش مسلمانی خود را از پدر دارد در عوض از اسلام دامادش بوی تازگی می شنود و دیگر اینکه شبلی گنج مسلمانی را به رنج خویش یافته است!
********************************
در بخشی از فیلمنامه / فیلم، قهرمان/ شبلی که در فیلم با نام عبدا... حضور دارد به معبد کهنی می رسد که بت هایی دست و پاشکسته در گوشه گوشه آن افتاده اند و مردی در کنار آن سرگردان است که از شبلی می خواهد به سوی آن ها سنگ بیندازد تا گناه پدرانش را که روزگاری متولی معابد بوده اند باز خرد!
شبلی سنگ می اندازد و به او می گوید که می خواهد بداند حسین بن علی در حق بت ها چه لعنتی کرده است
مرد: او گفت چگونه سنگی بر بتان مُرده بیندازم حال
آنکه بت های زنده روی زمین اند؟
********************************
و در پایان ماجرا شبلی که از حادثه خونبار کربلا به نزد همسرش/ راحله بازگشته در پاسخ به همسرش که می پرسد حقیقت را چگونه یافتی، می گوید:
شبلی: من – حقیقت را- در زنجیر دیده ام.
من حقیقت را- پاره پاره- بر خاک دیده ام.
من حقیقت را- بر سر نیزه- دیده ام.
شنبه 1387/10/14
مسئولین زحمتکش ما و تاب فشار شرمندگی از مردم!
امروز صبح برای رفتن محل کارم نزدیک به 1 ساعت چشم براه رسیدن خودروی بزرگ همگانی یا همان اتوبوس خط واحد شدم! تا اینکه ساعت 8 و 10 دقیقه آن خودروی گرامی رسید که دیدم همه سرنشینان آن دختران و بانوان هستند! چند دقیقه پس از آن خودرو دیگری رسید که سر ریز بود از پسران و مردان! از این رو من هم سوار شدم؛ این را هم بگویم که در طول زمانی که چشم براه رسیدن خودروی بزرگ همگانی بودم بارها به "زمان نما" ی - ساعت- پشت دستم نگاه کرده و هم زمان از سردی هوای صبحگاهی بهره برده بودم و خودرو بزرگ همگانی همچنان نیامده بود و من با خود گفته بودم ...
... مهم نیست با خود چه گفته و چه قراری گذاشته بودم که چه کنم و چه بگویم با آقای راننده ای که دیر آمده و من و چند نفر دیگر از جمله چند دانش آموز را در سرما کاشته بود.
سوار که شدم همانجا در رکاب ایستادم! به آگاهی رساندم که خودرو پر بود از مسافرانی که همه دیرشان شده بود.
همانجا ایستادم و نا خودآگاه گوشم شنونده سخنان آقای راننده شد که با کنار دستی من - که او هم سرپا بود- درد دل می گفت! درد دل ها را در ادامه بشنوید! ببخشید بخوانید(البته با لهجه یزدی):
« اسمش اینه که راننده بخش خصوصی هسِّم و ماشین مال خودونه، به خدا ضَلَلِش بیشتره!
یزدا کِردَن آزمایشگا! هیج جا دیه تو کشور گازوئیلا کارتی نَمِدن الّا یزد، نَمی دونِم چِتَرَه به خدا؛
صُبی هم، همه بَچا جَم شده بودن تو سازمان، از اول سال تا حالا برجی 200 تومن کمتر دادن! هِی گفتن اوتو برج مِدِم اُ ندادن! تازه این دو برجِ آخر که اصلآ هیچی شا ندادن؛ بَچای بخش دولتی هم اِتِصاب کِرده بودن! اون بیچارا هم دو برجه که فقط ماهی 100 تومنشون دادن تازه حق بیمه شونا سازمان نپرداخته، حالا ما شانس اُوُردِم که حق بیمه اون با خودونه ...»
پرسیدم: آخرش چی شد؟
گفت: «هیچی، چن تا این مسئولا اومدن و خواهش و حرف و این گَف و کارا، گفتن بِرِت تا ظهر می ریزِم به حسابِتون، ولی خیال نکنم فایده ای داشته باشه ... فوقش دو سه روز اِتِصاب مُکُنِم، آخرش دوباره برمِگردِم سرِ کارون... ولی اِقّدَری که باید یه چیزی مِگفتِم ... »
این راننده گرامی گفت: «می دونم امروزم بد روزی بود، صُبِ اولِ صُب، هم هوا سوز بدی داش هم بچه مدرسه ایا امتحان داشتن ولی شرمنده، دیه چاره ای نداشتِم ...»
به ایستگاهی رسیدم که باید پیاده می شدم؛ پیاده شدم و پیش خود از آن همه حرف ها و انتقاداتی که می خواستم نسبت با راننده بگویم شرمنده بودم، نمی دانم مسئولین زحمتکش ما هیچگاه شرمنده شده اند و اگر شده اند چگونه تاب می آورند فشار این همه شرمندگی را؟!
چهارشنبه 1387/10/11
برای خاتمی
اگر چه کشتی ها در لنگرگاه در امان هستند اما آنها را برای این کار نساخته اند.
شاید بشه گفت در این روزهای شلوغ پلوغ مخاطب اصلی این جمله بیش از هر کسی، اون
سید سبزپوشِ سبزقامتِ سبز اندیش ِ سبزگویِ خونین دلِ خندان لب!
یعنی خاتمی مهربون باشه!
نمی دونم کدوم درست تره اومدنش به صحنه انتخابات یا نیومدنش؛ فقط می دونم که باید حضور داشته باشه و با حرفا و ایده هاش نسل تشنه امروز رو سیراب کنه! درست مث کاری که توی این سفرهای استانی داره انجام می ده.
یادمون باشه معجزه پیامبر اسلام هم قرآن بود، یعنی کلام و سخن که با مهربونی و بردباریش آمیخته شد و پیروزی اسلام را در میان مشتی عرب ... رقم زد.
یه چیز دیگه رو هم می دونم اونم اینه که سید خیلی تنها و نجیبه، دلم برای خودش و مادر پیرش که نگرانشه می سوزه
جمعه 1387/10/06
اندر حکایت نامگذاری خودروهای ملی!
1- حتما می دونین که نام خودروی ملی جدید، مینیاتوره؛ چن روز پس از رونمایی این خودرو دوستی ازم پرسید: آیا مینیاتور واژه فارسیه؟
گفتم: تا اونجایی که من می دونم ترکیبی از دو واژه فرنگی "مینی" به معنی کوچک و "نی چر" به معنی طبیعته و این نامی بوده که فرنگیان به ایران آمده در سال های دور به نقاشی نقاشان ایرانی داده بودن، چون موضوع بیشتر نقاشی های نقاشان ایرانی طبیعت بوده که اون رو بسیار ظریف و کوچک می کشیدن و سال هاس واژه نگارگری به عنوان واژه برابر مینیاتور بکار برده می شه ...
دوستم چند روز بعد حرفای من رو تایید کرد و گفت: در لغت نامه دهخدا اومده که مینیاتور ریشه فرانسوی داره.
2- نمی دونم واژه سایپا که نام شرکت سازنده خوروهای ملیٌه از کجا گرفته شده ولی در صفحه 234کتاب "آخرین سفرشاه" نوشته "ویلیام شوکراس" از انتشارات البرز، چاپ سوم: آبان 1369 اومده که « ... در محافل درباری به او [اشرف پهلوی] سايپا لقب داده بودند که در زبان فرانسه حروف نخست عنوان رسمی او " والا حضرت شاهدخت اشرف پهلوی" است...»
به عبارت فرانسوی دقت کنید:
SAIPA = Son Altesse Imperiale la Preincesse Ashraf
3- من مطمئنم که اگه خدابیامرز دایی جان ناپلئون زنده بود دیگه نمی گفت زیر سر انگلیسیاس؛ می گفت زیر سر فرانسویاس!
4- سلیقه و دقت نظر ما کجاس؟!
دوشنبه 1387/10/02
فهمیدم چرا خدا تنهاس!
۱- من تنهام چون همراه اول ندارم!
۲- آخه همه جا – توی تبلیغات تلویزیون و روزنامه ها - می گن: با همراه اول هیچکس تنها نیست
۳- جالبه که تو مملکت اسلامی ما هیشکی خدا رو به حساب نمیاره!
۴- حالا فهمیدم چرا خدا تنهاس، چون اونم همراه اول نداره!





