تبليغاتX
کشکول

یکشنبه 1387/07/28

داش آکل هنر یزد از پیش ما رفت

 

آبان 1337 بود که "رضا"ی همیشه راضی، مهربان و سربه زیر ما پا به هستی گذاشت.

نخستین بار در سال 53 بود که صحنه نمایش یزد افتخار گام های مهربان "رضا" را از آن خود کرد.

پس از آن در گذر 33 سال بودن شریف و نجیب خود در عرصه هنر، همیشه یار و یاور همه هنرمندان –پیشکسوت و جوان- بود و برای آفرینش هر فیلم و نمایشی خالصانه و بی ادعا از هیچ کمکی کوتاهی نمی کرد.

پاانداز/ افعی طلایی و پاتوق از نخستین کارهای او در زمینه بازیگری به شمار می روند.

از دیگر کارهای "محمد رضا عربشاهی" که به عنوان بازیگر، گریمور و یا مسئول تدارکات در آن حضور داشته می توان به نمایش ها، سریال ها و فیلم های زیر اشاره کرد:

نمایش ها: نوری در ظلمت/ از ماست که بر ماست/ استثنا و قاعده/ برخورد/ جوب به دست های ورزیل/ جانشین/ چهار صندوق/ تنهایی دریا/ آهو، دختر شهر آفتاب و بازی سلطان و سیاه   

سریال ها: حاکم و قصاب/ رایحه فیض/ همدوماد و حلقه گمشده

فیلم ها: مدیر تدارکات فیلم سینمایی "رقص در غبار" ، فیلم دانشجویی سال ها بعد در چنین روزی ... و ده ها فیلم کوتاه و بلند دیگر که توسط فیلمسازان انجمن سینمای جوان و یا دانشجویان سینما ساخته شده است.

صحنه ای از نمایش "داش آکل، داش آکل"

آخرین حضور صحنه ای "محمد رضا عربشاهی" بازی در نمایش "داش آکل، داش آکل" –سال 82- بود، نمایشی که در نقش "داش آکل" می بایست با "کاکا رستم" نمایش دست و پنجه نرم کند و همزمان با همین نمایش بود که نبرد او با کاکا رستم زندگی اش – سرطان- آغاز شد.

"آقا رضا" مهر ماه سال گذشته و در اوج بیماری خود در نمایش خیابانی "حرمت" به ایفای نقش پرداخت چراکه همانگونه که خودش نیز بارها گفته بود عاشق تئاتر و بازیگری بود.

داش آکل هنر یزد سرانجام پس از 5 سال نبرد قهرمانانه، امروز چشم بر این هستی بست؛ اما نامش، یادش و آثارش تا همیشه با ما هست.

یادش گرامی و روانش شاد.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

جمعه 1387/07/19

بزرگداشت حافظ

 

بیستم مهر روز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی غزل سرای بلند آوازه ایران است.

حافظ در سال 726 هجری قمری در روزگاری که ایران بین فرمانروایی چنگیز و تیمور سرگردان بود و قربانی می شد (سرنوشت همیشگی ایران به جز روزگار هخامنشیان) و در دوره ای که بزرگی و شکوه ایران بیش از هرزمان دیگری از بین رفته بود دیده به جهان باز کرد.

در پی چند بیت از سروده های این غزل سرای ایران را برای یادآوری آورده ام:

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی     تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

        ******

 از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر             یادگاری که در این گنبد دوار بماند

                                                                     ****** 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج      فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟

                                                                    ******

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست    سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

                                                                    ******

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود               زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

                                                                   ******

من نخواهم کرد ترک و لعل یار و جام می    زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/07/13

خونه بهار کدوم وره؟

 

دوازدهم مهر که گذشت سالروز درگذشت انسانی نازنین بود:

شادروان عمران صلاحی در دهم اسفند سال 1325 در تهران و در خانواده ای اردبیلی به دنیا آمد.

025890.jpg

 بیشتر شهرت صلاحی در سال‌هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می‌نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته‌ها «آقای حکایتی» لقب گرفت.

عمران صلاحی نوشتن را از مجله توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال 45 آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال 49 کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی پور منتشر کرد که مجموعه‌ای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم می‌سرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجله خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال در سال 47 منتشر شد.

عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس برده شد و در بخش ccu بستری شد.

همان شب پزشکان از بهبود وضعیت ناامید شدند و او سحرگاه از دنیا رفت.

و در پایان سروده ای کمتر منتشر و خوانده شده از وی: 

کمک کنیم هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره، برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغ مون زباله سوپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا،  دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خط رو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره!
به ما که خسته ایم بگو خونه بهار کدوم وره؟
 

روانش شاد و یادش گرامی باد

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

جمعه 1387/07/05

سروده یک سفر کرده

 

 آنچه در پی می خوانید از سروده های شادروان حسن گلزار شهری هنرمند و نقاش خوش نام یزدی است:

 

باز تکرار و زیستن و گریستن

                                   و هما همچنان باقی ست

دیدن به اکراه و قدم زدن با کفر

     عصر امروز

                          انسان های بی خدا

چشم ها را باید بست

                              به ذهن متکی باید شد

تا دراعماق تاریکی دورن،

       جستجو شود پاکی

شاید در انتهای درون

                               روزنی نور،

                                             مرگ خفته باشد

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •