چند روز پيش منزل دوستي بودم؛ كتاب «ابوالمشاغل» نادر ابراهيمي
كنار دستش بود، بخشي از گفتگوي ميان ابن مشغله و ابوالمشاغل را
برايم خواند، به دلم نشست.
گفتم براي شما هم بنويسم، اميد كه به دل شما هم بنشيند.
*****************************
ابن مشغله مي گفت:
راهِ بسيار درازي در پيش است؛ بسيار دراز...
داشت، به قدرِ كافي، و اضافه هم خواهي آورد ـ
آنقدر كه نداني با آن چه مي تواني بكني،
و چه بايد كرد ...
پس، خودت را خسته مكن، و از نَفَس مينداز!
ابوالمشاغل مي گويد:
راه، تنها زماني بسيار دراز است كه در ابتداي
آن باشي، يا حتي در كمركشِ آن.
در پايان، به ناگهان، مي بيني كه يك لحظه
بيشتر نبوده است و بسي كمتر از يك لحظه:
يك قدم مورچگان.
در حقيقت، اين كوتاهي و بلنديِ راه نيست
كه مسئله ماست. مسئله، آن چيزي ست كه
ما، در امتدادِ اين راه، براي ديگران كه ناگزير از
پي ما مي آيند باقي مي گذاريم تا كه طي
كردنش را مختصري مطبوع، گوارا، شيرين و
لذت بخش كند.
پس، حق است كه خودمان را، اگر نه براي
ساختن كاروانسراهاي بزرگ و آب انبارهاي
خنك، لااقل براي برپا داشتي يك سايه بان
كوچك، خلق يك بيتْ شعر خوب، روشن كردنِ
يك چراغ ابدي، و يا ضبطِ يك صداي مهربانِ
«خسته نباشي» خسته كنيم،
خسته كنيم و از نَفَس بيندازيم ...
به حق كه چه از نَفَس افتادن شيريني ست
آن و چه خستگيِ غريبي ...
