تبليغاتX
کشکول

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

چند روز پيش منزل دوستي بودم؛ كتاب «ابوالمشاغل» نادر ابراهيمي

 

كنار دستش بود، بخشي از گفتگوي ميان ابن مشغله و ابوالمشاغل را

 

برايم خواند، به دلم نشست.

گفتم براي شما هم بنويسم، اميد كه به دل شما هم بنشيند.

*****************************

 

ابن مشغله مي گفت:

راهِ بسيار درازي در پيش است؛ بسيار دراز...

 

در اين راه طولاني، وقت براي همه كار خواهي

 داشت، به قدرِ كافي، و اضافه هم خواهي آورد ـ

 آنقدر كه نداني با آن چه مي تواني بكني،   

و چه بايد كرد ...  

پس، خودت را خسته مكن، و از نَفَس مينداز!

ابوالمشاغل مي گويد

راه، تنها زماني بسيار دراز است كه در ابتداي

 

آن باشي، يا حتي در كمركشِ آن.

 

در پايان، به ناگهان، مي بيني كه يك لحظه   

 

بيشتر نبوده است و بسي كمتر از يك لحظه:

 

يك قدم مورچگان.   

 

در حقيقت، اين كوتاهي و بلنديِ راه نيست

 

كه مسئله ماست. مسئله، آن چيزي ست كه  

 

ما، در امتدادِ اين راه، براي ديگران كه ناگزير از

 

 پي ما مي آيند باقي مي گذاريم تا كه طي    

 

 كردنش را مختصري مطبوع، گوارا، شيرين و

 

لذت بخش كند.

 

پس، حق است كه خودمان را، اگر نه براي

 

ساختن كاروانسراهاي بزرگ و آب انبارهاي

 

خنك، لااقل براي برپا داشتي يك سايه بان     

 

كوچك، خلق يك بيتْ شعر خوب، روشن كردنِ

 

يك چراغ ابدي، و يا ضبطِ يك صداي مهربانِ 

 

«خسته نباشي» خسته كنيم،

 

خسته كنيم و از نَفَس بيندازيم ...

 

به حق كه چه از نَفَس افتادن شيريني ست

 

آن و چه خستگيِ غريبي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت   توسط خورشید  | 

 

گفته شده كه در دوره مختار السلطنه يكي از حاكمان تهرانِ دوران قاجار، قيمت ماست گران مي شود.

ايشان فرمان به ارزان شدن مي دهند و اندكي پس از آن با لباس و ريخت ديگرگونه راهي بازار مي شود.

جناب مختار در بررسي اوضاع در مي يابند كه دو نوع ماست در بازار به فروش مي رسد!

1)     ماست معمولي كه بهايش همان بهاي نخستين(گران شده) است

2)  ماستي معروف به ماست مختار السلطنه كه بنا به دستور وي ارزان شده البته بگونه اي كه از يك ظرف ماست 2 ثلث آن آب است!

جناب مختار برآشفته شده و چنان فرمان مي راند كه هر فروشنده ماستي كه آب به ماست هايش افزوده را وارونه آويزان كرده، كمر شلوارش را محكم ببندند و آنگاه ماست ها را از پاچه هاي شلوارش به اندرون شلوارش سرازير نمايند و تا هنگامي كه آب ماست ها تمام نشده، همچنان آويزان بماند!!

همين كه اين فرمان گوش به گوش مي رسد فروشنده هاي ماستِ آبي، ترسيده و پيش از آن كه ماموران جناب حاكم به آنها برسند خود به حساب خويش رسيده و ماست ها را كيسه مي كنند.

 

از حكايت تاريخي امروز به چند پند پي مي بريم؛

يكي از آنها اين است كه گاهي وقت ها وبلاگ مانند ماست است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت   توسط خورشید  | 

 

۱) شهريور و مهر 75 در نمايش بازي مي كردم به نام «آهو، دختر شهر آفتاب» كه پايان نمايش با نيايشي همراه بود كه دو راوي نمايش بر زبان مي آوردند؛ آن نيايش اين بود:

 

*نيايش مي بريم بر درگاه آن كس كه پيام آورانش با آهن و كتاب و ميزان آمده اند تا م‍‍ژده دهند بر دادگري و بيم دهند از جفاكاري.

 

*نيايش مي كنيم تا روزگاري برسد كه براي گفتن حقيقت، نه شمشير نياز باشد و نه لعنت و نفرين.

 

*همگان در جهان آزاد باشند، بدان گونه كه به عشق ورزيِ به آزادي نياز نباشد.

 

*چنان شود يا حكٌام حكيم باشند يا حُكما حاكم.

 

*زمين گيج و مست از خون هايي شده كه بر دلِ او ريخته، چنان شود كه هر كس بينديشد كه به كشتن نينديشد.

 

 ************************

۲) آنکه نام کوچکش با حرف پایان عشق آغاز می شد ناگهان زود به پایان رسید!

 

در اين مطلب ديدم بد نيست بمناسبت در گذشت روان شاد قيصر امين پور، بخش پاياني شعر « تصويري از گورستان ظهيرالدوله شميران » سروده شادروان مهدي سهيلي را بياورم:

 

خوشا هجرت از اينجا با دل پاك

كه همچون گُل نهندت در دل خاك

خوشا آنكس كه چون زين ره گذر كرد

به اقليم نكوكاران سفر كرد

خوشا! با عشق حق در خاك رفتن

بدا! پاك آمدن ناپاك رفتن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت   توسط خورشید  |