الان ساعت ۲۰/۴ دقیق بامداد یکشنبه ۲۰ اسفند است و نزدیک به ۵ ساعت دیگر قرار است نخستین جشنواره تئاتر ایثار آغاز شود، د ر این مدتی که از دنیای وبلاگ نویسی دور بوده ام چند مطلب را برای نوشتن در ذهن خود نگه داشته ام:
۱) سخنان یک آقای مداح و دوستش در کوپه قطار
۲) شهرام جزایری و انرژی هسته ای و حرفهای یک پیرمرد راننده
۳) ماجرای گزینش نامه ها برای ارائه به یک مسئول!
ولی الان می خواهم به یاد شادروان رسول ملاقلی پور مطلبی را که سرشب برای دوستی نوشتم در وبلاگ هم بنویسم (مطالب بالا در روزهای آینده خواهم نوشت)
سال ها پیش، سال هایی نه چندان دور مردی از تبار جبهه و جنگ برآن شد تا رسول ناگفته ها و نادیده های فداکاری های مردانی باشد که درگیر جنگی ناخواسته شدند، بزرگ مردانی که برای پاسداری از مزرعه پدری بجا مانده از نیاکانشان مجنون وار سفری عاشقانه را آغاز کردند.
رسول قصه ما راوی ماجرای نسل سوخته ای شد که در گروه اندک نجات یافتگان و جا یافتگان! جایی نداشتند چراکه اثرات ویرانگر هزاران قارچ سمی خوش آب و رنگ آنها را در یک خسوف ـ گویی ـ پایان ناپذیر فرو برده بود.
این همه نابرابری و بی مهری، دل مهربان آقا رسول را همیشه می آزرد و شاید برای همین بود که بناگاه به عشق شش گوشه آسمانی، پرواز در شب را برگزید و به دیار عاشقان پناهنده شد.
شاید او بدین گونه در افق فرهنگ و هنر ایران جاودان بماند. روانش شاد.