تبليغاتX
کشکول

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

آقا نمی خواهيم! نفت سر سفره نمی خواهيم،عدالت اينجوری نمی خواهيم، مهروزی نمی خواهيم، چون گوجه و گوشت و ميوه و کوفت و زهر مار به اين قيمت نمی خواهيم خب نمی خواهيم زور که نيست!

 عيدی کارمندی بيشتر از سال پيش هم نمی خواهيم! همان اندازه پارسال بدهند ولی ديگر کمش نکنند!

... باور کنید از خودم بدم آمده که دارم اين اندازه حقيرانه می نويسم و حق خودمان را بازخواست می کنم.

کلام آخر:

از طلا بودن پشيمان گشته ايم

مرحمت فرموده ما را مس کنيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت   توسط خورشید  | 

 

گفتم: اوضاع چطوره، خوبه، خوش می گذره؟

 گفت: خوبه خدا راشکر ... ميدونی دنيا مثل آينه اس هر جوری بهش نگاه گنی نيگات می کنه! بهش بخندی بهت می خنده، با خشم نيگا کنی با خشم بهت نيگا می کنه ...

 ******************

با خودم گفتم راست می گه! بيخود نيس که قديميا گفتن بخند تا دنيا به روت بخنده!

و يادم اومد که الان ما با بيشتر دنيا لج کرديم و ...

راستي ديشب باغ مظفر رو ديدين؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت   توسط خورشید  | 

 

شنیده شده که بامداد امروز بین ساعت های ۵/۴ تا ۵/۵ اهالی منطقه بهادران مهریز نوری را در آسمان دیده اند و کمی پس از آن صدای انفجار شنیده اند!

از این رو گروه امداد هلال احمر این شهرستان برای بازبینی و بازرسی به محل مورد که بین بهادران، بافق و مهریز که به کفه بافق معروف است راهی شدند که گویا چیزی مشاهده نکرده اند!

در همین رابطه رییس هلال احمر یزد،رییس فرودگاه یزد به همراه چند نفر دیگر از مسئولان فرودگاه و نیز خبرنگاران صدا و سیما به مهریز

رفته اند.

گویا رییس فرودگاه یزد گفته مانند همین رویداد از ۶ جای دیگر کشور نیز گزارش شده است!!

فرودگاه شیراز نیز گزارش داده نشانه ای که حاکی از وجود هواپیما بوده باشد را در رادار خود مشاهده نکرده است! بنابراین آن چیز نورانی هواپیما نبوده و احتمالاً یک شهاب سنگ بوده است.

بنابراین خیالتان آسوده باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت   توسط خورشید  | 

 

شب عيد غدير ... (اول بگم که اين مطلب رو هم نمی خواستم بنويسم چون گمان می کردم يه جور نق زدن می شه!) درون خودرويی نشسته بودم تا من را به مقصد برساند، در راه از ميدان امام حسين(ع) گذشتيم،حضور سربازان و افسران ايستاده دور ميدان زياد به چشم مي زد!

 راننده پرسيد: دوباره موتور گيريه؟

گفتم: نه، گمان کنم آماده می شوند برای آيين نور افشانی

گفت: قربون امام علي بشم، چيکار به نور افشانی داريم بجاش پول افشانی کنند!... و سپس جدی تر ادامه داد: به خدا راست می گم اگه خيلی می خوان دل مردم رو شاد کنن دو قلم جنس مورد نياز مردم رو ارزون کنن، مثلاْ بگن گوجه کيلويی ۵۰۰ تومن!

ديدم بنده خدا راست می گويد، گاهی وقتها اين گونه کارها همانند بزک کردن صورت يک آدم بد چهره است.

ای کاش می شد بشود که دل ما مردم شاد شود و روانمان آسوده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت   توسط خورشید  | 

 

ميم مثل ملاقلی پور

ميم مثل ملودرام ميم

 مثل: ملاقلی پور می تواند ملودرام بسازد!

و اما ميم مثل ميم! چون نخستين فيلمی که گلشيفته فراهانی در آن بازی کرد فيلم درخت گلابی بود که فراهانی در آن نقش دختری را بازی کرده بود که پسری بشدت دلبسته اش بود و البته پسر عنوان ميم را برای دختر بکار می بُرد و حالا اين گلشيفته مانند همان گلشيفته است که ميم را بازی کرده بود: درست و بجا و با درک صحيح و اصولی نقش، بگذريم كه او بازي هاي درخشان ديگري هم داشته مثل بازي در فيلم اشك سرما.

 اما نمی دانم چرا هيچکس از بازی خوب و شايسته يک نوجوان نابازيگر شهرستاني يعنی محمد علی شادمان حرفی نمی زند! حال هر اندازه هم کارگردان و بازيگر روبری او يعنی فراهانی به او کمک کرده باشند؛ ولی بازهم صحنه هايی است که بازيگر است و خودش و کسی نمی تواند به او کمک چندانی کند، در اين صحنه هاست که توانايی و استعداد ذاتی بازيگر به ياريش می آيد.

به هر جهت ملاقلی پور با ميم مثل مادر توانسته تماشاگر را تا پايان در سينما نگه دارد؛ هرچند فيلم در بيشتر لحظات تلخ و غمبار است و اين در زمانه ای که تماشاگران سينما به تماشای فيلم هايی ساده و سطحی و لوس عادت کرده اند امتياز خوبی برای ملاقلی پور و فيلمش بشمار می رود.

 اما فيلم ميم مثل مادر تماشاگران حرفه ای فيلم و سينما را به ياد صحنه های فيلم هاي ديگر از خود ملاقلی پور يا ديگر فيلمسازان می اندازد. البته يادآوری اين صحنه ها به جهت تعريف يا انتقاد از فيلم نيست.

 در نگاه نخست مي توان گفت: ميم مثل من سپيده ۲۴ سال دارم!!

موقعيت مرد فيلم يعني سهيل که دارای يک شغل رده بالای دولتی است و خواسته يا کارکرد همسرش بگونه ای است که موقعيتش را به خطر می اندازد شبيه موقعيت مرد (آتيلا پسيانی) فيلم نيمه پنهان است!

روبيک ارمنی که در کارگاهی عجيب مشغول يک کار هنری دستی و سنتی است ما را به ياد رزمنده تنها و خانه نشين فيلم پناهنده می اندازد که او نيز در کارگاهش روی شيشه کار می کند!

به دنبال دارو گشتن سپيده يادآور به دنبال دارو گشتن شخصيت های فيلم مجنون است رفتن و آمدن های سپيده و از پله ها بالا و پايين رفتن های و کوشش او برای استوار نگه داشتن زندگی اش و نيز انتقال اين احساس خستگي كه به كمك بازي، كارگرداني و تدوين به تماشاگر منتقل مي شود ما را به ياد فيلم سارا می اندازد!

و اما شايد سختگيرانه ترين شباهت مربوط شود به دو صحنه از فيلم:

 1) صحنه اي كه سپيده و سهيل برای سقط جنين می روند يادآور سکانس پيش از آخر فيلم يکبار براي هميشه است

 2)شوخي فرزانه با سپيده هنگامي که سپيده چند تار موی بجای مانده پس از شيمی درمانی را زير روسری جا می دهد مثل شوخی سعيد و دوستش در فيلم

از کرخه تا راين است!

و می خواهم اين يادداشت را با ستايش از کسی به پايان ببرم که برای شخصيت و بازی هايش ارزش و احترام قائل هستم(هر چند آوردنش در اين جا شايد مناسب نباشد و يا بازی اش در اين فيلم چندان به چشم نيامده باشد)

 ميم مثل متانت و محجوب بودن جمشيد هاشم پور!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت   توسط خورشید  | 

 

چند روزي بود كه داشتم با اين موضوع بر سر نوشتن يا ننوشتنش با خودم كلنجار مي رفتم كه بالاخره خودم را  از خود قيچي كردن رهانيدم و دل به دريا زدم و ... حالا بخوانيد:

نزديك به 10 روز پيش سر چهارراه اميرچخماق، مأمور گرفتن موتور سيكلت سوران بدون كلاه و راهنما و گواهينامه و ... هنگام قرمزي چراغ راهنمايي عقب يك موتوري را به جرم نداشتن كلاه ايمني گرفت كه راننده اش از شهروندان افغاني بود! در همين لحظه مرد افغان نيز عقب موتور ديگري را گرفت كه پشت چراغ قرمز منتظر رنگ سبز بود! راننده اين موتور كسي نبود مگر يك مردي با عبايي بر دوش و دستارِِِي بر سر! يعني يك آقاي روحاني... آن مرد افغان پس از گرفتن عقب موتور آن مرد روحاني رو به مأمور موتور گيري گفت: خب اون هم كلاه نداره! اگه اون شال داره خب منم دارم!

و آن آقاي مأمور موتور گيري مانده بود هاج و واج كه چه بگويد و البته بنده خدا آن آقاي روحاني هم لبخند زنان از موتورش پياده شد و به آن آقاي مأمور موتورگيري گفت: بيا موتور منم را بگير ... راست ميگه شال شاله ديگه!

و آن آقاي مأمور موتور گيري بيشتر هاج و واج ماند و البته هر دو را بخشيد و اجازه داد كه هردو موتور سوار بروند!

و البته من هم كمي هاج و واج شدم و هنوز هستم كه مگر نه اينكه مأموران محترم موتور گيري چون نگران جان و سلامتي موتور سوران هستند به آنها سخت مي گيرند و گير مي دهند كه كلاه ايمني بر سر بگذارند؟

پس چرا به آقايان محترم روحاني گير نمي دهند؟

 آيا نگران جان و سلامتي آنها نيستند؟

آيا به غير از آن يك نفر، موتور سوار روحاني ديگري نداريم؟

آيا همه آنها اتومبيل سوارند؟

آيا آنها كه موتور سوارند غير خودي اند و زياد به بازي گرفته نشد ه اند كه هنوز موتور سوارند؟

آيا اساساً آن كسي كه موتور سوار است روحاني نيست؟

آيا هر كسي دستار بست روحاني نيست؟

آيا هر گردي گردو نيست يا آيا هست؟

آيا من زياد آيا آيا مي كنم؟

آيا ديگر بس كنم؟

آيا.....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت   توسط خورشید  |