امروز صبح خروسمان را سر بريديم!! دلم برايش سوخت، اصلاً به آن صحنه نگاه نكردم.
اصلاً فكرش را نمي كردم كه روزي مجبور به كشتنش شويم! روزهاي نخست را يادم مي آيد كه هنوز جوجه اي ناز و دوست داشتني بود، كف دست من يا همسرم مي ايستاد و ما به او غذا مي داديم و هر ميهماني كه به خانه مان مي آمد جوجه سفيد رنگمان را از كنار گلخانه برداشته و نشانش مي داديم و ... اما تقصير خودش بود و همه اين تقصيرها از زمان قوقولي قوقو كردنش آغاز شد!
البته مي دانم كه قوقولي قوقو كردن حق مسلم هر خروسي است اما باور كنيد قوقولي قوقو كردن اين خروس مرحوم ما با بقيه همتاهايش خيلي تفاوت داشت، خروس ما گردن دراز مي كرد و جيغ مي زد! شايد رگ گردنش هم كلفت مي شده اما چون زير پرهايش بوده ما نمي ديديم! خلاصه اينكه گويي اين خروس به عمد مي خواست خودش را مطرح كند و يا شايد ديگران را عصبي كند! (شايد اين رفتار ريشه در عقده هاي نهفته دوران كودكي اش ببخشيد جوجه گي اش داشته)
عيب ديگر خروس ما اين بود كه همش داشت وِر مي زد! (منظورم همان قوقولي قوقو كردن است) وقت و بي وقت!
تا آنجايي كه ما ديده ايم و شنيده ايم خروسهاي ديگر سه چهار نوبت بيشتر در شبانه روز نمي خوانند ولي اين خروس ما شايد در 24 ساعت ده، پانزده نوبت مي خواند كه در هر نوبت هم 10 قوقولي قوقو وجود داشت و به اين ترتيب خواب و آرامش را از ما و همسايگان شرقي و غربي و شمالي و جنوبي منزلمان گرفته بود، خودمان كه هيچ.
تا اينكه ديروز اعتراضات و هشدارهاي همسايگان به گوش ما رسانده شد و ما هم براي اينكه منطقه آرام بماند خروسمان را ...
طفلك خروس! اما باور كنيد تقصير خودش بود.
تذكر: اين ماجرا كاملاً واقعي است و وجود هر گونه مشابهت يا نماد يا برداشت يا نسبت دادن به ديگر ماجراهاي ريز و درشت يا قصه ها و فيلمها را به هيچ وجه برنمي تابم.
باور نداريد بياييد از همسايه هاي ما بپرسيد كه از دست صداي خروس ما چه كشيده اند!
