تبليغاتX
کشکول

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

امروز صبح خروسمان را سر بريديم!! دلم برايش سوخت، اصلاً به آن صحنه نگاه نكردم.

 

اصلاً فكرش را نمي كردم كه روزي مجبور به كشتنش شويم! روزهاي نخست را يادم مي آيد كه هنوز جوجه اي ناز و دوست داشتني بود، كف دست من يا همسرم مي ايستاد و ما به او غذا مي داديم و هر ميهماني كه به خانه مان مي آمد جوجه سفيد رنگمان را از كنار گلخانه برداشته و نشانش مي داديم و ... اما تقصير خودش بود و همه اين تقصيرها از زمان قوقولي قوقو كردنش آغاز شد!

 

البته مي دانم كه قوقولي قوقو كردن حق مسلم هر خروسي است اما باور كنيد قوقولي قوقو كردن اين خروس مرحوم ما با بقيه همتاهايش خيلي تفاوت داشت، خروس ما گردن دراز مي كرد و جيغ مي زد! شايد رگ گردنش هم كلفت مي شده اما چون زير پرهايش بوده ما نمي ديديم! خلاصه اينكه گويي اين خروس به عمد مي خواست خودش را مطرح كند و يا شايد ديگران را عصبي كند! (شايد اين رفتار ريشه در عقده هاي نهفته دوران كودكي اش ببخشيد جوجه گي اش داشته)

عيب ديگر خروس ما اين بود كه همش داشت وِر مي زد! (منظورم همان قوقولي قوقو كردن است) وقت و بي وقت!

 

تا آنجايي كه ما ديده ايم و شنيده ايم خروسهاي ديگر سه چهار نوبت بيشتر در شبانه روز نمي خوانند ولي اين خروس ما شايد در 24 ساعت ده، پانزده نوبت مي خواند كه در هر نوبت هم  10 قوقولي قوقو وجود داشت و به اين ترتيب خواب و آرامش را از ما و همسايگان شرقي و غربي و شمالي و جنوبي منزلمان گرفته بود، خودمان كه هيچ.

 

تا اينكه ديروز اعتراضات و هشدارهاي همسايگان به گوش ما رسانده شد و ما هم براي اينكه منطقه آرام بماند خروسمان را ...

 طفلك خروس! اما باور كنيد تقصير خودش بود.

 

تذكر: اين ماجرا كاملاً واقعي است و وجود هر گونه مشابهت يا نماد يا برداشت يا نسبت دادن به ديگر ماجراهاي ريز  و درشت يا قصه ها و فيلمها را به هيچ وجه برنمي تابم.

باور نداريد بياييد از همسايه هاي ما بپرسيد كه از دست صداي خروس ما چه كشيده اند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت   توسط خورشید  | 

 

در نزديكي هاي عقداي اردكان يزد، شيرزن مهربان و بلند طبعي به تنهايي زندگي مي كند كه نمونه كامل يك انسان وفادار يه سرزمين و عشق و همسر و فرزند است، البته به گفته دوستم سيد حسين پيغمبري آنچه كه اين شيرزن انجام مي دهد چيزي بسيا ر فراتر از زندگي است.

بيگم جان طباطبايي مادر شهيد سيد حسن طباطبايي است كه سال 61 و درسن 16 سالگي به شهادت رسيده و البته بي بي جان 9 سال بعد جنازه فرزندش را در حاليكه بوته هاي گياه در زيز بغل و از توي پوتين هاي فرزندش روييده بوده تحويل مي گيرد!

جايي كه بي بي زندگي مي كند نه آب لوله كشي دارد نه برق!

همين كه خورشيد غروب مي كند تاريكي به مفهوم مطلق همه جا را فرا مي گيرد؛ البته كمي پيش از غروب بي بي جان غذاي بزهايش را داده و خروس و مرغهايش را در زير سبد بزرگ چوبي قرار مي دهد و سنگ بزرگي را به روي آن مي گذارد (براي پيشگيري از رسيدن شغال به آنها) سپس به خانه اش برگشته نماز مي خواند، شام مي خورد و به روي پشت بام رفته با سوت زدن و خواندن اشعاري شغالها و ديگر حيوانات وحشي را از نزديك خانه اش مي تاراند!

عقرب هاي سياه و مارهاي شاخدار كوچك يا به گفته بي بي مار هاي كور از ديگر موجودات زنده اي هستند كه من و دوستانم در دو سه روز گذشته در نزديكي خانه بي بي جان ديديم!

البته درخت گل خرزهره توي حياط خانه و باغ انار و كرت شلغم و چشمه اي آب خنك و قدمگاهي بر بالاي كوه نزديك خانه بي بي جان را فراموش كردم.

بي بي جان دوست ندارد جاي ديگري زندگي كند؛ مثلاً عقدا پيش برادرش يا يزد كنار پسرش يا اصفهان در خانه دخترش!

بي بي جان، گزستان خالي از سكنه را دوست دارد، چون در گزستان خانه اي دارد كه درخت گل خرزهره يادگار سيد حسن و بر ديوار انباري اش رد انگشتان سيد گلاب (شوهرش) هنگامي كه به ديوار كاه گل

مي كشيده، بجاي مانده است!

«بي بي جان، پير بانوي كوير» نام فيلم مستند كوتاهي است كه من به همراه دوستانم سيد حسين پيغمبري، علي حماسي و احمد صراف يزد، از دوشنبه 20 شهريور تا پنج شنبه 23شهريور مشغول تهيه آن بوديم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت   توسط خورشید  | 

 

فیلم سینمایی به نام پدر تازه ترین ساخنه ابراهیم حاتمی کیا، صبح پنج شنبه پس از ۱۵ روز اکران و با فروشی نزدیک به ۳ میلیون تومان جای خود را به فیلم شام عروسی داد.(فیلمی که چندی پیش در سینما جام جم اکران بود.)

این در حالی است که بنا به گفته مدیرسینما برای اکران این فیلم  قرارداد یک ماهه داشته ولی بدلیل استقبال کم مردم، مجبور به فسخ قرارداده شده است.

نمی دانم چه برسر فرهنگ و ذائقه فرهنگی و هنریشان آمده!؟ یا بهتر است بگویم مدعیان مبارزه با تهاجم فرهنگی چه برسر اندیشه و فرهنگ مردم این سرزمین آورده اند!

بسیار متاسفم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت   توسط خورشید  | 

 

نوشته اي كه در ادامه مي خوانيد بمناسبت نمايش فيلم به نام پدر نگاشته شده است.

بابا مين داد

آن مرد آمد.

 آن مرد از جنگ آمد.

پدر امين و اكرم (دارا و ساراي سابق) به جنگ رفت.

پدر امين و اكرم در جنگ مين كاشت.  

پدر امين و اكرم از جنگ برگشت.

او از جنگ با سبد آمد.

سبد پدر امين و اكرم خالي است.

دل پدر امين و اكرم پر است.

دوست پدر امين و اكرم به جنگ نرفت اما جيبش پر است.

امين و اكرم مين پدر را درو كردند.

مادر امين و اكرم اشك دارد.

خانواده امين و اكرم جنگ را دوست ندارند.

من هم جنگ را دوست ندارم چون پدر ندارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت   توسط خورشید  |