دوشنبه 1385/05/30
برگ قبض نوبر
امروز صبح بنده خدایی برگ قبضی(از قبوض ۴ گانه آب و برق و...) را نشانم داد و گفت این برگ قبض نوبر را ببین و بی درنگ توضیح داد مبلغ مصرفی ما ۲ هزار تومنه ولی مبلغ آبونمان ۵ هزار تومن! و باز بی درنگ گفت تو که توی کار نوشتنی یه جایی اینا رو بنویس، جک خیلی خنده داریه که در واقع باید نشست و گریه کرد که چی می خواستیم و چی شد؟! به اسم ...
برای اینکه بیشتر ادامه نده ـ چون اگه ادامه می داد احتمالاً نمی تو نستم توی وبلاگ بنویسم! چون اگه می نوشتم بی درنگ هدایت می شدم - بی درنگ گفتم: چشم می نویسم! و بی درنگ از آن شخص بد و بی تربیت و غیر خودی و آلت دست بیگانگان دوری ورزیدم!!
چهارشنبه 1385/05/25
شاید آغاز تحولی در تئاتر یزد
دیروز عصر اهالی تئاتر یزد میزبان دو نفر از نخبگان تئاتر کشور بودند که شاید کمتر نامشان شنیده شده باشد:
خسرو حکیم رابط و ناصر حسینی مهر
البته استاد حکیم رابط به خاطر نمایشنامه هایی که نوشته و حضور و فعالیت مداومی که در عرصه نمایش کشور داشته، بیشتر از حسینی مهر شناخته شده است. هرچند او نیز از آنجا که با برخی از زد و بندهای موجود در تئاتر مخالف است، پس مانند دیگر به اصطلاح هنرمندانی که هنرشان را برای رسیدن به نام و نان فروخته اند به پست و مقام و نان و نواهای زودگذر نرسیده و مجبور است در سن ۷۰ سالگی و با وجود بیماری قلبی، همچنان به تدریس در دانشگاههای هنری شهرستانها بپردازد، آن هم گاهی تا ۱۷ ساعت در روز!
ولی استاد حسینی مهر پس از ۲۵ سال کار هنری در آلمان، ۲ سال لست که به ایران باز گشته و آمده تا خودش را وقف تئاتر کند.
وی تاکنون چندین کتاب در زمینه بازیگری و نیز نمایشنامه نوشته و ترجمه کرده و گاهاً مقالات او در روزنامه شرق به چاپ می رسد.
از صحبتهای دیروزش مشخص بود که جنبه انسانی و سازندگی تئاتر برایش اهمیت دارد نه شهرت و کسب در آمد.
او معتقد است که هدف در بازیگری باید خیلی دور باشد و همیشه باید به افق نگاه کرد تا بتوان رشد و پالایش جامعه را موجب شد.
وی گفت: به باور من هدف مقدس و اصلی تئاتر در بعضی جاها گم شده، به همین دلیل من به یزد آمده ام تا یک میخ بزرگ بکوبم تا بمانم و کار کنم، و اگر اینجا هم نشد دور یزد را هم خط می کشم و می روم به جایی که بتوانم کار کنم و افرادی باشند که شیفته بازیگری و تئاتر باشند چون من آمده ام تا خودم را وقف تئاتر کنم.
حسینی مهر دریچه های زیبایی از تئاتر را پیش رویمان گشود و همینها باعث شده تا حس کنم که اگر همه بچه های تئاتر یزد همت کنند و حسینی مهر را همراهی نمایند و آنچه را که می گوید عمل کنند
می توانیم نقطه آغاز تحولی اساسی در تئاتر یزد را ثبت کنیم، تحولی که شاید ۱۰ سال دیگر قابل لمس باشد.
دوشنبه 1385/05/16
علی: نامی برای کامیابی
متآسفانه این روزها و حتی روزها و سالهای پیشین هستند و بوده اند افرادی که بهره بردن از نام امامان و بزرگان مذهبی و دینی را به خوبی آمو خته اند و از این روش به چه نان و نواهایی که نرسیده اند.
گمان کنم سروده زیر یکی از سروده های شادروان آغاسی باشد که کمتر شنیده شده:
یا علی لعل عقیقی جز تو نیست / هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست
لنگ لنگان طریقت را ببین / مردم دور از حقیقت را ببین
خیل درویشان دکان آراستند / کام خود را تحت نامت خواستند
کیستند اینان؟ رفیق نیمه راه ...
این سروده همچنان ادامه دارد. و اما سروده دیگری است از یک
دانش آموز که چند سال پیش سروده شده و من این سروده را به سبب محتوا و ... بسیار دوست دارم، این سروده را بمناسبت زاد روز دادگر دادگستر علی مهربان و تنها، به همه مردان و زنان راد مرد آزاده اندیش پیشکش می نمایم:
مالک رسید بر در آن خیمه سیاه
تنها سه چار گام، نه این گام آخر است
اما صدای کیست که از دور می رسد؟!
گویا صدای ناله ی برگَرد اشتر است
این ناله خفیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود کز حلق حیدر است!
مالک رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پر از معاویه های مکرر است
امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است
تارخ گوش دار کین خطبه ی بلیغ
غم نامه علی ست که اینک به منبر است
حتی عقیل طاقت عدلم ندارد آه!
من یوسفم و کیست که با من برادر است
من یوسفم، تو یوسف بی چاه دیده ای؟
این چاههای کوفه عجب گریه پرور است!
یکشنبه 1385/05/08
اگر بار گران بودیم رفتیم!
نگران نشوید، من نمی خواهم وبلاگم را تعطیل کنم (شاید هم اگر تعطیل کنم اصلاً نگران نشوید!)
اگر خدا بخواهد چند روزی به مشهد می روم و باز اگر خدا بخواهد
برمی گردم.
می دانم التماس دعا و این حرفها، یادم می ماند که برای همه تان دست به نیایش بردارم که خدا عقلتان بدهد تا هدایت شوید و دست از وبلاگ نویسی بردارید تا زحمت دوستان هدایتگر را کم شودکه دیگر برای هدایت ماها مجبور به برنامه ریزی و صرف هزینه نشوند.
شاد و پیروز باشید
خدانگهدار تا بعد
شنبه 1385/05/07
گل یا هیزم
پریشان شود گل به باد سحر/نه هیزم که نشکافدش جز تبر
نمی دانم با توجه به وضعیت کنونی فرهنگ و هنر و آنچه بر سر هنرمندان، نویسندگان و روشنفکران راستین و آزاده اندیش می رود آنها را به گل مانند کنیم یا از آزمودن و سپری کردن و پشت سرگذاشتن ناملایمات گوناگون، پوستشان کلفت شده و باید هیزمشان نامید؟!

