تبليغاتX
کشکول

کشکول

از همه چیز و همه جا

 

بالاخره احمد شهسواری رییس سازمان آموزش و پرورش یزد هم رفت و قرار است علی زابلی بجای او بر مسند بنشیند.

بر اساس شنیده ها شهسواری با حکم بازنشستگی از آموزش و پرورش می رود، گویا یکی دو هفته گذشته پیگیر اینکار بوده است تا  رفتن او، جابجایی قلمداد نشود.

علی زابلی هم سالها پیش تجربه مدیریت آموزش وپرورش شهرستان را پشت سرگذاشته و گویا زمانی هم بعنوان معاون تربیتی فعالیت نموده است. 

وی هم اکنون نیز مدرس آموزشکده فنی شهید صدوقی است، البته تا فردا صبح ساعت ۳۰/۹ که آیین خداحافظی و شناسایی مدیران جدید و گذشته برگزار می شود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت   توسط خورشید  | 

همه باور داريم كه ادبيات كهن ما سرشار از سوژه ها و ماجراهايي است كه مي تواند دستمايه آفرينش آثار هنري گوناگون شود؛ فقط بايد مرد كار و مطالعه و پژوهش و تمرين وممارست بود

(اندكي هم ذوق و بلد بودن را بايد به اين ها افزود) تا نتيجه كار اثري باشد كه هم وامدار ادب و فرهنگ ما باشد، هم باعث آشنايي نسل جديد با داشته هايمان شود و هم اينكه حرفها و

دغدغه هاي امروزمان را بيان كند، يعني كاري كه استاد بيضايي در بيشتر نوشته هايش(نمايشنامه و فيلمنامه) انجام مي دهد.

از آنجايي كه اين روزها بمناسبت روز بزرگداشت حضرت فردوسي، گفتگو پيرامون شاهنامه و فردوسي و پهلوانان ايران زمين زياد شنيده مي شود، مناسب ديدم كه يكي از فرازهاي سياوش در فيلمنامه سياوش خواني استاد بيضايي را  در اينجا بياورم:

اين بخش براي هنگامي است كه پيكي از سوي كاووس، نامه اي براي سياوش آورده كه در آن از او خواسته شده تا گروگانهاي توراني را از دم تيغ بگذراند

سياوش كنار آب فرياد مي كند –

     ما خويشان را چه رسيده، كه در خون هم افتاده ايم؟

     اين كه مي گويي بكش نياي من است؛ و آن كه ژوبين بر تو گرفته بود برادر پدرت!

     روزگار چه ستمي كم دارد كه ماش بيفزاييم؟

     بس نيست بيماري و پيري و درد؟

     بس نيست آوار و زمين لرزك و تندآب و تگرگ؟

    ..............................

    بس نيست ديوبادِ آتشگون و سرماي پيرزن؟

    بس نيست ماندگي و شكستگي و نابينايي؛ ريختن دندانها، سپيدي موي، سستي سُتخونها، فرومردن اندامها؟

    بس نيست خوابمرگ شب و مرگخواب روز؛

    كه ما را باز مي دارد از اين اندك زمانِ كوتهْ زيستن؟

‌‌ (شمشير مي كشد)  نه!  (به ضربه ي وي دژ فرو مي ريزد)

شما گروگانها آزاديد و اين راه؛ - تا خانه ي خويش شويد و اين پيشكش ها بازبريد؛ كه تا من هستم بر پيمان خويشم!

 

 در ادامه بهرام پيش مي دود و او را از خشم پادشاه بيم مي دهد و سياوش پاسخ مي دهد كه من از آب مي گذرم. آبي كه روزي مادرم از آن گذشت و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت   توسط خورشید  | 

 

خاك من، اي سرزمين صدها حواسه جاويد/ اي سرزمين افسانه هاي كهنه شيرين/ اي سرزمين پر آوازه اي خاك خوب مقدس، اي ايران!

به تو مي باليم، به تو كه دامان رنگينت گاهواره هزاران بزرگ مرد بي همتا است، به تو كه دل مهربان پر دردت  گنجينه آوازهاي ناخوانده و قصه هاي ناگفته است،

 به تو كه آرامگاه چندين هزاره تاريخ  پرافتخاري!

اي ايران پهنه بيكرانت گستره چشمان عاشق من و خاك عطرآگينت سجده گاه ماست!

جاودانه باشي و سربلند اي سرزمين من،

                                                     اي ايران

                                                      *************

متن بالا بخشي از مطالبي بود كه سالهاي پيش بعنوان مجري در آغاز يا پايان آيين نكوداشت فردوسي مي خواندم و بسيار هم مورد توجه قرار مي گرفت.

اينك كه در آستانه روز بزرگداشت فردوسي هستيم خواستم يادي از فردوسي و ايران كرده باشم، ايراني كه فردوسي و  بسياري ديگر مانند اين بزرگوار، براي سرافرازي و سربلندي آب و خاك و فرهنگ وهنرش از جان ودل مايه گذشتند و ما اينك ميراث دار آنها هستيم و صد البته بايد مديونشان باشيم و نیزنگهبان شايسته اي براي اين ميراث گرانبها كه اگر نبود و نداشتيم (همين زبان و خط و گويش فارسي) آنگاه خدا مي داند كه در اين روزگار پرآشوب بر ما چه مي گذشت؟

امروز كه دلمان به اين خوش است كه داراي ريشه هستيم، دچار انواع  نابسامانيهاي فرهنگي/ اجتماعي و حتي شخصيتي و رواني و ... شده ايم، واي به روزي كه همين اندك هويت و فرهنگ هم از ما دريغ شده بود.

پس هزاران درود بيكران بر روان فردوسي نازنين، و درود بر ايران و شاهنامه.

                            ***************************

راستي پنج شنبه شب ساعت 30/19 هفتمين آيين نكوداشت فردوسي در تالار فرهنگ خانه نمايش يزد برگزار مي شود. آقاي دكتر كزازي هم حضور خواهند داشت، حتماً تشريف بياوريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت   توسط خورشید  | 

چندي پيش به نمايندگي از دوستاني كه با هم نمايشي به نام پيك را آماده كرده بوديم به يكي از ارگانهاي انقلابي و ارزشي رفته بودم تا با مسئول بخش فرهنگي آن ارگان صحبت كنم كه بيايند نمايش را ببينند و چنانچه مايل بودند تهيه كنندگي كار را براي اجراي همگاني بپذيرند.

در آن نشست من تمام داستان نمايش را براي معاون پژوهش و ارتباطات فرهنگي آن ارگان (كه روحاني هم هستند) توضيح دادم تا خيالشان آسوده باشد كه كار سياسي نيست و برايشان درد سر ساز نخواهد بود؛ حتي گفتم كه اين نمايش در جشنواره ديني امام رضا(ع) كه در اصفهان برگزار شده شركت كرده و در زمينه بازيگري، كارگرداني و نويسندگي رتبه آورده، و گفتم كه داستان درباره رويدادها و حواشي ياران امام رضا(ع) است و پيكي را نشان مي دهد كه براي رساندن پيام به امام  به شهادت مي رسد و...

اما آن مسئول محترم فرهنگي گفتند كه اين گونه موضوعات در اولويت نخست كارهاي فرهنگي هنري آنها قرار ندارد و اگر خانواده هايي  كه با آن اداره در ارتباط هستند يا حتي رييس اداره از من بپرسد كه كجاي اين نمايش به فرهنگ ايثار و شهادت  ارتباط دارد، من چه پاسخي بدهم؟

و در آن هنگام  مانده بودم كه من چه پاسخي بدهم!!

یادم می آید سال 71 بود که محسن مخملباف در يادداشتي به ماهنامه فيلم، نوشته بود فيلمنامه فضيلت بسم ا...  كه درباره ارتباط يك پسر بچه با خدا ست به دليل نداشتن هيچگونه بار فرهنگي رد شده است! و مخملباف پرسيده بود چگونه است كه خدا در هيچ گوشه از فرهنگ ما جا ندارد؟!! (ماهنامه فيلم/ بهمن 71/ شماره 137)

فيلمنامه فضيلت بسم ا... در شماره 135 ماهنامه فيلم/ دي ماه 71 به چاپ رسيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت   توسط خورشید  | 

قرار است در تاریخ 28 اردیبهشت ماه همایشی با عنوان بررسی ادبیات معاصر یزد و تأثیر فرهنگ بومی بر آن در سینما دانش آموز یزد برگزار شود.

این همایش با کوشش انجمن علمی – آموزشی معلمان ادبیات استان یزد و با همکاری سازمان آموزش  و پرورش برگزار می شود.

در این همایش 8 نفر از اساتید و صاحب نظران شاخه های گوناگون ادبیات به ایراد سخن خواهند پرداخت.

برای آگاهی بیشتر می توانید روزهای شنبه و چهارشنبه از ساعت 17 الی 19 به خیابان فرمانداری,  ساختمان مرکز تحقیقات امام محمد باقر(ع) که دبیرخانه انجمن در آنجا واقع شده مراجعه نمایید.

 می توانید با شماره تلقن ۶۲۱۸۷۶۵ هم تماس بگیرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت   توسط خورشید  | 

امروز 10 روزی می شه که به دلایل گوناگون (مثلاً پیگیری برنامه های بزرگداشت تئاتر) نتونستم مطلبی برای وبلاگم بنویسم(وای چه بد) ولی امروز می خوام مطلبی درباره بزرگداشت جایگاه آموزگار بنویسم(خب بنویس!)

 

نمی دونم شما هم به این فکر کردین که چرا توی مملکت ما همه بزرگداشتها و چیزایی از این دست توی روزهای خوب و خوش و جشن برگزار می شه ولی بزرگداشت و جشن برای آموزگارا توی روزی اتفاق می افته که سالروز شهید شدن یه انسان دانشمنده! انسان بزرگی که به قولی از صنف همین آموزگاراست! من نمی فهمم ترکیب سالروز شهادت و عزاداری، و در کنارش جشن و تجلیل و جایزه دادن و این جور چیزا  چه جوری باهم جور در می آد؟! شاید بر می گرده به عادت بد بعضی از ماها و آقا بالا سرامون، که یاد گرفتیم همین که یه هنرمند/ نویسنده/ پژوهشگر/ دانشمند و یا ... ازدست دادیم بلافاصله براش یادمان برگزار کنیم تا بتونیم جلوی چشم همه گریبان چاک بدیم و بگیم که ما چقدر شاگرد و دوستدار تازه گذشته بودیم و اینجوری به همه بفهمونیم که چقدر بافرهنگ و هنرمند و ... خلاصه همه چی تمومیم! 

نمونش استاد خسرو حکیم رابط نمایشنامه و فیلمنامه نویس وارسته و فرهیخته کشورمون که در سن 76 سالگی با داشتن قلبی بیمار و جراحی شده برای گذران زندگیش، مجبوره 17 ساعت در روزدر دانشگاه درس بده! بازهم جای شکرش باقیه که عاشق کارشه و به اون اعتقاد داره وگرنه معلوم نبود استاد چه رنجی را باید تحمل می کرد. به گفته خود استاد حکیم رابط، این هنرمند وارسته 35 سال ریاضت هنرمندانه را در کسوت آموزگاری پشت سر گذاشته.

جالب اینجاس، تنها کسیکه این روزا به فکر استاد هست و نگران سلامتیش، کسی نیس جز محمود استاد محمد (نویسنده وکارگردان پیشکسوت تئاتر کشور) که خودش مدتیه به دلیل بیماری در بیمارستان بستری شده. او نگرانیش را در یادداشتی با عنوان من لال شدم در روزنامه شرق مورخ 13 اردیبهشت به چاپ رسونده ...

 

بگذریم، درباره بی سلیقگی های که گاهی وقتا برای آموزگارا پیش می آرن می گفتم، مثلاًدر همین یزد خودمون، هیچ توجه کردین که نام کوچکترین خیابون و خطرناکترین چهارراه شهرمون معلم هست؟!

شاید اینا در نگاه نخست چیز مهمی نباشه که احتمالاً هم درسته(یعنی توی صدها کمبود و مشکل دیگه این چیزا گمه) ولی خب قبول کنین یه کمی بی سلیقگی هم وجود داره، شما چی می گین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت   توسط خورشید  | 

گویا دخالتها، انتقادهای گاهاْ بی جا و مغرضانه و شاید بتوان گفت سودجویانه آن آقای متخصص در لفاظی و بازی با واژه ها، بالاخره دامنگیر خودش شده است.

 امروز شنیدم که یکی از آخرین دخالتهای بی جا و فریاد وا اسفا سردادنهایش پیرامون ساخته شدن نخلی در یکی از محله های یزد، شاید کار دستش بدهد و احتمالاْ سایتش تعطیل شود.

ماجرا هم از این قرار است که یکی از هنرمندان خوش ذوق موسیقی که دف نواز خوبی هم هست یکی از دست اندرکاران ساخته شدن این نخل است (البته با پشتیبانی مردمی) و قرار است این نخل به کربلا و بین الحرمین منتقل شود، اما آن آقای همیشه نقاد در سایت شخصی خود چیزهایی از این دست نوشته: (الان نیست چون حذفش کرده اند) 

دف نوازان دوران اصلاحات، نخل سازان دوران عدالت شده اند/ دکان نبش و بدون سرقفلی عوام فریبانه و چیزهایی از این دست...

حال اینکه که این شایعه تا چه اندازه درست باشد یا به اجرا برسد خدا می داند و بس.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت   توسط خورشید  | 

گویا به تازگی کار تدوین فیلم فرش ترکمن به کارگردانی خسرو سینایی به پایان رسیده و از طرف دیگر ۱۵ تن از فیلمسازان کشورمان به دعوت مرکز فرش ملی ایران قرار است ۱۵ فیلم کوتاه ۱۵ دقیقه ای جهت شناساندن و بازاریابی فرش ایرانی بسازند. در بین این فیلمسازان، نام کارگردانانی مانند رخشان بنی اعتماد/ ناصر تقوایی ابراهیم حاتمی کیا/ مجید مجیدی/ کمال تبریزی/ بهرام بیضایی/ داریوش مهرجویی/ نورالدین زرین کلک/ بهروز افخمی و ... دیده می شود.

در این میان من فقط نگران این موضوع هستم که مبادا رییس مرکز ملی فرش ایران پس از پایان این پروژه، با استاد بهرام بیضایی همان برخوردی را داشته باشد که چند سال پیش رییس پروژه ساخت فیلم درباره کیش، با استاد و فیلم گفتگو با باد انجام داد.

امیدوارم همه این کارگردانان بتوانند فیلمهای مورد علاقه خود در این زمینه را بسازند و به این مناسبت ما نیز بتوانیم بار دیگر فیلمی از استاد بیضایی را به تماشا بنشینیم.

فیلمی که یقین دارم سرشار از اندیشه ها ی گرانقدر این هنرمند فرهیخته و اندیشمند خواهد بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت   توسط خورشید  | 

امروز صبح سوار تاکسی جدیدی شدم: یک دستگاه خودروی پراید زرد رنگ.

توی راه راننده تاکسی کمی درد دل کرد، او می گفت که الان 9 روز است که با خودروی جدیدش در سطح شهر مشغول بکار است ولی تقریباً از 4 روز پیش مسافران تاکسی، ا و و دیگر همکارانش که دارای خودروی پراید زردرنگ هستند  را به رسمیت شناخته اند. ( اینها همه از تبلیغات و مدیریت درست تاکسیرانی ناشی می شود)

به گفته این راننده زحمتکش هم اکنون 5 دستگاه خودروی پراید، 4 دستگاه سمند و 2 دستگاه آردی  به تاکسیهای شهر یزد افزوده شده که البته بیشتر آنها بعنوان سرویسهای شخصی فعالیت می کنند و در بیشتر زمانهای شبانه روز در سطح شهر دیده نمی شوند! البته بین ساعت 4 تا 7 صبح که در میدان راه آهن حضور وغیاب انجام می شود خود را نشان داده و سپس جیم میزنند!(یاد کلاسهای دانشگاه بخیر)

گویا تعداد خودروهای سمند موجود در تاکسیرانی بیشتر از  4 دستگاه است ولی هیچکدام از رانندگان تاکسی  تمابلی به خرید آنها ندارند حتی با وجود اینکه قیمت خودروهای سمند برایشان 9 میلیون تومان مشخص شده،  تازه آن هم بصورت قسطی!(بیشتر رانندگان پیکان می خواهند)

پرسیدم: خب چرا به آنها پراید نمی دهند؟

گفت: پراید برای آنهایی است که به تازگی به ناوگان افزوده شده اند (به عبارتی پرایدها افزایشی است)

راننده تاکسی ادامه داد: مگه دست خودشونه، به زور هم که شده سمندها را بهشون می فروشن!!

ای کاش مدیریت تاکسیرانی بجای سمند بازی و پراید بازی و راننده های بیچاره رو انداختن توی دام وام و قسط، یه فکری به حال خیابونها و مسیرهایی می کرد که رانندگان زحمت میکشن و کمتر به اونجاها

 سر می زنن! مثل خیابون سلمان/ از امیرچخماق به سمت بعثت/ میدان باهنر به سمت چهارراه معلم/ باغ ملی به سمت سه راه شحنه/ ابتدای بلوار منتظر قائم به سمت میدان امام حسین/ خیابان مهدی و ...

ای کاش تاکسیرانی بجای صرف این هزینه ها تدبیری می اندیشید و  تسهیلات ویژه ای در اختیار رانندگان خود قرار می داد تا آنها برایشان صرف کند که حتی با یکی دو مسافر هم کار کنند، نه اینکه مسافر درون خودرو را معطل نگه دارند تا خودرو پر از مسافر شود و آنگاه راه بفتند به سوی مقصد!

ای کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت   توسط خورشید  | 

در صفحه اول روزنامه پیمان مورخ دوم اردیبهشت، آقای ارکان خواسته اند از طرف خودشان به آقای شهسواری رییس سازمان آموزش و پرورش بابت فوت شوهر خواهرشان تسلیت بگویند اما گاف بزرگی

داده اند، به این صورت که تازه درگذشته را  برادر آقای شهسواری نامیده اند و در ادامه برای آن مرحومه! غفران الهی مسئلت نموده اند.

مطمئن هستم اگر دوست وبلاگ نویسمان (نویسنده وبلاگ فرهنگ و هنر) این شماره پیمان را هم

می دید به مطلب «روزنامه»اش می افزود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت   توسط خورشید  | 

حالا كه ليگ فوتبال ايران به پايان رسيده بد نيست من هم يه مطلب نسبتاً  ورزشي اما بي مناسبت با ليگ بنويسم. اما  يه بار كه درباره تيم فوتبال قندي چيزكي نوشته بودم دوستي نظر داده بود كه چون وبلاگم فرهنگي هنريه، بهتره پيرامون ورزش چيزي ننويسم؛ البته من در نخستين نوشته وبلاگ مشخص كرده بودم كه مي خوام درباره همه چيز بنويسم براي همين نام كشكول را براي وبلاگم برگزيدم، بهر حال براي اينكه به نظر اون دوست هم احترام گذاشته باشم مي كوشم تا اين نوشته چندان ورزشيِ ورزشي هم نباشه!!

علي پروين و علي دايي ويژگيهايي دارند كه در مقايسه با ساير ورزشكاران گونه اي تفاوت بشمار

 مي رود كه از اين رو به هم شبيه هستند،( هرچند در داشتن اين ويژگيها نیزبا هم تفاوت دارند!)

 مي دانم خيلي پيچيده شد، دنباله اين نوشته را بخوانيد تا بهتر و بيشتر متوجه بشين!

نام هردو علي است/ نام خانوادگي هر دو چندان معمولي نيست يا بهتر بگويم نامتعارف است/ گويش و حرف زدنشان نيز ويژه خودشان است(در بين فوتباليستها با چنين مواردي كمتر برخورد

داشته ايم)/  هر دو در زمانهايي داراي محبوبيت زيادي در بين فوتبال دوستان بوده اند و حتي تبديل به اسطوره ورزشي شده بودند و البته در زمانهايي هم مورد نفرت و حتي دشنام قرارگرفته اند/ هر دو از وضع مالي بسيار خوبي برخوردارند/ هر دو بسیار مغرور و یک دنده اند/ باهمه اینها يكي بسيار قدبلند است  وديگري  بسيار قد كوتاه!

شايد به همين دلايل بود كه آنها نتوانستند در تيم پرسپوليس با هم كنار بيايند، چون قطبهاي هم نام همديگر را دفع مي كنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت   توسط خورشید  | 

گویا سالها پیش(در زمان زندگانی سهراب) منتقدی به سروده « آب را گل نکنیم» او خرده گرفته و گفته بوده که چرا در شرایطی که آمریکا در ویتنام بمب می ریزد و آدم می کشد، تو نگران آب خوردن یک کبوتر هستی؟! سهراب در یک نشست دوستانه پاسخ آن دوست منتقدش را چنین می دهد: « دوست عزیز ریشه قضیه در همین جاست. برای مردمی که از شعرها نمی آموزند که نگران آب خوردن یک کبوتر باشند،

آدم کشی در ویتنام یا هرجای دیگر، امری بدیهی است.»

بهرحال به نظر خیلی از دوستان سهراب سپهری، او شاعری است  که سروده هایش نه ستایشهای حاکم پسند است و نه شکایتهای مخالف پسند! هرچه که هست حتی اگر به نظر گروهی خنثی و غیر کاربردی و ... هم باشد، دست کم بدور از همه ادعاها و درگیریهای سیاسی به گسترش مهربانی می پردازد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت   توسط خورشید  | 

امروز توی اتوبوس دومرد تقریباً پنجاه ساله  با دیدن حجله یه نفر که از دنیا رفته بود شروع کردن درباره زیاد شدن مرگ و میر و اینکه چه مرگهای عجیب و غریبی پیدا شده.

یکی از اونها می گفت که بیشترش برمی گرده به خودمون! اون آقا بر این باور بود که ماها خودمون داریم همش مرگ رو صدا می زنیم و به هر بهانه ای فرشته مرگ یعنی حضرت عزرائیل رو دعوت می کنیم تا بیاد بالای سرمون!

کنار دستیش پرسید: منظورت چیه؟

گفت: نه اینکه همش داریم می گیم مرگ بر فلانی، مرگ بر فلان جا، مرگ بر چه و کجا سایه مرگ همش بالا سرمونه ، برای همین طبیعیه که الان نسبت به پیش از این که بیشتر حرف از جاوید بودن و زندگی و آفرین و باریکلا بوده پر مرگ  بهمون بگیره و ما را سردچار خودش بکنه! و ادامه داد: بالاخره توی دعوا که حلوا پخش نمی کنن...

به ایستگاه رسیده بودم و باید پیاده می شدم، توی راه با خودم فکر کردم شاید یکی از دلایلی که همیشه آقای خاتمی توی سخنرانیاش می گفت که حرف از مرگ نزنین همین بوده که می دونسته اگر آدمها همش به مرگ و ناراحتی و جنگ و جدل فکر کنن و حرفش را به زبون بیارن یه جورای بدی روی زندگیشون اثر منفی می گذاره.

به باد یه چیز دیگه (که البته شاید به نظر بعضی چندان ارتباطی با موضوع نداشته باشد) هم افتادم: گفتگوهای پایانی شعبده باز و سندباد در نمایشنامه «هشتمین سفر سندباد» نوشته استاد بهرام بیضایی.

 چند گفتگوی پایانی این نمایشنامه خواندنی و ارزشمند را در پی می آورم:

......................

شعبده باز: روزگاری زندگی طبیعی بود. هرگاه فرصت کسی سر می رسید، من حاضر می شدم. ولی امروز-

    سندباد: نمی فهمم.                                                                                 

شعبده باز: امروزه پایان عمرها از دست من بیرون است. هرگاه به سروقت مردی می روم می بینم که  پیش  آژ رسیدن من او پایان یافته است.  به دست یک میرنده دیگر. بیشتر به دست یک دوست

   سندباد: باور نمی کنم.

شعبده باز: اینهمه ابزارهای کشنده را که ساخته است سندباد؟ برخورد آدمیان شوخی نیست. امروزه  هرکس برای دیگری مرگ است.

   سندباد: هرکس برای دیگری.

شعبده باز : من به موقع می رسم، اما آنها زودتر رفته اند.

   سندباد: مثل باد، و تو-

شعبده باز: سالهاست که دیگر به من احتیاجی نیست. آدمیان برای یکدیگر کافی اند. تو بی من هم مرا در آنها   دیده ای.

   سندباد: بارها- این نشانه چیست؟

شعبده باز: ضعف سندباد. هرگاه در خودت شک کنی، هرگاه که راه از همه سو بسته باشد، می بینی- مرگ را.

.............

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت   توسط خورشید  |