امروز توی اتوبوس دومرد تقریباً پنجاه ساله با دیدن حجله یه نفر که از دنیا رفته بود شروع کردن درباره زیاد شدن مرگ و میر و اینکه چه مرگهای عجیب و غریبی پیدا شده.
یکی از اونها می گفت که بیشترش برمی گرده به خودمون! اون آقا بر این باور بود که ماها خودمون داریم همش مرگ رو صدا می زنیم و به هر بهانه ای فرشته مرگ یعنی حضرت عزرائیل رو دعوت می کنیم تا بیاد بالای سرمون!
کنار دستیش پرسید: منظورت چیه؟
گفت: نه اینکه همش داریم می گیم مرگ بر فلانی، مرگ بر فلان جا، مرگ بر چه و کجا سایه مرگ همش بالا سرمونه ، برای همین طبیعیه که الان نسبت به پیش از این که بیشتر حرف از جاوید بودن و زندگی و آفرین و باریکلا بوده پر مرگ بهمون بگیره و ما را سردچار خودش بکنه! و ادامه داد: بالاخره توی دعوا که حلوا پخش نمی کنن...
به ایستگاه رسیده بودم و باید پیاده می شدم، توی راه با خودم فکر کردم شاید یکی از دلایلی که همیشه آقای خاتمی توی سخنرانیاش می گفت که حرف از مرگ نزنین همین بوده که می دونسته اگر آدمها همش به مرگ و ناراحتی و جنگ و جدل فکر کنن و حرفش را به زبون بیارن یه جورای بدی روی زندگیشون اثر منفی می گذاره.
به باد یه چیز دیگه (که البته شاید به نظر بعضی چندان ارتباطی با موضوع نداشته باشد) هم افتادم: گفتگوهای پایانی شعبده باز و سندباد در نمایشنامه «هشتمین سفر سندباد» نوشته استاد بهرام بیضایی.
چند گفتگوی پایانی این نمایشنامه خواندنی و ارزشمند را در پی می آورم:
......................
شعبده باز: روزگاری زندگی طبیعی بود. هرگاه فرصت کسی سر می رسید، من حاضر می شدم. ولی امروز-
سندباد: نمی فهمم.
شعبده باز: امروزه پایان عمرها از دست من بیرون است. هرگاه به سروقت مردی می روم می بینم که پیش آژ رسیدن من او پایان یافته است. به دست یک میرنده دیگر. بیشتر به دست یک دوست
سندباد: باور نمی کنم.
شعبده باز: اینهمه ابزارهای کشنده را که ساخته است سندباد؟ برخورد آدمیان شوخی نیست. امروزه هرکس برای دیگری مرگ است.
سندباد: هرکس برای دیگری.
شعبده باز : من به موقع می رسم، اما آنها زودتر رفته اند.
سندباد: مثل باد، و تو-
شعبده باز: سالهاست که دیگر به من احتیاجی نیست. آدمیان برای یکدیگر کافی اند. تو بی من هم مرا در آنها دیده ای.
سندباد: بارها- این نشانه چیست؟
شعبده باز: ضعف سندباد. هرگاه در خودت شک کنی، هرگاه که راه از همه سو بسته باشد، می بینی- مرگ را.
.............