چهارشنبه 1393/03/21

مخالفت با سهراب!!

به مناسبت آغاز 42 سالگی، - که یکی دو روز پیش بود- سروده ای از یک دوست جوان 17 ساله را زینت بخش این کشکول کم فروغ، خلوت و خاک گرفته می کنم باشد که دوباره نویسگاه من شود در این دنیای مجازی:

آبـــــــــ را گِـــــــل بــکنیــــد
تا نـــبیند پسرمــــــ، 
که در آن بـــــــالا دستــــــ
آبــــــــ را خون کردنــــد!!

نوشته شده توسط خورشید در 20:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/01/23

آسمان قرمز ليگ

 

ديشب همه آبي پوش هاي بالا و ميانه جدول(استقلال تهران، استقلال خوزستان، گسترش فولاد و نفت تهران) باختند و ناكام ماندند!

ديشب همه قرمز پوش هاي بالاي جدول(پرسپوليس تهران، فولاد خوزستان و تراكتورسازي تبريز) بردند و با شادماني ليگ را به پايان رساندند!

در اين ميان دلم به حال تيم خوب نفت تهران و يحيي گل محمدي دوست داشتني سوخت؛ كاش رنگ پيراهن دوم نفت، آبــــي نبود!

 

نوشته شده توسط خورشید در 9:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/01/23

آسمان قرمز ليگ

 

ديشب همه آبي پوش هاي بالا و ميانه جدول (استقلال تهران- استقلال خوزستان- گسترش فولاد و نفت تهران) باختند و ناكام ماندند!

ديشب همه قرمز پوش هاي بالاي جدول(پرسپولیس تهران- فولاد خوزستان و تراکتورسازی) بردند و با شادماني ليگ را به پايان رساندند!

در اين ميان دلم به حال تيم خوب نفت تهران و يحيي گل محمدي دوست داشتني سوخت؛ كاش رنگ پيراهن دوم نفت، آبــــي نبود!

 

نوشته شده توسط خورشید در 8:33 |  لینک ثابت  

یکشنبه 1392/12/25

بتهوون و خودروی زباله ها!!

 

چند شب پیش،(۲۲ اسفند) همراه آریا و اهورا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یزد رفتیم تا هنرنمایی و تک نوازی هنرجویان پیانو کانون را ببینیم و بشنویم.

در بخشی از این برنامه که رسیتال پیانو نام گرفته بود، هنرجوی نوجوانی قطعه ای از آهنگ های بتهوون به نام برای الیزا را می نواخت؛ به آریا گفتم:

بابا گوش کن چقد قشنگه، چه آهنگ مهربونیه!

آریا گفت: این که آهنگ ماشین زباله اس!!

آریا درست می گفت، آهنگ اعلام حضور خوروهای گردآوری زباله بود!

با خودم گفتم نمی دونم گزینش این آهنگ برای خودروهای زباله، نشانه با کلاس بودن ماست یا اینکه نمی دونیم این قطعه توسط چه کسی و برای چی نوشته، ساخته و نواخته شده!!

 شاید هم برداشت دیگری می توان کرد، اما در آن لحظه و با دیدن چهره متعجب آریا چیز دیگری به ذهنم نرسید!

شما چه می گویید؟

 

نوشته شده توسط خورشید در 4:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/25

چگونه حال همه خوب هست؟!!

 

من هنوز نفهمیده ام بر چه اساسی همه میهمانان برنامه هفت می گفتند حالشان خوب است و همه از برخورد خوب و گرم مردم و منتقدان و اهالی رسانه با فیلم شان سخن می گفتند!! من که در میان این چند فیلمی که دیده ام، بگذریم...

امشب فیلم شیفتگی، ساخته علی زمانی عصمتی فیلم ساز یزدی را در سینما تک دیدم.

فیلم را دیدم و دلم سوخت!

دلم به حال به هدر رفتن کوشش های یک گروه جوان سوخت!

دلم به حال مرتضی نسیم سبحان سوخت که بیشتر بازی هایش در این فیلم سیاه شد و دیده نشد!

دلم به حال خانم رویا تیموریان -که بازی هایش را بسیار دوست دارم- سوخت!

دلم به حال کوته بینی و ترسو بودن مسئولین و سیاست گزاران جشنواره سی و دوم فیلم فجر سوخت!

دلم به حال خودمان سوخت که بی خودی دل و امید به تدبیر بسته ایم!

نمی خواهم از فیلم شیفتگی دفاع کنم و یا آن را نقد کنم، هر چند فیلم به تدوین دوباره و کوتاه شدن پاره ای از صحنه ها و پلان ها نیاز دارد و از نارسایی فیلم نامه هم آسیب دیده و ...

می خوام بپرسم موهای تراشیده خانم تیموریان چه گزندی و به کجای خط قرمز دوستان زده که باید صحنه هایی که ایشان کلاهشان را بر می دارند، سیاه / فیداوت شود؟

مگر زن سر تراشیده را پیش از این در سینمای ایران کم دیده ایم؟

فریماه فرجامی در فیلم سرب کیمیایی / گل شیفته فراهانی در فیلم درخت گلابی داریوش مهرجویی/  زهرا داوودنژاد در بچه های بد علیرضا داوودنژاد و خاطره حاتمی در قرنطینه منوچهر هادی

گمان کنم مشکل چیزی سوای بازیگر و گریم و سوژه باشد: پیشینه کاگردان و ساخته پیشین او !

باور من این هست که سال های پیش گروه داوران بر اساس خط فکری و سیاسی خود و به سفارش معاون سینمایی ارشاد و یا دوستانش داوری می کردند، داوران امسال هرچند شابد دارای دیدگاه و سلیقه داوران گذشته را نداشتند اما در داوری خود، بـــــــاج دادند!

باج به جوی که درست شد؛ جوی که حاتمی کیا با دفاع از شیار 143 درست کرد!(شاید درباره حاتمی کیا در آینده چیزهایی بنویسم)

جوی که نمایندگان مجلس به پا کردند و نشان دادند هنوز فضای تنگ و امنیتی دولت پیش به یادگار مانده!!

... بگذریم فیلم شیفتگی با همه خوبی ها و بدی هایش به ما گفت: نیازی نیست تا برای انجام کاری خودت را دگرگون کنی، همین که خودت باشی بس است، خودت باش و کارت را درست انجام بده؛ گفت که می توان زن بود اما مردانه ایستاد حرف زد و کار کرد، درست همان گونه که بانوی بزرگوار سینمای ایران، بانو رخشان بنی اعتماد مردانه ایستاد و فیملش را ساخت و حرفش را زد، کاری که خیلی از مردهای سینمای ایران انجام ندادند!!

 

نوشته شده توسط خورشید در 4:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/09/22

آدم و نیوتن

 

چند روز پیش یکی از دانش آموزان که از آزمون فیزیک بیرون اومده بود، با گوشه و کنایه به سختی آزمون و حواشی نشست های 1 + 5 گفت: اگه نیوتن اون روز به جای فکر کردن به اینکه چرا سیب از درخت افتاده، اون رو خورده بود، ما الان اینقدر مشکل نداشتیم!

من گفتم: اگه آدم به جای خوردن اون سیب، کمی فکر کرده بود، ما اینقدر مشکل نداشتیم!

نوشته شده توسط خورشید در 1:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/09/15

آریا ... اهورا... و من

 

1- چند شب پیش با آریا و اهورا توپ یازی می کردیم توی اتاق!

تمرین پرتاب کردن توپ و گرفتن اون با دست، شوت زدن و سر زدن؛

 یک بار من چند تا روپایی زدم؛ آریا که از این کار من خوشش آمده بود با لبخند و خیلی جدی گفت:

 «بابا خیلی استعداد داریا!»

2- یک شب پس از اینکه دندان های اهورا را مسواک زدم، او را از کنار دستشویی روانه اتاقش کردم تا بخوابد، متوجه نشدم که او هنوز خوب دور نشده برای همین –ببخشید بی ادبی من را- آب دهانم را توی دستشویی انداختم!!

اهورا برگشت و گفت: بابا چرا بزرگترا تُف می کنن؟

من: بابا جان، توی دستشویی اشکالی نداره به شرط اینکه کسی نباشه

اهورا: من که هستم!

من: ببخشید، معذرت می خوام؛ من فکر کردم شما رفتی بیرون

و اهورا لبخندی زد و رفت(لبخندی پیروزمندانه که حرف درستی زده و من را وادار به عذرخواهی کرده!!)

3- آریا داشت از ماجرای حضرت آدم می گفت – که توی پیش دبستانی یاد گرفته بود (بهش یاد داده بودن) و اینکه یکی از فرشته ها به حرف خدا گوش نکرده و شده شیطون؛ و بعدش چون حضرت آدم سیب سمی خوردن از بهشت اومدن روی زمین!

 اینجا بود که آریا پرسید: اسم شیطون چی بود؟

من: ابلیس

آریا: چه اسم قشنگی!!

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/08/29

من خىـــــــــــلــــی به روزم!!

 

 

نمی دونم این ویژگی من – همراه یه جریان شدن – بــده یا خـوبـه؟

برای گفتن و یا انجام پــاره ای از چیزا و کارا خیلی شتاب به خرج می دم!

در همراه شدن با برخی از رویدادها خیلی پایه ام!

یک نمونه: برای نخستین بار فیلم های چهارشنبه سوری و جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی رو 2 هفته پیش دیدم، خبرش رو هم الان دارم می نویسم!

چـــــــــــه خــــــــــبـــــــــــــــــر مـــــــــــــــــــهــــــــــــــمـــــــــــــــی!!!!!!

دیدگاه شما چیه؟!...

این ویژگی خــوبــه یـــا بـــده؟!... چرا من اینجوری ام؟

 

نوشته شده توسط خورشید در 20:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/08/24

... تا به کی دربند دربندیم ما؟!

 

دو پـــــرســـش:

این روزها همه در سوگ بزرگ مردی بودیم که جان خود، خانواده و دوستان، و همراهانش را در راه برپایی

دادگری و آزادگی، آزاده زیستن و نبرد با ریا و دروغ و دو رویی از دست داد.

هرچند در سوگواری های ما بجای پرداختن به ویژگی های حماسی و افتخار آمیز، بیشتر به جنبه های ظاهری و ملودرام این تراژدی پرداخته می شود!

پرسش نخست:

چرا کمتر به جنبه های ستم ستیزی و آزاده  زیستن آن بزرگ مرد، کمتر پرداخته می شود؟ آیا برای این است که ما نمی توانیم این آموزه ها را درزندگی به کار ببریم، پس بی خیالش می شویم؟!

بگذریم...

هنگامی که سخنی از آزادگی و زیربار زور نرفتن به میان می آید، یکی از کسانی که به یاد می آوریم، شادروان "محمد فرخی یزدی" است.

چند بیت از یک غزل، سروده فرخی:

ای که پرســی تا به کی دربند دربندیـم ما  /   تا که آزادی بود دربنــد ، دربنــدیــم ما

خــوار و زار و بیـکــس و بیخـــانمـان و دربدر  /  با وجود اینهمه غـــم ، شادو خرسنـدیــم ما

جــای ما در گوشــه صحـرا بود مانند کــــوه  /  گوشــه گیر و سربلنــد و سخت پیوندیــم ما

در جهــــان کهنــه ماند نــام ما و فرخـــی  /  چون ز ایجـــاد غـــزل طرح تــو افکندیم ما

 

پرسش دو:

آرامگاه فرخی کجاست؟......... (می خواهید بروید سراغ گوگل؟... خب بروید!!)

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/08/10

کـــنـــتــــــرل یعنی چــه؟ مــــبــــارزه یعنی چی؟!

 

جمعه شب ِ سوم آبان، یک برنامه کارشناسانه از شبکه خبر پخش می شد که زیرنویسش چنین بود:


               "قانــونِ کـنـتــــرلِ مـبــــارزه بــا دخــانـیــــــات"

به نظر شما معنی این جمله واره چیه؟!
.
.
.
.
.
یعنی "مبـــارزه بــــا دخـــانیــــات" باید کنترل بشه؟!

شایدم من معنی این جمله واره رو بد فهمیدم یا نفهمیدم!!


 

نوشته شده توسط خورشید در 2:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/07/13

تئــــاتــر خیــــابانی یــــا بیـــــرونـــی

پیش نوشت ۱)

در نوشته پیش  بنا گذاشتم تا درباره تئاتر خیابانی بنویسم و اینک وفای به عهد!

پیش نوشت ۲)

بازی در نمایش خیابانی "جاده لغزنده می شود" انگیزه ای شد تا دوباره مطالعه ای گذرا در زمینه پیدایش، کاربرد و توانایی این گونه از نمایش داشته باشم که نتیجه و چکیده برداشت نگارنده از آن مطالعه، نوشته ی پیش روی شماست؛ امیدوارم برای دوستداران این نمایش سودمند باشد.

تئاتر خیابانی یا بیرونی

آن گونه از نمایش که در بین هنرمندان و دوستداران تئاتر، به "نمایش یا تئاتر خیابانی" شناخته می شود، خود شاخه ای از "نمایش های بیرونی" به شمار می رود!  

شاید بدانید که در سال های پایانی قرن ۲۰ ، هنر نمایش در رویارویی با پدیده هایی مانند سینما، تلویزیون و ویدئو قرار گرفت و در این رویارویی اندکی به پس رانده شد!

در این هنگام بود که تئاتر برای ادامه زندگی و رشد خود ناگزیر شد از سالن های نمایش بیرون بیاید و چنین شد که "تئــــاتــــر بیـــرونــــــی" پدید آمد.

البته "تئاتر بیرونی" به این معنی نیست که حتما باید در گوشه کوچه و خیابان و پارک اجرا شود بلکه به هر نمایش که در جایی غیر از سالن نمایش مانند: موزه، یک انبار قدیمی، گوشه سالن پایانه مسافربری و حتی درون واگن یک مترو اجرا شود، "تئاتر بیرونی" گفته می شود.

تئاتر بیرونی – تئاتر باز

بنابراین "تئاتر خیابانی" چون در جایی بیرون از سالن تئاتر اجرا می شود، گونه ای از "تئاتر بیرونی" به شمار می رود؛ ولی از آنجایی که در فضای باز اجرا می شود در بریتانیا به آن   "تئاتر باز" می گویند! من بر این باورم که اگر هنرمندان تئاتر، بویژه دوستانی که در زمینه تئاترهای بیرونی/ باز/ خیابانی کار می کنند به این نام ها و دسته بندی ها توجه کنند، بی گمان دستاورد بهتری خواهند داشت؛ چون پیش از آغاز کار می دانند که باید نمایش را برای چه جایی و با چه ویژگی هایی آماده کنند. ناگفته پیداست که اجرای یک "نمایش باز" درون یک بوستان همگانی/ پارک با اجرای یک نمایش در کنار یک چهارراه متفاوت خواهد بود. این تفاوت هم در زمینه کارگردانی است، هم بازی بازیگران و هم ویژگی حسی تماشاگران و آدم هایی که ممکن است به تماشای نمایش بیایند.

(بی گمان حس و حال آن کسی که در گوشه ای از یک بوستان همگانی نشسته با آن رهگذر گوشه خیابان که شتابزده در پی کاری می رود، متفاوت است)

برای روشن تر شدن و پایان بخشیدن به این موضوع که توجه به نام ها و دسته بندی ها در زمینه "تئاتر بیرونی" می توانند به طراح، نویسنده و کارگردان در راستای بهبود کارکمک کنند؛ بد نیست به نمونه ای بیرون از تئاتر اشاره کنم:

ما در کشورمان به هر پولی غیر از پول ایرانی، پول خارجی می گوییم و البته با شنیدن پول خارجی/ ارز، بیشتر به یاد "دلار" می افتیم؛ حال آنکه پوند/ مارک/ ین/ روپیه و ... نیز در رده پول های خارجی بوده و هرکدامشان در یک کشور، دارای ارزش و کاربرد هستند و دسترسی و تهیه هرکدامشان نیز متفاوت است!

کاربرد تئاتر باز  

تئاتر باز (خیابانی) می کوشد تا يك كمبود يا نارسایی اجتماعي، اخلاقي، سياسي و ... را زير ذره بين برده و آن را به صورت يك پرسش و يا نشان دادن يك راهكار، با تماشاگران خود به اشتراك بگذارد. يعني پيرامون رويدادي كه هم تماشاگران و هم گروه اجرايي نسبت به آن تجربه دارند، واكاوي می شود و دو طرف حرف ها، تجربه ها و پيشنهادهاي خود براي رهايي از آن تنگنا، بده – بِستان می كنند! گروه اجرايي نيز نقاط كور يا ديده نشده زندگي را همچون يك آيينه به تماشاگران نشان مي دهد؛ و از آنجا كه رويا رويي بازيگر با تماشاگر در اين گونه از تئاتر بسيار بيشتر و نزديك تر از تئاتر صحنه اي است، بنابراين اگر ایده و طراحی و کارگردانی، فضاسازي، بازی ها و گفتگوها (متن) اصولي و سنجیده و بجا باشد، تاثير گذاريش مي تواند بسيار بيشتر از تئاتر صحنه اي باشد.

تئاتر باز(خیابانی) بر آن است تا بيشتر به زندگي و مشكلات روزمره مردمان پيرامون خود بپردازد. براي نمونه مي توان به يك گروه نمايشي در فرانسه اشاره كرد كه در راستاي كمياب و گران شدن يكي از كالاهاي اساسي مردم، به درون يك فروشگاه بزرگ رفته و نمايش خود را با گفتگو پيرامون آن جنس كمياب و گران آغاز كردند؛ ديگر خريداران بي آنكه بفهمند كه اين يك نمايش است، دردسرها و نارسایی های پیش آمده در آن زمينه را بازگو كردند تا اينكه ماجرا از دست بازیگران خارج شد! این موضوع كم كم همگاني شد و سر از روزنامه‌ها درآورد و در پايان مسئولان شهر را برای حل‌ آن نارسایی به تكاپو  واداشت! بنابراین مي توان گفت كه از آنجا که تئاتر بیرونی و گونه هایش ( باز و خیابانی) به روز هستند، گــــاهـــــي مي توانند مانند تیتر روزنامه ها با زبان و بیانی ساده و شفاف، آگاهی بخش باشند!

 البته ناگفته پيداست هر موضوع و کمبود پیش افتاده ای ارزش اينگونه برخورد و آگاهی بخشی را ندارد و ديگر اين كه حتي اينگونه عريان گفتن نيز نيازمند رويكردي هنرمندانه است!

یادآوری:

گونه ای از نمایش های بیرونی، مانند آنچه در فروشگاه  مورد اشاره در فرانسه نمونه اش گفته شد، به تئاتر پنهان یا نامرئی شهره هستند چون نمایش بودن آن برای مردم/ تماشاگران آشکار نمی شود!

تئاتر بیرونی در ایران

توليد "تئاتر بیرونی" در ايران، مانند بيشتر رشته هاي هنري پر هزينه همچون تئاتر صحنه اي، سينما و ... بيشتر وامدار و وابسته به مراکز و نهادهای دولتي است؛ اين گونه نمايش ها بنا بر هماهنگي با آن نهاد و ديگر ارگان هاي نظارتي و حفاظتي در جاهايي از پيش نشان شده و در چند نوبت معین اجرا مي شوند! اين چنين برخوردي با تئاتر های بیرونی (باز/ خياباني)، نه تنها با ذات اين گونه از تئاتر هم خواني ندارد بلكه در تعارض است؛ چراكه در چنين روندي طرح و ایده اجرایی یک نمایش خیابانی پیشابیش، بازخوانی و حتي نخستین اجراي آن مورد بازبینی، واکاوی و بررسی قرار می گیرد و چنانچه گزندی به هیچ ارگان و نهاد و شخصیت و باور و خط قرمزی وارد نسازد، براي اجراي اصلي آن مجوز داده می شود! البته ناگفته پيداست كه فرمايشي، سفارشي، هدایتی و نظارتي برخورد كردن با هر هنر و هنرمندی، چندان خوشايند هنرمندان نيست!

جايي خواندم يا شنيدم كه در روزهای نخست انقلاب اسلامي ايران، تعداد گروه‌های‌ تئاتر بیرونی (باز و خیابانی) بسيار چشم گير بوده و هنرمندان - با ديدگاه هاي سياسي گوناگون- از راه اجراي تئاتر بیرونی(باز و خياباني) و به گونه اي آزاد، ديدگاه های سیاسی خود را با مردم در میان می‌گذاشتند.

سخن پاياني :

تئاتر بیرونی ( باز و خیابانی) در پي آن است تا تازه‌ترین رویدادهای اجتماعی، اخلاقي، سیاسی و اقتصادي را بازگو كند و مي خواهد واكنش تماشاگرش نسبت به بازگويي و  نشان دادن  اين رويدادها را ببيند! این تئاتر  چندان در پي بازگويي نكات عمیق و فلسفی نيست؛ هرچند اگر بتواند چنين نكاتي را به گونه اي بازگو كند و تماشاگر هم دريابد و بپذيرد، بسيار ارزشمند است

 

نوشته شده توسط خورشید در 2:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/06/12

جاده لغزنده می شود!

 

جاده لغزنده می شود نام یک نمایش خیابانی است که اجرایش از امشب روبروی هتل سنتی "جاده ابریشم" آغاز می شود.

ویژگی این نمایش برای من که تجربه یک نمایش خیابانی دیگر را دارم، این است که همسرم نیز در ان بازی می کند.

البته مضمون ساده ولی در عین حال بزرگ آن نیز برایم دارای ارزش است.

ویژگی دیگر آن همبازی شدن و آشنایی بیشتر با "سجاد اسماعیلی" نونهال خوش آتیه و دوست داشتنی شهرمان است که اگر درست راهنمایی شود و اصولی پرورش یابد، بی گمان می تواند یکی از بازیگران خوب استان و حتی کشور شود!

نمایش خیابانی جاده لغزنده می شود می تواند گوشه ای از زندگی خانوادگی هر کسی باشد!

یا هرکسی می تواند نمونه های واقعی آن را در گوشه ای از کوچه و خیابان و بازار ببیند!

نمایشی که شاید پایان آن، آغاز یک فاجعه باشد!!

از این رو شاید بتوان گفت که این نمایش خیابانی گونه ای از نمایش های خیابانی پنهان یا نامرئی به شمار می رود.

شاید بدانید که در سال های پایانی قرن ۲۰ ، هنر نمایش در رویارویی با پدیده هایی مانند سینما، تلویزیون و ویدئو قرار گرفت.

در این هنگام بود که تئاتر برای ادامه زندگی و رشد خود ناگزیر شد از سالن های نمایش بیرون بیاید و این گونه بود که "تئاتر بیرونی" شکل گرفت.

تئاتر بیرونی به این معنی نیست که حتما باید در خیابان اجرا شود بلکه به هر نمایش که در جایی غیر از سالن نمایش (موزه، یک انبار قدیمی و حتی درون واگن یک مترو) اجرا شود، تئاتر بیرونی گفته می شد.

بنابراین تئاتر خیابانی گونه ای از تئاتر بیرونی است و همان گونه که اشاره شد شاید بتوان گفت که نمایش خیابانی جاده لغزنده می شود گونه ای از نمایش خیابانی است که به آن تئاتر پنهان یا نامرئی نیز گفته می شود.

امیدوارم در آینده بتوانم در این زمینه باز هم بنویسم.

برنامه دیگر اجراهای این نمایش:

چهارشنبه ۱۳ شهریور - ساعت ۱۸ - کوچه کنار پارک آزادگان

پنج شنبه ۱۴ شهریور - ساعت ۲۱ - تالار هنر یزد

جمعه ۱۵ شهریور - ساعت - جلوی در ورودی باغ دولت آباد

 

نوشته شده توسط خورشید در 19:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/06/06

شرمندگی در شهریور بر ای من!!

 

درود
یک هفته ای می شود که به کامپیوترم دسترسی پیدا کردم ولی تعمیرکار گرامی کامپیوتر را داغون تر از پیش بازپس دادند!!
برای نمونه"وُرد" ندارم و سخت به اینترنت وصل می شوم!!
این چند جمله را از خانه یک دوست می نویسم.
شرمنده مهربانی و بزرگواری تک تک دوستان خوبم هستم


*******************************************************************

برای اینکه زیاد هم دست خالی از این جا نروید جمله زیبایی که چند روز پیش به دستم (گوشیم) رسیده را برایتان می نویسم:

با بردباری در انتظار زمان بمان!

هر چیز در زمان خودش رخ می دهد،

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند!!

********************************************************************

شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشید
بدرود

نوشته شده توسط خورشید در 21:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/04/30

رفیقم با یک دنیا خاطره های خوب می رود!


ما 4 سالِ دانشگاه را زندگی کردیم.

4 سال دانشگاه من در دانشکده سوره اصفهان، یکی از بهترین دوره های زندگی من تاکنون بوده، دوران سرخوشی، رفیق بازی و آموختن؛ آموختن سینما و چیزهایی که دوست داشتیم، از اساتیدی دوست داشتنی همچون:

استاد دکترالستی،  استاد خانم موحدیان،  استاد تهامی،  روبرت صافاریان،  سیمین/فاطمه معتمدآریا،  مهدی ارجمند،  علیرضا خمسه،  استاد عباس گنجوی،  دکترقطب الدین صادقی،  زاون قوکاسیان،  سعید ذهنی،  مینو فرشچی و ...

یک گروه 6-7 نفره که بیشتر وقت ها با هم بودیم و در ساخت فیلم های دانشجویی، عاشقانه و دوستانه به هم کمک کردیم:

حسین پیغمبری/امیر پرچمی/ هادی سبحانیان /شهنام شکل آبادی/داریوش غذبانی/ /عارش خزاعی/ سامان تفرشی/ آرش ملت/احسان ایزدی/ حمید اسماعیلی/ یزدان کیانی / رسول انتشاری و ...

که هرکجا هستند شاد و تندرست و سربلند باشند

ولی در این میان چند نفری بودیم که دوستی و رفاقت و رفت و آمدمان پس از پایان دوره دانشگاه همچنان ادامه داشت؛ و فردا 31 تیر 92 -چند ساعت دیگر- یکی از این ها با همسرش از اینجا ایران- می روند!!

او و همسرش می روند و من می مانم و یک دنیا خاطرات ریز و درشتِ خوب و شیرین، خاطراتی از یک زندگی سرشار از خنده و بازیگوشی، بی غمی و رهایی و عشق؛ عشق به فیلم دیدن و فیلم ساختن،...

رفیقم می رود و من می مانم و یادهایِ شیرینِ شب نشینی ها و شب بیداری های با شکوه...

رفیقم می رود؛ همان که بارها می گفت و می گوید: "ما 4 سال دانشگاه را زندگی کردیم" و درست می گوید.

او می رود و من می مانم بغضی در گلو و اشکی که هرگاه به یا آن روزها می افتم- گلویم را می فشارد و بر صورتم آرام آرام جاری می شود...

حیف و صد افسوس که آن روزها دیگر بر نمی گردند، آن روزهای خوب و سالم و سرشار از شور و عشق

حالا دیگر نمی خواهم ترانه "کیو کیو، بنگ بنگ" را گوش کنم چون بیش از پیش می فهمم و حسش می کنم و این فهمیدن، بدجوری روحم را آزار می دهد...

برو...دوست و یارِ دورانِ خوشِ دانشگاه، برو...

خداحـــافــــظ رفیــــق!


نوشته شده توسط خورشید در 23:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/03/28

خود را بیازمایید...


اگه اشکالی نداره با واژه ها و حروف در هم ریخته زیر یک یا چند جمله بسازید؛ البته حواستین باشه که پاره ای از این حروف و واژه ها برای رد گم کردن هستن!!(نکته انحرافی)

البته شما اول جمله ای که ساختین رو در پنجره "دیدگاه" ها  می نویسین، سپس به "ادامه مطلب" نیگا می کنین و جمله مورد نظر من رو می بینین؛ بعدش اگه دوست داشتین دیدگاهتون رو یه بار دیگه در بخش "دیدگاه" ها می نویسین. و اما واژه ها و حروف:

آزاد - ی – خاتم – ی – حسین –  میر - کوه - نَورد – رَه – روح – کروب – انی – ی – گی – چرخش – جنبش -  سبز – ینه -  نَواده -  را – و – نوای  - زمینیان – خوش - گان –  پیامبران – دعای - با – پرچم – جهان – عارف – یک – ان – روز – عرفه – سراییدند – به – همراه - یارانش



ادامه مطلب
نوشته شده توسط خورشید در 22:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/03/18

خواب آشفته جشن زادروز یــــــا خواب جشن آشفته زادروز؟!!!


دیشب پیش خواب جشن زادروز پارسالم رو می دیدم! خواب می دیدم که توی یکی از این مهمان پذیر یا غذاخوری های سنتی هستم؛ دور و بَرَم هم شلوغ بود... اینکه کیا بودن درست یادم نیست! یعنی توی خواب خیلی برام روشن  نبود!!

همه شاد بودن و جنب و جوش داشتن... داشتن خودشون رو برای بخش اصلی جشن یعنی خوردن کیک و شام و احتمالا ً دادن هدیه آماده می کردن! اصلا ً معلوم نبود من میزبانم یا مهمون!

بعد یه جوری شد که دیدم خودم پشت میز شام نشستم و انگاری مهمونم ... بعد یهو یه آقایی رفت روی یه صندلی وایساد و از طرف دیگرون –یعنی مهمونا- از میزبان سپاسگزاری کرد و گفت که جناب میزبان برای جشن شام مفصلی آماده کردن؛ اونم نه یه نوع غذا، 10 – 12 رقم غذای گوناگون که هر کی با توجه به سلیقه ش هر کدوم رو که خواست برداره و بخوره!! شام هم سلف سرویس یود...

خلاصه بعد از چند دقیقه همه ی ما -مهمونا- خیلی آروم و متین از جامون بلند شدیم و همه با هم . خیلی هماهنگ، یورش بردیم به میز شام!!... من و 7 – 8 نفر از دوستام با دیدن خوراکی های روی میز ترمزمون رو کشیدیم! چرا؟ آخه هیچ کدوم از اون غذاها به مذاقمون خوش نمی اومد... تخم مرغ آب پز/ تخم مرغ نیمه آب پز(عسلی)/ نیمروی چشم بلبلی (زرده هاش سالم بود)/ نیمروی قاطی شده/ خاگینه/ ته چین تخم مرغ و کوکوی سیب زمینی... همه نه تنها ترمز زدیم بلکه پس کشیدیم! آخه نه  تنها این خوراکی ها رو دوست  نداشتیم بلکه برای کلسترول بالای خونمون هم خوب نبود!

البته خوراکی های دیگه هم بود، مانند: نون و پنیر خالی/ نون و پنیر و گردو/ نون و پنیر و چای شیرین/ نون و پنیر و سبزی خوردن/ نون و پنیر و خیار/ نون و پنیر و هندونه ...

شما باشین حاضر می شین توی یه جشن زادروز که دلتون رو صابون زدین برای لُمبوندن خوراکی های چرب و چیلی، نون و پنیر بخورین؟! نه، جان من راستش رو بگین...

تازه اینا که همه شون سر وته یه کرباس بودن؛ فقط یه کمی ظاهر یا مخلفاتشون با هم فرق می کرد!!!...

خلاصه من و دوستام داشتیم با حالتی درمانده و زار به هم نیگا می کردیم که از خواب بیدار شدم ...

وقتی بیدار شدم یادم اومد که ا اصلا ً پارسال کسی برای من جشن زادروز نگرفته بود و اینجا بود که دریافتم این خواب برای این بوده که شب پیشِش با شکم گرسنه خوابیده بودم!

 آخه با همسرم حرفم شده بود و اونم برام شام آماده نکرد! منم که تنبل...!!

بله این بود از ماجرای "خواب آشفته ..."


نوشته شده توسط خورشید در 21:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/02/31

من وبلاگ نویس نمی شوم!!


نه خیر، با این نخل های دراز و من کوته دست، که دست از پا درازتر، از چیدن چند دانه خرما برگشته ام؛ هیچ نور رستگاری در جبین من عاصی نخواهم و نخواهید دید!

قشنگی ماجرا اینجاست که در این زمان درازی که بین ما گذشت، هیچ یک از شما نگفت:

تو هیچ پُخی نمی شوی در وبلاگ نویسی!!... آخر نه این "کشکولِ" تهی وامانده وبلاگ شد و نه تو وبلاگ نویس، هرچند زبان درازی!

بگذریم...

این روزها وبلاگ نویسی می چسبد ولی چه کنم که هیچ چسبی نیست که بتوانم خودم را بچسبانم به شما وبلاگ نویسان!

اگر بتوانم در این هوای بهاری بروم آرایشگاه و اندکی موهای آشفته و پریشانم را  اصلاح  کنم و گوشه ای بنشینم و کتاب   اصول   وبلاگ نویسی را بخوانم و در نوشتن   پایداری  به خرج دهم به گمانم دیگر در نوشتن وبلاگ دچار   انحراف   نخواهم شد، پس آن گاه می شوم یک وبلاگ نویس توانا، که می تواند خود را به دنیای مجازی ثابت و دیکته کند، به گونه ای که حتی "کارلوس کروش" هم نتواند خط قرمز روی نامش بکشد... 

آن گاه دیگر ضرورت پیدا نمی کند که در اوج توانایی قلم ها/ صفحه کیبوردم را بیاویزم و از چهار گوشه نورانی مونیتور خداحافظی کنم، هرچند سرعت اینترنت کم باشد (سرعتش کم است که کم است...) به جایش سرعت دستانم در تایپ زیاد است مانند موشک!!

باز هم بگذریم... چراکه اصولا گذشت چیز خوبی است هر چند "گذشته" شاید چیز خوبی از آب در نیاید؛ اگر هم بیاید خدا عمر لابی را بیفزاید! مهم این است بانوان گرامی روزهای مهم را فراموش نکنند! مانند روزهای سیزدهم هر ماه –چه ایرانی چه فرنگی و چه تازی- مانند 13 فروردین یا روز 13 ماه ِ...!!

من این ارجیف را نوشتم تا سبد اردیبهشت این کشکول درویشی تهی نماند تا ببینیم چه پیش می آید...

شادکامی تان روز افزون


نوشته شده توسط خورشید در 20:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/01/27

من و آبـــــ پـــــــریِِِـــــا


1 -   پیش و بیش از هر چیز ببخشید که دیریست  دیر به دیر و کمتر می نویسم! ببخشید که پاسخ یادداشت های تنی چند از شما دوستان را ندادم ، بویژه پاسخ یادداشت های مهر آمیز شما پیرامون بازی ام در سریال شرافتمند "آبـــــــ پــــــریــــا"... در این نوشته می خواهم چند جمله ای درباره این اثر خانم مرضیه السادات برومند یزدی، بانوی دوست داشتنی و خوش ذوق سینما و تلویزیون کشورمان بنویسم.

2-      اگر درست به یادم مانده باشد، سوم یا چهارم آذر ماه 89 بود که دوست خوبم مهندس امیررضا وزیری تلفن زد و گفت که خانم برومند برای ساخت فیلمی به یزد آمده اند و از من خواست تا به هتل "کارونسرای مشیر یزد" جایی که خانم برومند و گروهشان در آنجا بودند بروم تا چنانچه برای نقش مورد نظر ایشان مناسب بودم با ایشان همکاری کنم، رفتم خانم برومند من را دید، چند جمله ای با هم گفتگو کردیم و ایشان به دستیارشان گفتند که به من فیلمنامه را بدهند!!

با دستیارخانم برومند در حال گفتگو بودیم که مدیر تولید برای بستن قرارداد آمد!!!!!! من امضای قرارداد را نپذیرفتم؛ و از مدیر تولید خواستم اجازه تا کمی بیندیشم و با چند نفری مشورت کنم. راستش چون کار برای تلویزیون بود دودل شده بودم، می ترسیدم از ان کارهای آبکی دربیاید (حتی اگر برای خانم برومند باشد) و دیگر اینکه من چند سالی است چندان دل خوشی از این رسانه ندارم!! (شاید هرکس دیگری جا من بود با سر شیرجه می زد روی این پیشنهاد)


دوستانی که چند سالی است خواننده این وبلاگ هستند شاید یادشان بیاید که در آذر 89 در پی نوشت یکی از نوشته هایم از این ناخوشایندی چیزکی نوشتم؛ نگاه کنید به نخستین پی نوشت این نوشته: "خدای خوبی و خدای بدی"

به هر حال برای پذیرش این کار، با دوست بزرگوارم که حق استادی و پدری نیز به گردنم دارد، یعنی آقای احمد علی مهدی نژاد مشورت کردم، همراهی و همدلی همسرم + غزلی که  پس از تفأل به دیوان حافظ هدیه گرفتم، باعث شد این پیشنهاد را بپذیرم و اینگونه شد

که شدم " کمال صابری یزدی".

در آن چند روزی که با گروه سازنده این سریال همراه بودم، بیش و پیش از آن که ساخت فیلم و دوربین و بازیگران و چیزهایی از این دست من را به خود جذب کند رفتار بزرگوارانه و همراه با ادب و احترام تک تک اعضای گروه بود؛ از آن نوجوان افغانی گروه تدارک تا خود خانم برومند...

در این باره در سایت آب پریا یادداشتی نوشته ام و چند جمله ای هم در سایت سرو گفته ام.

درباره خوبی ها و ارزشمندی این سریال، بیشتر بینندگان در سایت آب پریا بسیار نوشته اند؛ من در اینجا می خواهم به پایان درست ماجرا اشاره کنم؛ پایانی که خوش باورانه و ساده انگارانه نیست! یعنی جایی که همه ما بینندگان گمان می کردیم   شیشه زندگانی "اپوش" می بایست شکسته شده و او ازبین رفته، پی بردیم که نه تنها زنده است بلکه "برف پری" کاسه آشی به "رشک پری" می دهد تا برای "اپوش" ببرد! و به رشک پری می گوید که ما پری هستیم و "بدی" نمی کنیم، بدی کردن کار دیوهاست(نزدیک به مضمون)

زنده ماندن اپوش این هشدار را به ما می دهد که دیوها همیشه هستند و اگر چنانچه دوباره رفتاری نادرست از ما سر بزند و نگاهبان زمین و زندگی و پیرامونمان نباشیم دوباره دیو سر بر می دارد و زندگی ما را به نیستی و سیاهی و آلودگی می کشاند...

این یعنی آگاهی بخشی به بیننده، پس شایسته است که تمام قد جلوی خانم برومند و نویسندگان این اثر بایستیم، دست بزنیم و هورا بکشیم...

نوشته شده توسط خورشید در 20:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/12/23

به پیشواز بهار

 

دنگ .... دنگ /  ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ /   زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت  /  یا  /  به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد   

پس اگر می گریم /  گریه ام بی ثمر است

 و اگر می خندم /  خنده ام بیهوده است


 دنگ ... دنگ / فرصتی از / کف رفت

******************************

بار ديگر گذر نسيم روزگار برگي ديگر از برگ هاي درخت زندگي مان را از شاخه جدا كرد و در ميان انبوه برگ هاي ريز و درشت و رنگارنگ ريخته در پاي اين درخت نشاند! 

بار دیگر بهار از راه می رسد و باید که به پيشوازش برويم، بر او درود فرستيم و چگونه پذيرايش شويم... كه سخت باور دارم درود گفتن به بهار و پذيرايي از او بيش و پيش از هر چيزي ارزش گذاشتن به خود  و خدايمان است و راهي براي اينكه بهارمان را خودماني و خودمان را بهاري كنيم!

شايد شگفت انگيزترين و از سويي ديگر كوتاه ترين و آرام ترين لحظه بهار، همان لحظه آغاز بهار باشد؛ لحظه باشكوه آرام و پرهياهوي تحويل سال!

 

در آن لحظات واپسين و آغازين به چه مي انديشيم؟!

به رفتن سالي كه روزي آغازش كرده بوديم يا به آغاز دوره اي كه دوباره به پايانش خواهيم رساند؟

در اين لحظات پرهياهو ممكن است به خيلي چيزها و كارها و آدم ها فكر كنيم:

به خانواده و دوستانمان / به عزيزاني كه از دستشان داديم/ به اشك ها و خنده هايي كه پشت سر گذاشتيم/ به نگراني ها و اميدها/ به آروزهايي كه داشتيم و رسيدم يا نرسيديم/ به آرزوهاي جديد/ به دوستان تازه اي كه يافته ايم/ به قهر و آشتي ها/ به آنهايي كه دوستشان داريم/ به آنهايي كه دوستمان دارند/ مادر بزرگ و پدربزرگ كه شايد تنها در خانه نشسته/ به بيماري كه روي تخت بيمارستان هست و دلش پر ميزند براي نشستن كنار سفره هفت سين در كنار خانواده/ به مادري كه دلش با فرزند به خدمت رفته اش هست/ به آن نگهبان مرزي/ به آن پدر كارگر، افسر راهنمايي، پزشك، پرستار، كارمند، راننده و بسيار پدران و مادراني درست در همان لحظه باشكوه به انجام وظيفه مشغولند و در كنار خانواده نيستند/ به آن پدر و مادری که بی گناه در زندان بسر می برند / به آن پدري كه روي رفتن به خانه را ندارد چون دستش خاليست هرچند دلش سرشار از مهر فرزندان است!

كوتاه سخن اينكه اگر دراين لحظات خاموش و پرهياهو دلمان لرزيد، گرمي اشك را پشت پلك ها حس كرديم و بغض در خانه گلويمان نشست و براي يك لحظه حس كرديم كه مي توانيم همه دنيا را دوست داشته باشيم و در قلب و دلمان جايشان دهيم، در دلمان از خدا بخواهيم كه سال پيش رو را براي همه آدم هاي نيك انديش، سالي سرشار از مهرباني، شادماني، تندرستي، يك رنگي و آرامش همره با آسايش و به دور از كينه و جنگ و دروغ و دو رويي و دشمني قرار دهد و بگوييم:

 

الا ای اهورای با فر و جاه / به فرمان تو تابش هور و ماه

در این روز نو از مه فروردین / به آیین جمشید فرخنده دین

بگردان دل و دیده ام از گناه / بیاموزم از نو دگرگونه راه

 

 

نوشته شده توسط خورشید در 14:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/11/21

خودکشی!!!


...گفت: اگر می دونستم که همسر و فرزندم و...پدر و مادرم و... خواهر و برادرم و ... دوستام، ناراحت نمی شدن و غصه شون نمی شد و گریه بی تابی نمی کردن، خودکشی می کردم!!

گفتم: پس هنوز دور و بَر ِت  اندک چیزایی هستن که برات مهم باشن...

گفت: اندک چیزا؟!... اینکه توی این دوره زمونه، آدم بدونه خیلیا هنوز دوسِش دارن، خیلی چیزه خیلی....


نوشته شده توسط خورشید در 20:9 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
 
mowj.irwww.clockma.com