تبليغاتX
کشکول

پنجشنبه 1391/02/28

فیلم "مربای شیرین" را ببینید

 

نوشته این هفته من سینماییه!

ازتون می خوام حتما فیلم مربای شیرین رو ببینید؛

مرضیه خانم ِ برومند این فیلم رو کارگردانی کرده، خانم برومندی که برای ما بچه های 20 – 25 سال پیش، مدرسه موشها/ شهر موشها/ خونه مادر بزرگه/ قصه های تا به تا (زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تابه تا) و کارای قشنگ و به یادموندنی دیگه رو ساخته و به یادگار گذاشته؛ ازتون می خوام این فیلم رو از فروشگاه های تصویری بگیرید و ببینید.

البته امیدوارم داشته باشن! چون فیلم سال 80 ساخته شده اما سال 85 اجازه اکران بهش دان و بعدش هم اومده توی این فروشگاه ها!

فیلم داستان پسریه که در ِ شیشه مربایی که خریده وا نمی شه! برا همین راه می افته تا ببینه چرا در شیشه وا نمیشه؛ می ره تا می رسه به کارخونش..

این فیلم، یه تلنگر و بیدار باشه برای ما آدم بزرگای تنبل و درگیرِ روزمرگی که نمی تونیم/ نمی خوایم/ وقت نداریم یا می ترسیم حقمون رو بگیریم؛ با آگهی های تجاری و سودآور رسانه ملی – سودآور برای دیگران-  زود جوگیر می شیم و کلاه سرمون می ره ...

به چند خط از سروده ای که در تیتراژ کلیپ گونه فیلم  خونده می شه، توجه کنید (هرچند اجراش ضعیفه)

بسته و بسته، درای بسته / می ریم شکایت با پای خسته

سوالی داریم، گناه نداریم، جواب نداریـــــــــــــــــــــم

چرا مربا، دراشا بسته / آخه چرا یکی پیدا نمی شه/ بگه چرا در این وا نمی شه؟!

سوالی کردیم، جواب ندادن / پولمون رو خواستیم، به ما ندادن!!

حرفای بد بد نثار ما شـــــــــــــــــــــــــد/ آخه چرا یکی پیدا نمی شه/ بگه چرا در این وا نمی شه؟!

بازیگر اصلی فیلم مانی نوریه، همون پسر شیطونی که توی "قصه های تابه تا" بازی می کرد و فیلمنامش هم بر اساس یکی از داستانای آقای هوشنگ مردای کرمانی نوشته شده...

دومین یادداشت هم درباره فیلمیه به نام نسل جادویی کار ایرج کریمی که

سال 85 ساخته شده اما 3 سال طول کشیده تا اکران بشه!!

 در سایت سینما چنین آمده است:

نسل جادویی بعنوان چهارمین تجربه بلند سینمایی ایرج کریمی در حالی از هفته گذشته راهی شبکه نمایش خانگی شده‌است که مرور اخبار و اظهار نظرات پیرامون این فیلم نشان از دلیلی غریب برای انتظار 3 ساله این فیلم در صف اکران دارد. نسل جادویی پس از «از کنار هم می‌گذریم» (۱۳۷۹)، «چند تار مو» (۱۳۸۲) و «باغ‌های کندلوس» (۱۳۸۳)، در سال 85 مقابل دوربین ایرج کریمی رفت.

گفتگویی از این فیلم که بین کاوه/ کوروش تهامی و فروغ/ نگار جواهریان

کاوه: حیف جادوت نیست، این جور خرجش می کنی؟

فروغ: جادویی در کار نیست، به قول ژاله پدر و مادرای ما، خواهر و برادرای بزرگتر ما نشل جادویی بودن، کتاب می خوندن، می دونستن چی می خوان و ...اونا نسل جادویی بودن... ما نسسل شعبده ایم...

و تک گویی پایانی فیلم که حس خوبی داشت:

خدا بود که از کنارم گذشت و چیزی گفت من زدم روی شانه اش سوال کردم چی ؟ برگشت و نگاه کرد و کسی را ندید - کسی هم نبود - دانه های خیس روی شانه هایش چکیده بود با این حال گفت : باران - چیزی نگفتم من به کسی - در دلم فقط زمزمه اندوهگین ابرها بود و برگشت و رفت و نگاه کردم به رد پاهاش و فرو ریختم در چاله هاش یا به قول شما گریستم - گریستم - گریستم.

برام جالب بود که دیدم این متن توی خیلی از وبلاگام هست!  نمی دونم اونا هم مث من از این فیلم برداشتن یا یک متن معروفه، که فیلم هم از اونجا برداشته...

 

پی نوشت1) فیلم مربای شیرین رو حتما ببینید، شاد و شیرین و قشنگیه، یادتون نره ها...

پی نوشت2) فیلم نسل جادویی رو زیاد دوس نداشتم! برا همینم سفارش نمی کنم که ببینید!!

اگه هم خواستید، ببینید؛ شاید شما خوشتون اومد...

خیام نوشت)

آمد سحری ندا ز میخانه ما  / کی رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه زِ می / زان پیش که پر کنند پیمانه ما

 

نوشته شده توسط خورشید در 4:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1391/02/21

معلولیت اندیشه و سلیقه!!

 

در نخستین روزهای فروردین دوست بزرگواری از من خواست که یادداشتی برای یک نشریه ویژه معلولین بنویسم، من در آن روزها میزبان آقای ناصر حسینی مهر -کارگردان، نویسنده و مترجم تئاتر- بودم که در در سال ۸۵ نزدیک به یک ماه در کارگاه آموزش بازیگری اش "زندگی" آموختم!

در گردش هایی درون شهری که ایشان را به دیدن جاهای تاریخی و دیدنی یزد می بردم برخوردهایی دیدم که نتیجه اش شد، نوشته ای که در پی می خوانید.

*****************************

معلول یعنی دارای علت! یعنی در پس پیدایش هر پدیده و رویدادی که با آن روبرو می شویم، دلیلی نهفته که آن رویداد یا پدیده را توجیه می کند یا توضیح می دهد.

از این رو بیشتر رویدادهایی که با آنها روبرو می شویم برایمان پذیرفتنی است و از برخود با آنها چندان شگفت زده نمی شویم؛ هرچند ممکن است غمگین، افسرده و یا دلشکسته شویم!

چند نمونه:

-  کسی که نمی تواند با پاهایش راه برود شاید برای این باشد که در کودکی از واکسن فلج کودکان بهرمند نشده یا در برخورد با یک خودرو –در اثر سهل انگاری- دچار آسیب شده باشد!

-  آن یکی که نابینا یا ناشنوا به دنیا آمده شاید این کمبود را در اثر ازدواج فامیلی پدر و مادر خویش به ارمغان برده باشد!

-  دیگری هم که از توان و بهره هوشی بالایی برخوردار نیست شاید ناشی از فشار عصبی و ناراحتی شدید مادر، هنگام بارداری باشد!

-  گاهی نیز رویدادهای ناخوشایندی همچون سیل، زمین لرزه، طوفان و خشکسالی را ناشی از کردار و گفتار نادرست، زشت و گناه آلود خود و گوشمالی خداوند می دانیم.

این گونه معلولیت ها هیچ گاه زمینه ساز ناهنجاری های اجتماعی نشده و ناخشنودی و دلسردی شهروندان را به همراه ندارند؛ اما پاره ای از معلولیت ها هستند که می توان نامشان را "معلولیت اندیشه و سلیقه" گذاشت!

این بیماری / معلولیت در آنهایی دیده می شود که سلیقه و اندیشه شان به رشد و پویایی نرسیده و چنانچه در مسند کاری باشند بی گمان نتیجه برنامه ریزی – البته اگر برنامه ریزی داشته باشند- و کارشان، دستاوردی جز ناخشنودی و خدشه وارد کردن به روح و روان مردمی که با آنها روبرو می شوند، نخواهد داشت!

تفاوت معلولین سلیقه و اندیشه با سایر معلولین در این است که شاید آنها هیچ گاه به این معلولیت   خود پی نبرند، بنابراین چندان از این کمبود نگران  آزرده نمی شوند بلکه بیشتر این دیگران هستند که از معلولیت آنها زیان می بینند و آزرده می شوند.

نمونه ای از این گونه بدسلیقگی، نوروز 91 در برخورد دست اندرکارن پاره ای از جاها به ویژه هتل های سنتی و باغ دولت آباد خود را نشان داد!

گرفتن مبلغی به عنوان ورودی از مسافران نوروزی که خواهان تماشای حیاط و فضای قدیمی و سنتی یک هتل بودند، آن هم با برخوردی نه چندان زیبا، دور از شان دوستانیست که زنجیره وار هتل دارند!

ورودی هزار تومانی به نام پذیرایی –لیوان یک بار مصرف با چند دانه حاجی بادام و یک چای کیسه ای- نیز نمی دانم برای چه کسی "نان" داشت، ولی می دانم می تواند در برابر هر سکه ای که به کیسه اش می افزاید، "نام" یزد و یزدی را از سکه بیندازد!

ربروی ورودی یکی از این هتل ها، میهمانی از شمال کشور که با برخوردی آن گونه روبرو شده بود، به همراهش می گفت: من هم یاد گرفتم، سال دیگر جلوی هر کوچه ای که به دریا  می رسد، گماشته ای می گذارم تا از هر نفر دو هزار تومان بگیرد!

اینجاست که می توان به ویژگی دیگر این گونه معلولیت پی برد: واگیر دار بودن!

اما چیزی که شاید به این آسانی نتوان فهمید –یا شاید نتوان بیان کرد- این است که:

ریشه این معلولیت از چه کسی و از کجاست؟  این بیماری از چه زمانی همه گیر شد؟ از چه زمانی گسترش این بیماری سرعت گرفته؟ علتش چیست؟ از کجا ناشی می شود؟ آیا ازدواج فامیلی است، از رعایت نکردن دستورات بهداشتی ناشی می شود یا خشم خداوندی است؟!

 

 

نوشته شده توسط خورشید در 16:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1391/02/11

دانش آموزی که به من آموخت...

 

چند هفته پیش، زنگ بازی حمید که یکی از دانش آموزان درس خوان و خوب آموزشگاه هست به سراغم آمد و گفت: آقا، اینکه می گن هیزم تر و خشک با هم می سوزن یعنی چه؟

و من برایش گفتم که یعنی چه.

حمید حرف هایم را خوب شنید و سپس گفت: پس هفته پیش شما هیزم تر و خشک را با هم سوزاندید!

ماجرا از این قرار بود که من هفته پیش، حمید و چند نفر دیگر از دانش آموزان را به دلیلی جریمه کردم! البته هدفم بیشتر ترساندن و تلنگر زدن به آنها بود؛ بنابراین هنگامی که پشیمانی را در چهره و رفتار و گفتار یکی دو نفر از آنها به ویژه حمید دیدم، به گونه ای که لوس و پر رو نشوند گفتم که می توانم که از جریمه شان چشم پوشی کنم؛ اما حمید بخشش من را نپذیرفت و گفت که جریمه را انجام می دهد!!

من این ها را به حمید هم گفتم و البته پذیرفتم که تر و خشک را با هم سوزاندم!

آنچه من از این ماجرا آموختم شیوه انتقاد حمید است که بسیار هنرمندانه و زیبا بیان شد و این برایم بسیار ارزشمند است!

زنگ بازی که به پایان رسید باید به سرکلاس حمید و دوستانش می رفتم، رفتم و آنجا هم به درسی که از حمید آموخته بودم اشاره کردم و از بچه ها خواستم تا حمید را تشویق کنند.

 

پی نوشت1) از همه دوستانی که در چند روز گذشته به یاد من بودند سپاسگزارم؛ دوستتان دارم.

پی نوشت2) خدا بیامرزد و یا شاد و تندرست نگه دارد همه آموزگاران و آنهایی که در زندگی برای من نقش آموزگار را داشته اند:

از آقای هاشمیان آموزگار کلاس اول دبستان و خانم ناهید آزادمنش آموزگار چهارم دبستان،

آقای آزادنیا دبیر انشا و آقای کاشفی دبیر حرفه و فن دوره راهنمایی،

آقای عرب دبیر جغرافی و آقایان باقر دهقان و ملک زاده دبیران ادبیات دوره دبیرستان 

تا خانم موحدیان استاد مبانی هنرهای نمایشی دانشگاه سوره اصفهان و

استاد خسرو حکیم رابط و حاجی مهدی نژاد نازنین و دوست داشتنی و ...

پی نوشت3) هنگامی که پی نوشت 2 را تایپ می کردم اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را گرفت، صدای پیش خوانی اذان را می شنوم...

خیام نوشت)   اسرار ازل را نه تو دانی و نه من /  وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

                 هست از پس پرده گفتگوی من و تو /  چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

نوشته شده توسط خورشید در 22:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1391/01/31

هنوز در یاد خدا هستیم...

 

چه بارشی، چه بارانی!

 خدا جون دمت گرم... خیلی نازی، ماهی، گُلی

از همه ماها بهتری!

از اون چیزایی که بعضیا می گن و هِی می خوان ما را از تو بترسونن و خشم و قهر و جبرت را گوشزد می کنن خیلی بهتری!

آخه تو خدایی، خدای خودمون! خدای خودِ خودمون!

خدایی که می تونیم توی دل و ذهنمون – با همه سیاهی و زنگاری که گرفته - جات بدیم

خدایی که هیشکی نمی تونه از ما بگیردت و صاحابِت بشه؛

خدایی که هیشکی نمی تونه  انحصاریت کنه، مصادره ت کنه و نمی تونه بخَردِت

امروز در یزد ما باران اومد و چه خوب و چه خوش اومد

امروز توی آموزشگاه، دانش آموزا چه بازی و شادی ای کردن توی حیاط مدرسه، همه شون خیس شدن و اومدن توی کلاس... حتی ما بزرگترا هم نیشمون رفته بود پَس ِ گوشمون!

و چه هوای خوبی شده! امیدوارم این بارش که نشونه مهربونی و بخشندگی و گذشت خداس، مصداق اون ضرب المثل باشه که می گه:

سالی که نکوست از بهارش پیداس!

راس راسّی که پس از سال ها، ما هوای بهاری رو در یزد تجربه کردیم؛ چون در سالای پیش، چن روز پس از سیزده به در کولرها کار می افتاد ولی امسال هنوز کولرها بیکارن!!  


پی نوشت1) بارش باران که نشانه معرفت خدا و توجه اش به ما بندگان نافرمان است (که گمان می کردم از یاد خدا رفته ایم) را به خودم، دوستانم و همشهریانم شادباش می گویم

پی نوشت 2) هنگامی که خدا چتر توست، بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد...

پی نوشت3) صدای خنده خدا را می شنوید؟! به آنچه ما آن را سخت محال می دانیم می خندد... نمی دانم چرا باور ندارم که هیچ چیز برای آن مهربان، ناممکن نیست!!

خیام نوشت)  

      سرمست به میخانه گذر کردم دوش / پیری دیدم مست و سبویی بر دوش

     گفتم زِ خدا شرم نداری ای پیر؟!   /  گفتا کرم از خداست، رو باده بنوش

 

نوشته شده توسط خورشید در 2:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/01/27

آموزش تربیت خانوادگی در دادگاه خانوادگی!

 

...*فری در رو باز کرد و سراسیمه و عصبی و اومد توی اتاق، نه گذاشت و نه برداشت و همچین بی هوا و بی مقدمه گفت:

مرتیکه ی خواهر...، آدم می زنه!

مادرش هاج و واج نگاش کرد و گفت: درست صحبت کن!... فری که هنوز نفهمیده بود چی گفته؛ گفت: آخه مگه می ذاره؟!

مادرش گفت: کیا می گی؟ کی نمی ذاره؟!

فری گفت: دایی *کری دیگه!

مادر مث فنر ازجا پرید و گفت: تو به داییت چی گفتی؟ چه گُـ...ی خوردی؟!

فری که تازه فهمیده بود چه فحشی داده و به گفته مادرش، چه گـُ...ی خورده، گفت: ببخشین، گُـ... خوردم

مادر گفت: تو غلط کردی!

فری گفت: می خواین برم ازش عذرخواهی کنم؟

مادر گفت: خاک توی اون سرت!! باید از من عذرخواهی کنی بدبخت نه از اون لَگوریت!

فرخ برادر فری که تا اون موقع ساکت نشسته بود گفت: مامان راست می گه دیگه، تازگیا خیلی پر رو و بی ادب شدیا...

هنوز جمله فرخ نگون بخت منعقد نشده بود که مادر و فری که انگار از پیش با هم هماهنگ کرده بودن، با هم گفتن:

خجالت بکش، آخه کسی با برادر بزرگتر خودش این طور صحبت می کنه بی شعور؟!... گم شو برو بیرون!!

********************************************

چند ساعت بعد از این گفت و شنودها، نشست محاکمه و بازخواست فرخ، در انباری خانه برگزار شد و جالب اینکه رییس این دادگاه خانوادگی کسی نبود جز دایی کری!

دایی کری که حسابی جو گرفته بودش، روی صندوقچه چوبی گوشه انباری نشسته بود و داشت در گوشی یه چیزایی به مادر یا همون خواهرِ خودش می گفت.

با اومدن پدر که از شدت عصبانیت داشت چپ چپ به فرخ نیگا می کرد گوشه سبیلش رو می جوید، دادگاه خانوادگی رسمیت پیدا کرد و دایی گفت: ما همه مون اینجا جمع شدیم تا خانواده را از یک معضل و آفت بزرگ که می تونه بنیان هر خانواده ای را از بین ببره نجات بدیم و اون چیزی نیست جز بی ادبی، بدزبونی و قدرناشناسی!

مادر گفت: آفرین خان داداش، خوب گفتی!

فری گفت: اگه اجازه بدین من بعنوان اولین پرسش از این "چَلغوز" بپرسم آخه تو که هنوز بچه ای خیلی چیزا را نمی دونی کی می گه بیخودی زِر بزنی الاغ؟

فرخ بیچاره گفت: اولا من بچه نیستم؛ 20 سالمه... تازه مگه نشنیدی دایی گفتن که می خوان جلو بدزبونی را بگیرن؟!

دایی کری یا همون رییس دادگاه خانوادگی گفت: بشین بچه حال نداری، آخه به تو چه که من چی گفتم؟

مادر پرید وسط معرکه گفت: اگه جلو زبون صاب مرده ت رو گرفته بودی کار به اینجاها نمی کشید که من جلوی دداداشم سکه یه پول کنی!... الهی خیر از جونیت نبینی بچه!

فری گفت: دیدی؟! مادر هم بهت گفت بچه!

فرخ گفت: پس چرا هروقت می خوام با بچه های محل برم بیرون؛ می گین تو دیگه بزرگ شدی، زشته که با بچه بری بازی کنی یا هروقت حسن صافکار –شاگرد بابا- نمی آد تعمیرگاه همه تون می گین که من برم کمک بابا، چون دیگه بزرگ شم ولی حالا...

بابا که تا اون موقع ساکت نشسته بود یه دفعه غرید که دِ آخه پدرسگ! تو چرا اینقدر پررویی؟ وختی چند تا بزرگتر بهت یه  چیزی می گن، بگو چشم؛ اونا که دشمن نیستن، هستن؟!... هستن یا نیستن؟

فرخ که حسابی گیج شده بود، سرش به نشانه "هستن" انداخت پایین ولی بادید چشمای از حدقه بیرون زده باباش خیلی زود و البته محکم سرش رو پس اندخت، به طوری که رگا و استخونای پشت گردنش "قِرِچ" صدا کرد!

دایی کری گفت بذارین من سه تا پرسش فنی و محکمه پسند از این کره خر بپرسم تا بهش ثابت کنم که اندازه خر هم نمی فهمه!

فری و مادر و پدر با هم گفتن: بپرس...

دایی گفت: تو می دونی چرا همه می گن: سازمان سنجـش ولی هیشکی نمی گه سازمان طبلـش؟ یا چرا می گن: قوری ولی نمی گن: غازری ؟

با شنیدن این پرسش ها، فرخ فهمید که زبون جُنبوندن و فک زدن، نه تنها سودی نداره بلکه ممکنه دیونه هم بشه، برای همین گفت: ببخشین، من غلط کردم.

همه یک صدا و با هم گفتن: تو گُـ... خوردی که غلط کردی!!....

 

پی نوشت1) "فری" در اینجا، ربطی به فریبا و فرناز و فرید و فرزاد و ... ندارد، بلکه کوتاه شده نام فریدون است!

پی نوشت2) "کّری" هم کوتاه شده کرامت است و ربطی به کَرَم و کَریم و ... ندارد!

پی نوشت 3 یا خیام نوشت بی ربط)  

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است /  گویی زِ لب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی /  کان سبزه زِ خاک لاله رویی رسته است

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1391/01/17

نشست رسانه ای آقا بالاسر ِ انجمن صندلی نشینان ِ ایالت دوغ آباد

 

نشست رسانه ای آقای "بی لِنگه" *آقا بالاسر انجمن صندلی نشینان ِ ایالت دوغ آباد

 

خبرنگار روزنامه  "از خودمون" : دیدگاه شما چیست؟

#      همونیه که بوده، مگه چشه؟

خبرنگار خبرگزاری "هیاهو" : آیا شما نسبت به روندی که هست پیشرفت خوبی هست؟

#       (با لبخند** لیسانسو ماتیک) پرسش خوبیه...ما همیشه در روندهایی که داریم ... ببخشید شما از چه خبرنگاری ای هستید؟

خبرنگار "هیاهو" : از خبرگزاری هیاهو...

#      (با اخم نَچَسبو ماتیک) خدای نکرده نسبتی که با خبرنگاری "یا هو" ندارین؟!

خبرنگار(ترسیده): نه قربان... با سایت یاهو نسبتی نداریم

#     با "یوو هووو" چی؟ (می خندد)

همه خبرنگاران هم می خندند

خبرنگار ماهنامه "فرهنگ و بیان" (با لبخند باقیمانده از قبل): چرا شما ...

#       (با لبخند تهدیدوماتیک): گفتید چرا؟؟!!... چی چرا؟ چرا می گید چرا؟! ببینید

 دوست من این که شما می گید چرا باید از خودتون بپرسید که برای چی چرا؟...

 اساسا این پرسش شما، پرسش یک پرسشگر دلسوز نیست بلکه چون ما برای

 رسیدن به آنچه که تاکنون توانایی بسیاری برایش نشان داده ایم بنابراین

 کشورهای ناحیه باختری میانه و خاوری کوهپایه و همچنین کشورهای میانی ِ کناره

 نشان خواهیم داد که اگر انرژی خودشون را در را رسیدن به انرژی دیگرون بخواهند از

 دست پایمال کنندگان و چنگال قاشق بدستان بررسی کنند ما با تمام آنها که نمی

 توانند از در دوستی و پنجره رو به حیاط عقبی و در همه راه هایی که از زیرزمین های

 پیچ در پیچ به بالای برج های بدون پیچ می رسد، خواهیم گفت.

    

 همه خبرنگاران چند لحظه مات و مبهوت می مانند و

      بعد ناگهان متوجه می شوند که پاسخ آقای "بی لنگه"

به پایان رسیده، برای همین همه دست می زنند!

 

   ضمن فراوانی پوزش خواستن، چون به دلیل خراب شدن کیبورد از نوشتن پرسش و پاسخ های سایر این نشست رسانه ای نمی توانم، ببخشید می گویم!!

*پی نوشت 1) "آقا بالاسر" در واقع همان "رییس" است! 

 ** پی نوشت 2) "لیسانسو ماتیک" چیزی فراتر از دیپلماتیک است!

پی نوشت ۳)  یک رباعی بی ربط از حکیم عمر خیام:

                                              گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

                                                بنیاد مکن تو حیله و دستان را

                                            تو غرّه بدان مشو که مِی نخوری

                                           صد لقمه خوری که مِی غلامست آن را

 

نوشته شده توسط خورشید در 23:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1391/01/01

راه استاد

 

... بیش از یک سال است که به علاقه و زمینه ذهنی و روحی بالای آریا در زمینه یادگیری  هنر ارزشمند موسیقی پی برده ایم.

آنچه در اینجا  می بینید نتیجه همان زمینه و علاقه خود اوست و من و همسرم کمترین نقشی در ان داشته ایم! البته این ویدئو برای ۲۷ اسفند ۹۰ است! نخستین ویدئوی او در گوشی موبایلم هست که آریا آن را با حس و حال بهتر و بیشتری اجرا کرده است؛ آن که در کنار آریا نشسته و گاهی لب می زند و گاهی تنبک، کسی نیست جز: اهورا

 

پی نوشت۱) از درگاه پروردگار بخشنده و مهربان، سالی سرشار از شادی، تندرستی، پاکی، راستی، پیروزی، سربلندی، دانش و پول البته به دور از ریا و دشمنی و کینه و دروغ را برای شما دوستان خوب دنیای مجازی و همه مردان و زنان ایران زمین خواهانم.

پی نوشت۲) ناگفته پیداست که آریا، استاد شجریان و تصنیف مرغ سحر ایشان را بسیار دوست دارد

 

نوشته شده توسط خورشید در 5:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/12/21

مشاعره با حضرت فردوسی!!

 

گفته شده که نخستین نسخه شاهنامه گران سنگِ حضرت فردوسی، - پس از

18 سال کار و رنج و کوشش شبانه روزی آن فرزانه بزرگوار- در اکتبر سال 994 یعنی

25 اسفند ِ 1018 سال پیش، به پایان رسید.

(البته در این باره سخن های دیگری نیز گفته شده...)

به گفته ی دیگر، پنج شنبه همین هفته، سالروز دیگری از آن رویداد فرخنده است.

آنچه نوشتم برگرفته از کتاب رمان تاریخی فردوسی، نوشته زنده یاد "ساتِم اُلُغ زاده"

نویسنده و پژوهشگر تاجیک است که در سال 1378 برای نخستین بار توسط انتشارات سروش روانه بازار کتاب شد.

 و اینک بخشی کوتاهی از این کتاب را، کوتاه و ساده برایتان بازنویسی می کنم:

در یکی از روزهایی که فردوسی بزرگوار برای پیگیری سرانجام کتابش در غزنی(غزنه)

به سر می برد، سه نفر از شاعران درباری، یعنی عنصری - که ملک الشعرا می

خوانندش- فرخی سیستانی و عَسجدی که به حضرت فردوسی رشک می برند و

بیم آن دارند که سلطان محمود از شاهنامه خوشش بیاید، بر آن می شوند که با برگزاری یک مشاعره قدرت خود را به فردوسی نشان دهند و آن بزرگوار خرد و خوار کنند!(آنها بر این باورند که چون حضرت فردوسی برای سرودن شاهنامه نزدیک به 35 سال سپری کرده، پس طبع روانی ندارد و در مشاعره شکست خواهد خورد)

کوتاه سخن اینکه روز آزمون فرا می رسد و فرخی سیستانی از عنصری

- ملک الشعرا – می خواهد که نخستین بیت را او بسراید و عنصری چنین می گوید:

چون عارض تو ماه نباشد روشن

سپس فرخی بداهتا می سراید که:

مانند رُخت گل نَبُود در گلشن

عسجدی می گوید:

مژگانت همی گذر کند از جوشن

سپس هر سه به فردوسی نازنین رو می کنند؛........ حضرت می سراید:

مانــنـــد سنـــــانِ گیــــو در جـــنــگ پــَـشَــن

 با شنیدن این بیتِ شاهکار، فریاد آفرین و به به و درود و .... از این سه نفر و دیگران برخاست!

 

پی نوشت1) بناهای آباد گردد خراب / ز باران و از تابش آفتاب

                 نمیرم از این پس، که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام

پی نوشت2) روانش شاد، بانوی فرهیخته فرهنگ و ادبِ ایران زمین،

                     سیمین دانشور نازنین

پی نوشت 3) زنده باد همه مادران مهربان، که هنگامی که غذا سر سفره کم می آد، نخستین کسی که از آن غذا دوست ندارد خودشان هستند...

 

نوشته شده توسط خورشید در 2:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/12/14

نیایش پایان سال

 

این هفته و در این نوشته از شمایی که همیشه این وبلاگ را می خوانید یا هم اینک نخستین باری است که خواننده من شده اید، خیلی و ساده خودمانی می خواهم که نیایش کنی!

برای برآورده شدن آرزوها، خواسته ها و نیازهای خانواده، همسایگان، خویشان، دوستان و آشنایانتان به درگاه پروردگار مهربان نیایش کنید و از خدا بخواهید که با برآورده کردن خواسته های آن ها در آستانه سال نو دلشادشان کند.

از او بخواهید که به حرمت آن نیاش ویژه آغاز سال...

به حرمت اشک های حلقه شده در چشم ها، به هنگام خواندن آن نیاش، پیش از فرارسیدن سال جدید...

به پاس مهر صادقانه ای که درست همان زمان در دل همه ما می جوشد و گمان می کنیم که همه را صادقانه دوست داریم و دلمان آنقدر بزرگ می شود که باور می کنیم می توانیم همه آدم هایی را که می شناسیم - چه آنهایی که روزی از دستشان رنجیده ایم و چه آنها را که رنجانده ایم  - در دل خود جای دهیم!

به حرمت دلهای لرزانمان که از خدا می خواهد سال پیش رو سال خوبی برای همه باشد...

به حرمت دوستی ها، خنده ها، اشک و گریه هایی در سال رو به پایان، همراه با دوستانمان تجربه کرده ایم...

به حرمت خدایی و بخشنده و مهربان بودن خودش...

از خدا بخواهیم که بیماران، گرفتاران در تنگنای مالی، بیکاران، دوستان از هم رنجیده، عاشقان به هم نرسیده، همسران دل از هم بریده! فرزندان بی سایه، جوانان پشت کنکور مانده، یاران سفر کرده و ... هر آن گونه که خود بهتر می داند از وضعیتی که هستند رهایی بخشد و خودشان و اطرافیانشان را شادمان نماید.

و بخواهیم که به همه مان تندرستی و بردباری و مهربانی و دوستانی خوب ببخشد و سایه پدر و مادر، دوستان و انسان های نازنینی که دوستشان داریم را از سَر ما نگیرد.

پی نوشت1) نوشته این هفته ویژه بانوی هنرمند و اهل قلمی است - نویسنده وبلاگ "نوشته های آبی من"- که چندی است نگران بیماری پدر بزرگوارشان هستند، بهبودی و تندرستی آن پدر و همه بیماران آرزو خواسته قلبی من است

پی نوشت2) اگر دوست داشتید در یادداشتی که می نویسید، نام آنهایی را دوست دارید دیگران نیز برایشان دست به نیایش بردارند را در آغاز یا پایان یادداشت خود بنویسید(بدون نوشتن نام خانوادگی و مشکلی که دارند)

پی نوشت3) زنده باد همه مون که توی سال جدید می خواهیم تو اوج سختی ها و مشکلات، به جای اینکه دوستانمان را تَرک کنیم آن ها را ن دَرک کنیم ...

 

نوشته شده توسط خورشید در 7:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/12/07

اجازه ...ما نمی دونستیم چی بنویسیم!

 

از هفته پیش تا همین چن دقیقه پیش نمی دونسّم برای این هفته چی بنویسم که هم انرژی زا باشه هم بی ارزش نباشه هم خودم راضی باشم هم شماها (چه هم همه ای شد!)

راستش رو بخواین دو سه تا سوژه نصفه و نیمه هم داشتم اما هیچ کدومشون تو ذهنم کامل نشدن!

همین چند دقیقه پیش عنوان بالایی(اجازه ...ما نمی دونستیم چی بنویسیم!)

به ذهنم رسید و خواسّم  براتون بهونه بیارم که به یاد چهارشنبه هفته پیش و کلاس اولی ها

افتادم ...

سکانس نخست) روز – درون جا – کلاس درس

نزدیک به 15 دقیقه از زمان کلاس گذشته و آموزگار همچنان به دیدن کارهای خانه ی دانش آموزان سرگرم است، بالای سر پسرکی لاغر و سبزه رو می رسد اما دفتری پیش روی پسرک نیست! در می یابد که پسرک دفترش را نیاورده و یا اصلا کارش را انجام نداده...

آموزگار: (با کمی اَخم ساختگی) هان چی شده؟ دفترت کو؟!

دانش آموز(نگران): آقا ما دیروز رفته بودیم اردو، شب دیر اومدیم...

                         وختی هم رسیدیم خونه، پاهامون بسته بود و درد می کرد،

                          خوابیدیم ...وختی بیدار شدیم ساعت ده و نیم بود ... دیگه

                           دیر شده بود، بابامون گفت بگیر بخواب!!

آموزگار: (دستش را روی قلبش می گذارد و بازی می کند)

آخ! ... دیگه نگو، دیگه تحمل ندارم بقیه مصیبت هات رو بشنوم!

تو چقدر درد کشیدی... چه جوری تونسی تحمل کنی

این همه درد و رنح و بدبختی رو...

چند نفر از دانش آموزان می خندند، آن دانش آموز هم در آغاز این بازیِ آموزگار، کم رنگ و با احتیاط می خندد،

آموزگار صدایش را حزن انگیز می کند، گویی دارد مداحی می کند و مصیبت می خواند

آموزگار: (حزن انگیز) ولی اینا ربطی به من نداره، اینا همش بهانه اس...

پسرک هنگامی که پی می برد موضوع جدی است سرش را به زیر می اندازد و پس از چند لحظه که سرش را بلند می کند اشک از چشمانش سرازیر است!(گویی به غرورش برخورده!)

 

دانش آموز: (با لحنی اعتراض آمیز و با دلخوری) آقا شما خیال می کنین ما دروغ می گیم؟

اگه باور نمی کنین زنگ بزنید خونه از بابامون بپرسید...

آموزگار:(بازی اش را می بُرد و با لبخندی پیروزمندانه!)

من کی گفتم که تو دورغ می گی؟ (رو به سایر دانش آموزان)

بچه من گفتم "ص" دروغ می گه؟!

دانش آموزان: نــَــــــــــــــــه!

آموزگار: من گفتم تو داری بهانه می آری؛ حالا هم می گم،

         تو اگه دانش آموز وظیفه شناسی بودی این کار رو شب

پیش از اردو می نوشتی یا همین امروز، توی زنگ تفریح یا

توی این 20 دقیقه گذشته که من داشتم کار اونای دیگه رو

                      می دیدم؛  مث "ب" که هنوز داره می نویسه...

حالا فهمیدی منظورم چیه؟

دانش آموز سرش را به نشانه فهمیدن تکان می دهد و باز لبخند کم رنگی می زند.

آموزگار در حالیکه به سوی دانش آموز دیگری می رود...

آموزگار: مداحیمون هم بد نیستا بچه ها... دیدید چه جوری "ص" را گریه انداختم...

دانش آموزان می خندند.

]چند دقیقه بعد[ 

دانش آموز کارش را نوشته و به آموزگار نشان می دهد. خوب نوشته و آموزگار راضی است، در این لحظه آموزگار گوش دانش آموزش را می گیرد و می گوید

آموزگار: حالا بپیچونم این گوش رو؟ ببین چقدر خوب نوشتی

اینقدر دوست دارم بزنمت! ببین اگه توی خونه و سر وقت

نوشته بودی چقدر بهتر می شد... برو، برو تا نَکُشتَمِت!!

دانش آموز راضی و با لبخند می رود می نشیند...

 

بنابراین من هم نتونسم برای شما بهونه بیارم و تا الان داشتم می نوشتم... شما که نمی خواین گوشم رو بپیچونید؟!

 

پی نوشت1) پروردگارا! ای بود و نا بودِ ما تو را یکسان،از غم ما را به شادی رسان.

 

پی نوشت2) زنده باد آن کس که بیکس هست ولی ناکس نیست ...

پی نوشت3) زنده باد اون رفتگری که تو این هوای سرد و شلوغ بازار ِ نابرابری به عشق زن و بچه هاش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره ...

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/30

اسفند دانه دانه ...

 

... اگر در نوشته های جدیدم می خوانید که من از خنده و شادی و ... می گویم باور کنید این خواسته ها از سر بی دردی نیست بلکه همه از سر اندوه و گرفتاری و دلی پردرد است؛ اما به این باور رسیده ام که نباید بگذاریم این زخم ها و دردها چون خوره ما را بخورند!

باید بایستیم و بمانیم و بسازیم؛ سخت است اما می شود...

خودم هم نمی دانم چگونه! ... من هم جاهایی کنار کشیده ام! گاهی باخته ام ... اما دیگر نمی خواهم! باید خودمان را شاد و سرپا و پُرانرژی نگه داریم، همه باید به هم کمک کنیم و... همه این ها که گفتم، دور از سازش و کوتاه آمدن هستند.

دستاورد این اندیشه و باور این شد که چند شب پیش داشتم به فرارسیدن اسفند می اندیشیدم و پایان زمستان و این که زمستان می رود و رو سیاهی اش به زغال ِ سیه رو - که آتش به بسیاری چیزها زده – می ماند که پس از چند دقیقه جملات آهنگین زیر روی کاغذ، پیش چشمانم بودند:

اسفند دانه دانه، اسفند سی و سه دانه

غم می رود ز این شهر، از کنج هرچه خانه

ما یکدلان ِ بی غش، خواهیم شد روانه

دستانمان پر از مهر، دلهایمان پروانه

هر کودکِ غمین را، خواهیم خواند ترانه

شعر و شعور و خنده، افسانه و ترانه

اسفند دانه دانه، غم می رود ز خانه...

 

پی نوشت1) حضرت حافظ:  

بُود آیا که در میکده ها بگشایند؟ / گره از کار فروبسته ما بگشایند؟

پی نوشت2) میان هزاران دیروز و هزاران فردا، تنها یک امروز هست؛

امروزتان شاد و شیرین!

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/23

همه آنچه ما داریم...

 

شاید ما پول نداشته باشیم - که البته پول چیز خوبی است-

شاید ما خانه و خودروی آنچنانی نداشته باشیم - که دوست داریم داشته باشیم و چه خوب است که داشته باشیم!-

شاید قدرت نداشته باشیم، شاید اجازه بیان اندیشه و خواسته و گلایه مان را نداشته باشیم

شاید در فشار مالی و کاری و ... باشیم

شاید که به دانش و آگاهی و شناخت و خواسته ما توهین شود...

بــــــا ایــــــــــن همـــــــه مـــــــــــــا نبـــــــــــــــایــــــــــــــــــــــد کـــــــــــــــــــــــــه:

خودمان را ببازیم –حق نداریم که ببازیم-

برای اینکه ما چیزهای ارزشمندی در زندگی داریم که باید برایشان زنده بمانیم!

ما دوستانی داریم بهتر از آب روان، که دوستشان داریم؛ هرچند شاید ندانند!

ما دوستانی داریم همچون سایه های بی لک ظهرهای تابستان، که دوستمان دارند؛ هرچند شاید ندانیم!

ما وجدان و شرف داریم! (هرچند شاید گاهی در برخی زمان ها و در پاره ای از کارها دست و پا گیرمان بشوند! که بگذارید بشوند؛ باکی نیست!!)

ما فردوسی و رودکی و مولوی و رستم و آرش و دماوند و البرز و خزر و زاگرس و زاینده رود و بوعلی سینا و رازی و کوروش و تخت جمشید و ابومسلم و کریم خان و امیرکبیر و بیضایی و قیصر و پروین اعتصامی و فرخی و شاملو و فروغ  و اخوان و نیما و شفیعی کدکنی و سیمین بهبهانی و شهدای پاک سرشت و کشوری به نام نامی ایــــــــــــــــــــــــــــران را داریم!

ما خــــــــــــدایــــــــــــــــی داریم که در همین نزدیکیست!

پس، در پس ِ همه این داشته های خوب و ارزشمند باید که امـــــــــــــــیـــــــــــــــــــد هم داشته باشیم چراکه آدمی به امید زنده است.

  پس باید که شاد باشیم و بخندیم!! البته نه خنده به هر چیزی و به هر قیمتی؛ بلکه بخندیم برای اینکه باشیم و بمانیم!  برای اینکه بسیاری هستند که نمی خواهند و نمی توانند خنده و شادی ما را ببینند! پس باید بخندیم!

من از همین اکنون می خواهم که شاد باشم و امیدوار و با یاری خدا از سنگ های خارایی که در پیش رویم هستند بشکافم!!

بپذیرید که حتی اگر این جمله من شعار باشد – که هست- می تواند در آینده برایم به یک باور تبدیل شود و روزی به بار بنشیند!

 

پی نوشت1) هر بامداد، پلک هایت فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند؛ نخستین سطر همیشه این است: خدا همیشه با ماست، بخوانش با لبخند...

پی نوشت2) اسیر فصل خزان گردد عمر آن کس که/ دمی اسیر اشک کند، چشمان مهربان تو را...

 

نوشته شده توسط خورشید در 4:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/16

آگهی به دنیا آمدن

 

چه می شد اگر همچنان که مرگ آدم ها را در آگهی های کاغذی پخش می کردیم، بر در و دیوار کوچه و خیابان شهرمان  می چسبانیم آگهی به دنیا آمدن نوزادی را؟

 

به نام پروردگاری که زنده است و زنده می گرداند

بدین گونه به آگاهی دوستان، همسایگان و خویشان نازنین می رسانیم که نخستین فرزند خانوداه ی ... چشم به جهان گشود و گل لبخند را بر لبان پدر و مادر خویش نشاند.

از همه دوستان و آشنایان خواهشمندیم که با آمدن به جشن سپاس و ستایشی که به همین مناسبت روز ... در ... برپا می شود، شکوه و شادی این آیین - سپاسگزاری از خداوند مهربان-  را دو چندان کنند.

 

پی نوشت1) گاهی شب ها که کنار آریا می خوابم تا برایش داستانکی بگویم که خوابش ببَرد؛ از شیرین زبانی، مهربانی و پاکی ای که در چشمانش موج می زند و نیز از بوسه ای که من را به آن میهمان می کند، ناخواسته اشکم می ریزد!...

خدایا دوستت دارم برای داده هایی از این دست که به من داده ای و سپاست می گویم.

پی نوشت2) همه بچه ها پاک و دوست داشتنی هستند و بزرگترین و ارزشمندترین داشته و ثروت هر پدر و مادر...

پی نوشت3) گر چه روزگار ِ تلخ و سختی را سپری می کنیم اما خدایی داریم که مهربان است و دوستمان دارد که اگر بشمریم، در کنار این تلخی ها، شیرینی های بسیاری به ما داده که هریک به تنهایی دنیایی ارزش دارند!

به گفته شادروان مشیری:

هم شعر "حافظ" دارد و هم تیغ ِ چنگیز 

هم کُنج گَردآلود ِ من، هم قصر پرویز

    ...........................................................................

گر مرگ، نازیبا و تلخ است 

اما به دنیا آمدن شیرین و زیباست

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/09

دامن ِ پاکِ هنر

 

این نوشته را می خواهم پیشکش کنم به اصغر فرهادی و دیگر هنرمندان راستین، مردمی و دوست داشتنی این مرز و بوم؛ که اگر کم مهری و یا بی مهری دیده اند از برخی دست اندرکاران ِ بی هنر، دل قوی دارند که مردمشان دوستشان دارند؛ البته در این راستا سَرَک کشیده ام  به دنیای شاعرانه کمال الملکِ  شادروان علی حاتمی نازنین و از گفتگوهای شیرین و پرمغز و نغزش بهره برده ام! روانش شاد...

جمشید مشایخی/ کمال الملک در جایی به پرویز پور حسینی/ کامران میرزا که مچ دستش را فشار می دهد می گوید:

این ساز عشق است آقا!

و هنگامیکه کامران میرزا او را "نقاش باشی" می خواند، می گوید:

پدر تاجدارتان امروز صبح لقب کمال الملک مرحمت فرمودند، شما پس مي گيريد؟!

و پاسخ می شنود که دربار قاجار از این داد و ستد ها فراوان دارد.... و لختی دیگر در پاسخ به کامران میرزا که می گوید:

دامن پاک هنر آلوده شد به دزدي.

چنین بر زبان می راند:
کمال الملک: دامن هنر در اين مملکت هميشه آلوده ست، از حافظ تا من!

 

آری بی مهری به هنرمندان راستین و باوجدان، و هنرشان، درد همیشگی و تاریخی هنرمندان دنیا بویژه هنرمندان ایرانی بوده و هست که امیدوارم و آرزو می کنم دیگر نباشد!!!

 

پی نوشت1) با این امید و آرزو، من خیلی خُل و چِل و ساده ام، نه؟!

پی نوشت2) مردمان تنگ نظر و کوته اندیش به بطری های تنگ دهن می مانند، هر چه کمتر در خود داشته باشند با سر و صدای بیشتری آن را بیرون می ریزند!!

پی نوشت3) این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه                                                                               دل شدگان ساخته شادروان حاتمی

 

نوشته شده توسط خورشید در 1:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/02

برف سپید و بخت سیاه!

 

برف سپید کجایی؟! چرا نمی آیی؟

چشممان به در سپید شد و روی سپیدت رو ندیده ایم هنوز!

بیش از ۴ سال چشم به راهی، بس نیست؟!...

شاید تَرسَت از این است که بخت سیاه این روزهای ما، دامن گیر ِ دل و جان سپیدت شود؟!

نترس... بیا... ببار...

روی سپید و سپید بختی ات بسیار بیشتر و فراتر از سیاه بختی ماست!

بیا و یقین بدان که این بختِ سیاه ما در پیشگاه سپیدی تو، بَختَکِ بدبختی را ماند که هیچ به شمار نیاید!

نترس... بیا... ببار ...

که سخت نیازمندِ بودن توایم؛ نیازمند دیدن روی سپیدت...

باشد که درخشش و تازگی تو، خمودگی و رنجوری را از ما دور کند... چنین باد

 

پی نوشت۱)  آن روزها رفتند / آن روزهاي برفي خاموش / كز پشت شيشه، در اتاق گرم،/ هردم به بيرون، خيره مي گشتم / پاكيزه برف من، چو كركي نرم،/ 

آرام مي باريد ...  روانش شاد باد بانو فروغ فرخزاد

پی نوشت۲) اگر دوست داشتید به آرشیو وبلاگم بروید و نوشته ای با نام برف را در آذر ۸۵ بخوانید

پی نوشت بی ربط) شامگاه عاشورایی که پشت سرگذاشتیم، نوحه خوان یکی از گروه های سوگوار و سینه زنِ یزد، در مناسبتی که در یکی از مجالس سوگواری پیش آمد، از همه خواست تا برای تندرستی روز افزون استاد محمدرضا شجریان صلوات بفرستند!

 

نوشته شده توسط خورشید در 17:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/10/25

عسل و خربزه

روزی، بخت برگشته ای کمی عسل و سپس چند برش از خربزه خورد ... و پس از لختی به دل دردی سخت دچار شد به گونه ای که از درد به خود می پیچید!

دیگری به بالای سرش رسید و پرسید: چه خورده ای؟

گفت: عسل و خربزه...

پرسید: مگر نمی دانستی که عسل و خربزه با هم نمی سازند؟!

گفت: اکنون که ساخته اند تا پدر من را در آورند...

نمونه های دیگری که با هم نمی سازند یا نمی ساختند؛ آنها که نمی ساختند که هیچ، آنهایی که نمی سازند امیدواریم زودتر بسازند تا...

* دو هَوُو که در طول تاریخ با هم نساخته و نمی سازند!

* فدراسیون فوتبال و کمیته ملی المپیک که با هم نساختند و غلام پیروانی را در به در کردند!!

* علی دایی و کاشانی که بد جوری نساختند و نساختنشان آتش به خانه پرسپولیس انداخت!!!

* برخی دولت ها و پارلمان های یک کشور که ظاهــــــــــــــرا با هم ســـــــازش ندارند!!!!

 

پی نوشت1) نمی دانم بگویم مرده شور این زندگی را بِبرند که شده: پولکی

                  یا مرده شور خودمان را ببَرند که به این زندگی پولکی تن داده ایم

                 یا مرده شور پول را ببرَند که پا به زندگی ما گذاشته!

 

نوشته شده توسط خورشید در 0:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/10/18

در ستایش زبان پارسی

 

هفته پیش به نزد دوستی رفته بودم که سرگرم خواندن نشریه بخارا بود؛ وی چون می دانست که هوادار و دوستدار زبان پارسی هستم بخشی از نوشته ای را خواند که درباره انسان فرهیخته ای بود به نام دکتر حسين خطيبی نوری. در پایان آن نوشته یکی از سروده های او آمده بود، سروده ای در ستایش زبان پارسی!

تا کنون ما هر سروده ای که شنیده ایم در ستایش ایران، فرهنگ، بزرگان، قهرمانان و پهلوانان ایرانی بوده ولی گمان کنم تاکنون سروده ای در ستایش زبان پارسی نداشته ایم؛ بنابراین می توان گفت که این سروده بی مانند است!

 این بزرگوار در 31 تير ماه سال 1295خورشیدی  در تهران به دنيا آمد و در همان کودکي شاهنامه را نزد پدر  آموخت.

یکی از کارهای ارزشمند شادروان خطیبی این است: از آنجا که وی پیشینه فرهنگی/ ادبی داشت و نیز با شادروان علی اکبر دهخدا دوست بود، پس از اینکه در سال 42 به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شد، زمینه آماده سازي لغت نامه دهخدا را فراهم کرد و با تشويق شماري از نمايندگان مجلس چهاردهم، در ارائه طرحي در راستای چاپ و نشر لغت نامه با بودجه مجلس کوشید و خود نیز کارهاي مالي و اداري آن را انجام داد و  پیش گفتار  چاپ نخست ِ نخستین جلد لغت نامه را نیز نگاشت.

شادروان دکتر حسين خطيبي در 31 شهريور 1381 در اثر بیماری سرطان کبد در سن 86 سالگي درگذشت و در کنار امام زاده طاهر در کرج به خاک سپرده شد.

چنانچه می خواهید از این انسان بافرهنگ بیشتر بدانید به ویکی پدیا یا اینجا نگاه کنید

در پایان چند بیت از سروده ای که به آن اشاره شده را آورده ام:

ای زبان پارسی افسونگری                             هر چه گویم از تو ، زان افزون تری

این صدای توست کاندر گوش ماست                می شناسم من، صدایی آشناست

.................................................................................

تو به فردوسی توان بخشیده ای                      از توان برتر ، روان بخشیده ای

عرصه ی جولان او ، میدان تو                        گوی او اندر خم چوگان تو

فرخی هم بهره جست از مایه ات                   سرو او بالید زیر سایه ات

...................................................................................

عنصری پرورده ی دامان تو                           در دبستان طفل ابجد خوان تو

حافظ از بر شد به بام آسمان                         نردبانش خود تو بودی ای زبان

....................................................................................

چالش سعدی به نیروی تو بود                       آب این سرچشمه از جوی تو بود

در گلستانش تو بودی باغبان                          بلبلش بر شاخسارت نغمه خوان

...............................................................................................

ای زبان پارسی ، ای پر توان                          ای تو آن دریای ژرف بی کران

ریزه خوار خوان یغمای تو أم                         جرعه نوش جام صهبای توأم

تا که بودم ، در کنارت بوده ام                        آستین بر آستانت سوده ام

..................................................................................................

از زبان پارسی گویم نخست                            این زبان سرمایه ی فرهنگ توست

نام دیرین زبان ما ، دری ست                         پارسی ما زبان مادری ست

 

پی نوشت 1) نقطه چین ها، جای بیت هایی آمده اند که در اینجا نیامده اند!

پی نوشت 2) آیا می دانید سایت لغت نامه شادروان دهخدا فیلتر شده؟! اگر باور نمی کنید روی واژه نامه دهخدا که در ستون پیوندهای من دیده می شود، کلیک کنید!

پی نوشت3) شاید دلیل فیلتر شدن این بوده که یک نماینده رژیم گذشته زمینه ساز چاپ آن بوده!

پی نوشت4) شاید به هم به این دلیل فیلتر شده که "چرند و پرند" گفتن و نوشتن، با نام دهخدا همراه است در حالیکه امروزه هستند کسانی که خدای چرند و پرند گفتن و حتی چرت و پرت گفتن هستند و شهره بودن به چنین ویژگی را حق مسلم خود می دانند!

 

نوشته شده توسط خورشید در 2:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/10/11

راهِ راستِ زورکی!!

 

چن وَخته، وَختی دارم توی یه بولوار رانندگی می کنم، وختی می خوام دور بزنم و برگردم، یِهو به هم می ریزم! چرا؟!... چون وختی به یه بریدگی می رسم که تا همین دیروز ، پَریروز وا بوده می بینم که ای داد بسته شده... بستَنِش!

کیا؟... خب اونایی که دلشون برامون می سوزه... چرا؟... چون می خوان ما به راه راست بریم و بی هوا دور نزنیم و برنگردیم تا ... تا خدای نکرده تصادف نکنیم!!

البته وختی به آخر راه یعنی آخر بلوار می رسیم همه راننده ها با خودروهاشون با هم دور می زنن و بر می گردَن ... چه اونایی که بریدگی بسته شده ی 200 متر پیش می خواستن بر گردَن چه اونایی که بریدگی بسته شده 400 متر پیش می خواستن برگردن و چه ... خلاصه همه با هم برمی گردَن!!

بله همه با هم بر می گردیم همون جایی که اولش می خواسّیم بریم، شاید کمی طول بکشه ولی عوضش قانونی عمل کردیم؛ تازه هیشکی هم تصادف نمی کنه و طوریش هم نمی شه ... همه با هَمیم!

 

پی نوشت 1) می گن این جور خیابون کشی و بولوار بندی مدل اروپاییه و اِستاندارتــــــ ه! ... چه خوب!!

پی نوشت 2) بنا به قانون نانوشته اما بسیار اجرا شده ای که می گه: روز کاری بین دو تا تعطیلی، تعطیله؛ پس آمادگی این رو داشته باشین که روزای جمعه که بین دو روز کاریه رو، غیر تعطیل اعلام کنن!!... هرچی عوض داره گِله نداره...

 

نوشته شده توسط خورشید در 0:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/10/04

بهترین روز کاری من

 

هفته پیش یکی از بهترین روزهای کاری من بود... پس از آن روز تا کنون، هرگاه به یاد آن روز می افتم احساس غرور، احساس بودن و بالاتر از آن احساس " سودمند بودن" می کنم و اگر به پای خودخواهی نگذارید به خودم در آن روز می بالم!!

آن روز هنگام بازگشت به خانه، توی خودرو با خدا حرف زدم و سپاسش گفتم... از شدت خوشحالی، چند بار روی پایم زدم و مانند فوتبالیستی که گل زده، دستانم را مشت می کردم!!

(شاید  هم گونه ای خُل بازی بود)

نمی دانم؛ شاید اگر آن رویداد را برایتان بازگو کنم برایتان تازگی و گیرایی نداشته باشد و شانه هایتان را بالا بیندازید و لب پایینتان را به بیرون برگردانید و بگویید: شششش!!! یا بگویید: وااا!!! و دوستان یزدی هم بگویند: ماششش!!

بگذریم ... حالا که تا اینجا را نوشته ام، ادامه می دهم.

دو هفته پیش به دانش آموزان گفته بودم که درباره آرزوها و چیزهایی که در همین دوره زندگی دوست دارند بنویسند؛ گفته بودم که قُلُمبه سُلُنبه و شعاری ننویسند؛ گفته بودم نمی خواهم اَلکی بنویسند که: دوست دارم دکتر شوم تا به مردم خود کمک کنم! گفته بودم هر چیزی که در این سن و در تنهایی خود به آن می اندیشند و آرزویش را دارند، بنویسند.

و هفته پیش بچه ها نوشته های خود را آوردند،(کلاس انشا نبود) یکی دو نفری که پیش از همه آمدند همان چیزهایی را نوشته بودند که حرف خودشان نبود، شعار داده بودند؛ بی آنکه بدانند چرا چنان چیزهایی خواسته و آرزو کرده اند! ولی  دو سه نفر دیگری که آمدند من و دیگر دانش آموزان را به سر ذوق آوردند تا آنجا که آخرین دانش آموز، هنگامیکه خواندن نوشته اش را به پایان رساند با تشویق دوستانش رو برو شد!

او گفته بود که:

می خواهد نخستین کسی باشد که نمایندگی اَپل در یزد را راه اندازی می کند!

می خواهد در مسابقات هواپیماهای مدل شرکت کند

می خواهد همه آموزشگاهش کتابخانه ای باشد ساکت و آرام

گفته بود که درس خواندن در خانه را دوست ندارد ولی برای ماندن از صبح تا شب در آموزشگاه آمادگی دارد!!

گفته بود که خورش قورمه سبزی را دوست دارد

گفته بود که از موسیقی بنان و دلکش خوشش نمی آید ولی موسیقی رَپ را هم دوست ندارد!

گفته بود که از سروده های حافظ خوشش نمی آید چون بیشتر درباره گذشته می گوید ولی از سهراب خوشش می آید چون سروده هایش درباره آینده است!!

یکی دیگر از بچه ها گفته بود که دوست دارد بزرگترین هَکِر شود و شناسه همه سایت ها را بدست آورد!!

دیگری گفته بود که آرزو می کند تا همه دکترها بی چیز و فقیر شوند و همه بیمارستان ها متروکه!

(به جای اینکه بگوید خدایا به همه بیماران بهبودی بده و کسی بیمار نشود!)

و ادامه داده بود که آرزو می کند که روزی برسد که دیگر هیچ گونه کالای چینی در کشورمان نباشد!

 (ساعت پس از آن هم در کلاسی دیگر واکنشی از یک دانش آموز دیدم که شاید روزی بازگویش کردم!)

 

 پی نوشت1) من فعلاٌ کاری به درستی و نادرستی آرزوها و خواسته هایی که دانش آموزان بیان کرده اند ندارم، برایم این ارزشمند است که راست گفته و بی رو دربایستی خواسته هایشان را بیان کرده بودند!

پی نوشت2) کلاس که به پایان رسید به بچه ها گفتم که از آنها سپاسگزارم و گفتم که چقدر آن ساعت برایم دوست داشتنی و ارزشمند بوده و البته بچه ها با دست زدنشان، بازهم شرمنده ام کردند!

پی نوشت 3) دوستشان دارم.

 

نوشته شده توسط خورشید در 3:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1390/09/30

دو ماجرا برای شب یلدا

 

یک) شنبه همین هفته پیامکی از یکی به گوشی من رسید که نوشته بود:

   *  مرد شب نمیاد خونه، فرداش زنش ازش می پرسه کجا بودی؟  

می گه: پیش دوستم ...؛ زنه زنگ می زنه به 10 تا از دوستای شوهرش، 8 تا می گن اینجا بوده، 2 تاشون هم می گن هنوز اینجاست!!!

سلامتی رفقای با مرام.

براش نوشتم که:

  - درود، بیخودی شاخ تو جیبم نکن، اگه از خونَت زنگ بزنن، می گم که اینجا نبودی!

برایم نوشت که:

* ای به روحت! می دونستم مرام نداری

نوشتم که:

- حالا بگو دیشب کجا بودی؟ دعای کمیل؟! بعدشم، حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمیاد، کی واسه من یه نخود مردونگی رو کرد تا من  واسش یه خروار رو کنم...

نوشت که:

* بالاخره کارت به من می افته زن ذلیل آدم فروش!

نوشتم: به همین خیال باش! من شبا جایی نمی رم، گاهی خانمم را می فرسّم خونه باباش تا خونه خودمون بشه پاتوق!

نوشت: پس رو منم حساب کن رفیق جونی خودم!

ـــــ در اینصورت هم اگه از خونه ت زنگ برنن، بازم می گم پیش من نبودی! (آیکون شیطان بلاگفا)

* آیکون بو نبرده از معرفت، تقدیمت

ـــــ من بی معرفتم یا تو که یکشنبه های یه ایل آدم وبلاگی رو خراب کردی؟!

* آدم فروش که شاخ و دم نداره، مخصوصا از نوع زن ذلیلش!

ـــــ  راستی یادم رفت بگم که از این پیامک های شما در دادگاه کشکول،

علیه خودتان استفاده می شود!  

( پس از این دیگر پیامکی نداد!!)

و اینک پیدا کنید دهنده پیامک را!

 

دو) چند ماه پیش برای فرزند کوچکمان-اهورا- شیشه و سرشیشه جدیدی خریدیم. همان شب و پیش از خوابش شیشه شیرش را پر کردیم و به دستش دادیم تا بخورد و بخوابد؛ او بین من و همسرم دراز کشیده بود، سرشیشه را به دهان گذاشت، چند مِک زد و آن را پس داد و ما گمان کردیم که سیر است و شیر نمی خواهد! (در حالیکه او به خوردن شیر پیش از خواب خو گرفته) هنوز دو دقیقه نشده بود که گفت: بَ بَ (یعنی "به به" یعنی که "شیر" می خواهد!)

شیشه شیر را دوباره به دستش دادیم و باز پس از چند بار مِک زدن، آن را پس داد و گفت: نَ

(یعنی که نمی خواهد)

و ما شگفت زده شیشه را پس گرفته و بالای سرش گذاشتیم ! یک دقیقه که گذشت دوباره گرفتن و پس دادن شیشه شیر تکرار شد... و باز یکبار دیگر!!

و ناگهان پی بردیم که ای داد... سر شیشه جدید را سوراخ نکرده ایم!

ما خندیدم، به خِنگی و حواس پرتی خودمان؛ و "اهورا" را غرق در بوسه کردیم و ناز و قربانش رفتیم!

او می خواست شیر بخورد اما چون سر شیشه سوراخ نبود و شیری بیرون نمی آمد آن را پس می داد ولی چون گرسنه بود دوباره شیشه را از ما می خواست... طفلک اهورا!!

و طفلک بچه ها که چه ها نمی کشند از دست بزرگتر ها؛ چون ناتوانند در سخن گفتن و بیان خواسته هایشان!

 

پی نوشت) این نوشته پی نوشت ندارد!

 

نوشته شده توسط خورشید در 19:59 |  لینک ثابت   •