تبليغاتX
کشکول

یکشنبه 1388/04/14

بزرگی و آزادگی

 

اگر به یاد داشته باشید چندی پیش- ۲۳ اسفند ۸۷- یکی از خاطرات استاد "خسرو حکیم رابط" که براستی یکی از بزرگان فرهنگ و هنر این کشور است را برایتان نوشتم، خاطره ای از کتاب "من با کدام ابر..."

و اینک خاطره ای دیگر از استاد که بنا به نوشته ایشان، خاطره ایست از "یکی از روزهای یکی از سال های دور"؛ خاطره ای که در آن عزت نفس، بزرگی و آزادگی آموزش داده می شود!

 ***********************************

از خیابان "زاویه" – در "سلسبیل" – می گذرم. یک تاکسی ِ معمولی توقف می کند. زنی روستایی و معمولی با بچه ای در بغل و پسرکی معمولی و ده دوازده ساله پیاده می شود. زن اسکناسی به راننده می دهد. راننده پولی به او پس می دهد. زن با راننده بحث و گفتگو دارد. راننده پولی دیگر به بیرون پرتاب می کند. زن پول را از زمین بر می دارد. قیافه راننده را نمی بینم. قیافه زن روستایی را نیز نمی بینم اما این را می بینم که پسرک پول را از مادرک می قاپد و به شیوه بچه های روستا –سنگ اندازان- پول را به هوا؛ به آن دورها؛ پرتاب می کند، دست مادر را می گیرد و کشان کشان با خود می برد. راننده نیز می رود و من می مانم؛ می مانم به تماشای آن غول ِ مغرور ِ ده دوازده ساله روستایی؛ غول ِ زیبای ژنده، برهنه و بی پاپوش.

 

پی نوشت1) نمی دانم اگر آن غول ِ زیبای ژنده در این روزگار بود و می دید که پاره ای از ما برای چندرغاز سهم  و چند لقمه بیشتر چه ها که نمی کنیم، چه حالی می شد؟!

پی نوشت 2) به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امیر

گلستان سعدی / فارسی پنجم دبستان

پی نوشت 3) متاسفانه از جوانان ما کمتر کسی است که  استاد حکیم رابط را بشناسد چرا که سیاست متولیان هنر زمینه مناسبی را برای حضور و فعالیت هنرمندانی چون ایشان فراهم نکرده است!

پی نوشت 4) "من با کدام ابر..." مجموعه کتابی است در سه جلد و شامل مجموعه نمایشنامه ها، فیلمنامه ها و خاطرات؛ این کتاب توسط نشر قطره چاپ و منتشر شده است.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/04/09

چشمه و سنگ

 

امروز و برای این صفحه سروده ای ساده و آشنا از شادروان "ملك الشعراي بهار" را برگزیده ام که برایم و برایمان یادآور کتاب فارسی دوران دبستان است، چهارم یا پنجمش را نمی دانم!

چشمه و سنگ

جدا شد يكي چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلي و گفت: دور اي پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزماي
كیي تو كه پيش تو جنبم ز جاي!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كَندن در ا ِستاد و ابرام كرد
بسي كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهي بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد
به هر چيز خواهي كماهي رسيد

برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداري است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها         
 
نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/04/01

فال سبز حافظ

 

شنبه 23 خرداد من هم مانند بسیاری دیگری از هم میهنان و شما دوستان سبز وبلاگ نویس

در بهت و بغض و شوک فرو رفته بودم!

عصر بود که دوست بزرگواری تلفن زد و من و خانواده را به پیش خود خواند؛ رفتیم و پیرامون انتخابات، چرایی و چگونگی نتیجه گزارش شده و نیز اعتراضاتی که تازه آغاز شده بود گفتگو کردیم تا اینکه آن گرامی دوست و استاد فرهیخته، دست به دامان خواجه شیراز شد و تکلیف و نتیجه کار را از حضرت حافظ جویا شد؛ پرسش و پاسخ ما با لسان الغیب را بخوانید:

 

بلبلی خونی دلی خورد و گلی حاصل کرد / باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد

طوطیی را بخیال ِ شکری دل خوش بود / ناگهش سیل ِ فنا نقش ِ اَمل باطل کرد

 قره العین ِ من آن میوه دل یادش باد / که چه آسان بشد و کار ِ مرا مشکل کرد

ساروان بار ِ من افتاد خدا را مددی / که امید ِ کرمم همره ِ این محمل کرد

روی خاکیّ و نم چشم مرا خوار مدار /  چرخ ِ فیروزه طربخانه ازین کَهگل کرد

آه فریاد که از چشم ِ حسود مه ِ چرخ / در لحد ماه ِ کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ / چکنم؟ بازی ِ ایام مرا غافل کرد

 *********************************

پاسخ:

 چو باد عزم ِ سر ِ کوی ِ یار خواهم کرد / نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی مِی و معشوق عمر می گذرد / بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

هر آب ِ روی که اندوختم ز ِ دانش و دین / نثار ِ خاک ِ ره ِ آن نگار خواهم کرد

چو شمع ِ صبحدمم شد ز مهر ِ او روشن / که عمر در سر ِ این کار و بار خواهم کرد

بیاد ِ چشم ِ تو خود را خراب خواهم کرد /  بنای ِ عهد ِ قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست که این جان ِ خون گرفته چو گل/فدای نَکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زَرق نبخشد صفای ِ دل حافظ / طریق ِ رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 یادآوری:

گفته شده که غزل نخست را حضرت حافظ پس از مرگ فرزند جوانش سروده است!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/03/20

تبلیغات انتخاباتی به شیوه خوش آمد گویی!

 

ssss.JPG

این تصویری از یک "پارچه نوشته" است که فرزندان خانواده ای برای خوش آمدگویی به مادرشان که از سفر به کربلا بازگشته نوشته اند، متنی که به گونه ای تبلیغات برای "میرحسین موسوی" را در خود دارد

ولی نمی دانم چرا عکس در صفحه وبلاگ نشان داده نمی شد و همین باعث شده بود تا دوستان بازدیدکننده به اشتباه بیفتند! بالاخره توانستم عکس را در این اندازه و با این کیفیت به نمایش بگذارم!

امیدوارم دوباره حذف نشود!!

متن "پارچه نوشته" چنین است:

                     مادر مهربان؛

بازگشت شما را از زیارت میر کشور دل ها حسین(ع) گرامی می داریم

                                                                                                                    فرزندان

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/03/14

برنده اصلی انتخابات: "مخابرات"

 

در آغاز پوزشی برای ۱۵ روز "نبودن" نبودنی ناشی از "بودن" در ستاد "میر حسین" و پرداختن به کارهای خبرگزاری خودمان! خبرگزاری که به گونه ای زیر پوشش آموزش و پرورش است و در این 20 روز گذشته به شدت به سود یک کاندیدا کار می کند! (لازم نیست بگویم کدام کاندیدا)، از سویی دیگر نگرانیم که ناشی از فزونی یافتن دروغ و تخریب علیه "میرحسین" و نیز موج عوام فریبی بود که حتی روی برخی از دانشجویان و جوانان هم اثر گذاشته است! همه اینها حس و حالی برای سرزدن به وبلاگ به من نمی داد!

اما همه مان از گفته ها و ناگفته ها، دل نگرانی ها، تحلیل ها  وخبرها آگاهیم پس در این نوشته می کوشم پاره ای از موارد به همراه دو جمله از آقایان "عبدا... رمضان زاده" و "مصطفی تاج زاده" که به ترتیب دوم  و هفتم خرداد میهمان ستاد ائتلاف اصلاح طلبان یزد بودند را بازگوکنم.

خبرهای جالب از دیدگاه من:

* نخستین خبر پشتیبانی امیررضا خادم، علی معلم(شاعر)، یوسف علی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی و علی پروین از "میرحسین" بود که البته پشتیبانی پروین بیش از آن چند نفر برای من جالب بود چراکه با توجه به گفته "بیادی" - عضو هیئت مدیره پیشین- زمزمه هایی که برای پیوستن دوباره پروین به پرسپولیس شده جنبه تبلیغاتی داشته.

نامه آن دانشیار فرهیخته و آزاد اندیش دانشگاه تهران بسیار ارزشمند بود، اگر ما در هر قشر، گروه و صنفی- در هر استان-20 نفر چون او داشتیم وضعیت کشورمان الان اینگونه نبود

* وزیر ارشاد پس از پشتیبانی همه جانبه بیشتر هنرمندان فرموده اند که نیازی به حمایت عده ای مطرب ندارند!(نقل به مضمون) و جالب است که در بین این هنرمندانی که ایشان مطربشان نامیده اند بزرگانی چون "علی نصیریان" و "داود رشیدی" هستند که در این دولت آنها را به عنوان "چهره ماندگار" معرفی کرده اند! به این ترتیب حتماً امیررضا خادم، علیرضا دبیر و ... ورزشکار نما و دوپینگی هستند!!

* یکی از جملات "عبدا... رمضان زاده" که به مناسبت بزرگداشت  سالروز دوم خرداد در یزد گفت: این انتخابات نبرد اصلاح طلب با اصول گرا، آزادیخواه با اقتدار گرا، و چپ و راست نیست؛ نبرد عقل با بی عقلی، برنامه ریزی با بی برنامگی، قانون مداری با قانون گریزی است

* جمله ای از "تاج زاده": اگر آقای احمدی نژاد بخواهد در تبلیغات تلویزونی خود باز هم آمار دروغ بدهد، مردم نام این دولت را دولت دروغ می گذارند!

* در مناظره بین "میرحسین موسوی" و "احمدی نژاد"، میر حسین در امر مدیریت وقت خوب عمل کرد ضمن اینکه داخل شدن احمدی نژاد به بحث مدرک خانم رهنورد باعث شد تا اخلاق ویزه ایشان در تخریب دیگران برای همگان رو شود و میرحسین از این پاس گل به خوبی بهره برد و ضربه پایانی را خوب زد و گل کاشت! ضمن اینکه باید دید که واکنش آقایان رفسنجانی، ناطق و صفایی درباره اتهاماتی که از سوی احمدی نژاد به آنها زده شد، چیست

* سیمای میلی ضرغامی بازهم دست برنداشت و پس از مناظره اقدام به پخش برنامه منطقه آزاد کرد که شرکت کنندگان آن برخلاف شب های پیش همه شان از گروهی ویژه بودند با چهره، پوشش و دیدگاه  و ادبیاتی ویژه و البته یکسان!!

* ای کاش این انتخابات یکی دو ماه دیگر طول بکشد تا دولت نهم زمان کافی داشته باشد به هوای عزیز شدن در نزد مردم و رای خریدن، بازهم مطالبات کارمندان و کارگران را پرداخت کند و چپ و راست به هر بهانه ای پول به حسابشان بریزد!!

* دو پرسش: راستی اگر "میرحسین موسوی" برنده انتخابات شود دوستانی مانند آقای "ضرغامی" با چه رویی می توانند با وی و حتی مردم روبرو شوند و اگر "احمدی نژاد" پیروز شود به سر دوستانی مانند گروهی از وبلاگ نویس ها که نام و مشخصاتشان هویداست چه خواهد آمد؟؟!

* با همه اینها من براین باورم که برنده اصلی این انتخابات شرکت مخابرات است! اگر توانستید و عقل تان رسید حساب کنید ببینید چه درآمدی از این پیام های کوتاه در این یکی دو هفته به جیب زده تا به ادعای من ایمان بیاورید

پی نوشت ها: 

۱) رنگ سبز در شهرداری ممنوع شد! همان چیزی که من در نوشته پیشینم پیش بینی کرده بودم!

۲) مشروح سخنان "مصطفی تاج زاده" در یزد: شش کانال صداوسیما ستاد انتخاباتی دولت شده اند

۳) سایت "موج یزد" توسط ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در یزد راه اندازی شده است.

۴) شاعران یزدی نیز وبلاگ انجمن ادبی حامیان "میرحسین" با نام "با من بمان" را راه اندازی کردند. 

 ۵) افشا‌گري‌هاي رئيس مركز امور زنان رياست جمهوري درباره دولت قبل

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/02/30

هویت ایرانی یا اقتصاد صدقه ای، مسئله این است!

 

"میر حسین موسوی" دوشنبه به یزد آمد؛ دیدار او با نخبگان و نمایندگان گروه های اجتماعی که قراربود ساعت 10 صبح در حسینیه شهید صدوقی برگزار شود به دلیل تاخیر پرواز هواپیما به یک صحبت کوتاه 5 دقیقه ای تبدیل شد!

دیدار او با دانشجویان در دانشگاه یزد برگزار شد و آنگونه که شنیدم جمعیتی نزدیک به 6 هزار نفر به دیدار این "سید آرام" رفته بودند!

اما دیدارش با عموم مردم نیز ساعت 19 در مسجد حظیره انجام و با میزبانی و حضور خوب مردم یزد همراه شد.

یقین دارم که گزارش کامل این سفر را در سایت ها خوانده اید ولی من در اینجا می خواهم به چند جمله از سخنان جناب "میرحسین" اشاه کنم که برایم خوشایند بود؛

رییس جمهور آینده ایران سخنانش را با "هویت ایرانی" آغاز کرد و گفت:

* هویت ایرانی برای ما حساس است، نقش هویت ملی ما که در سند چشم انداز 20 ساله به آن اشاره شده یک مسئله کلیدی است.

* بدون هویت ایرانی نمی توانیم سیاست های خارجی، اقتصادی و اجتماعی داشته باشیم.

* ایرانی که عظمت ندارد نمی تواند جهان را اداره کند، به دوستانش کمک کند و در نتیجه تنهاست.

* ما حیاط خلوت سیاسی خود با کشورهای مهم همسایه مانند همسایگان شمالی را رها کرده ایم و به کشور های دور سفر می کنیم!

 **************************

پی نوشت ها:

1- در راستای حذف رنگ سبز، رنگ ویژه و نشان "میرحسین"، قرار شده همه بازی های فوتبال داخلی لغو شود یا اینکه در زمین غیر چمن، مانند آسفال برگزار شود!

2/1- به شهرداری ها دستور داده شده همه درختان سرسبز را سر ببرند!

3/1- هندوانه و گوجه سبز و دیگر میوه های سبز رنگ میوه ممنوعه شناخته شده و در همین راستا شورای نگهبان خدا را به خاطر آفرینش این میوه ها رد صلاحیت کرد!!

4/1- پرچم ایران تا اطلاع ثانوی – پس از انتخابات-  دو رنگ خواهد بود!!!

5/1- همه اسکناس های سبز هزاری تا پس از انتخابات تقلبی و بی ارزش شمرده می شوند!!

6/1- و ....

دوباره بگویید هیچکس برای میرحسین تبلیغ نمی کند!!

2- امروز عصر قرار است توسط اداره ارشاد یزد بزرگداشت روز جهانی تئاتر در شهرستان مهریز برگزار شود!!!!!

این در حالی است که در چند سال گذشته به لطف مدیر کل ارشاد - از مریدان آقای مصباح- تئاتر یزد کم کم دچار رکود شده و به جز جرقه هایی که گاهی توسط جوانان کوشا و علاقمند به تئاتر ِ این دیار، زده می شود خبری از تولید تئاتر نبوده و نیست!

بنابراین از دیدگاه من هنگامیکه در یزد، تئاتر پویا و شادابی نداریم برگزاری جشن و بزرگداشت کار مسخره ایست! من گمان کنم این جشن، ویژه مدیر کل ارشاد است که به خیال خود برای مرگ تئاتر برپا کرده! و یا خوشبینانه تر اینکه این برنامه، یادمان تئاتر است نه بزرگداشت تئاتر!!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/02/23

مسابقه فرهنگی هنری "کشکول"

 

در یکی از پی نوشت های نوشته پیش از آخرم گفته بودم که چشم براه برگزاری مسابقه از سوی من باشید و اینک این شما و این "مسابقه فرهنگی هنری کشکول"

 بخشی از یک نمایشنامه ایرانی در ادامه آمده است، شما می بایست:

1- نام نویسنده، نام نمایشنامه و چند گفتگو پیش و پس از آنچه را که می خوانید به پست الکترونیک من بفرستید که نشانی اش در گوشه همین وبلاگ هست

2- در بخش نظرات وبلاگ خبرم دهید که در مسابقه شرکت کرده اید و هم اینکه دیدگاهتان پیرامون این مسابقه را بنویسید

3- برای اینکه کسی نتواند به نام شما و بجای شما در مسابقه شرکت کند –چون این مسابقه ویژه وبلاگ نویس هاست- با همان ایمیل موجود در وبلاگتان در مسابقه شرکت کنید

4- یک راهنمایی؛ نام نمایشنامه در بین عبارات، واژه ها و نام هایی که در زیر آمده وجود دارد

5-  برای پاسخگویی و شرکت در مسابقه، تنها یک هفته زمان دارید؛ در پایان به یک نفر که بهترین و کامل ترین پاسخ را داده باشد، جایزه ای از سوی اینجانب به نشانی اش فرستاده خواهد شد

 توجه: (این ادعا کاملاً جدی و به دور از شوخی های تبلیغاتی برخی از کاندید های ریاست جمهوری است!)

۶- راهنمایی دوم؛ این راهنمایی ۲۴ ساعت پس از نوشتن این مطلب و بنا به در خواست یکی دو نفر از خوانندگان افزوده شد:

نمایش حال و هوایی طنز آمیز دارد و دیگر اینکه این گفتگوها در حالی صورت می گیرد که جمشید در بند و در زندان ضحاک است؛  یکی دیگر از آدم های اصلی این نمایشنامه "آشپز" است و تا جای که من خبر دارم این متن هنوز اجرا نشده است!

 

و اما بخشی از متن نمایشنامه:

                        جمشید: می خواستم به همه چیز شکل بدم،

                                      دنبال ترکیب تازه ای بودم.

                         ضحاک: مگه من این کارو نمی کنم؟

                         جمشید: نه، تو همه چیزو از شکل می اندازی.

                         ضحاک: پس چطور شد که نتونستی و به این حال و روز افتادی؟

                         جمشید: اول امیدواری زیاد من کار را خراب کرد.

                         ضحاک: امیدواری به چی؟

                         جمشید: که دنیا هرچیز سالم و تازه را خیلی راحت می پذیرد.

                         ضحاک: دوم؟

                         جمشید: اعتماد به دیگران.

                         ضحاک: اعتماد به کی ها؟

                         جمشید: به اون هایی که تمام شبانه روز مثل پروانه

                                      دور و بر من می گشتن.         

                         ضحاک: کی ها بودن؟

                         جمشید: همونایی که الان دور و بر تو هستن. نجبا و بزرگ زادگان.

                         ضحاک: نجبا و بزرگ زادگان؟

                         جمشید: بله، همونها. که فکر می کردم در هرکاری با

                                      من همراهن.

                         ضحاک: تو کی متوجه دشمنی شان شدی؟

                         جمشید: درست لحظه ای که از در و دیوار ریختند

                                      و دستگیرم کردن.

******************

 آخرین راهنمایی!

نام نمایشنامه "ضحاک" است و نویسنده اش در سال 64 از دنیا رفته است.

 جایزه کالایی است فرهنگی، چیزی مانند کتاب

یا

یکی از تولیدات صنایع دستی یزد چیزی مانند "ترمه"
 

پی نوشت ها:

1) با یک وبلاگ جدید آشنا شدم که بهش پیوند دادم: عشق من خاتمی ؛ رای من موسوی

2) یزد در روز دوشنبه 28 اردیبهشت میزبان "میر حسین موسوی" خواهد بود، همه یزدی های تشنه راستی و درستی به پیشوازش می رویم با این نغمه:

"میر" وطن "موسوی" / یاور او "خاتمی"

3) پیام کوتاهی از یک دوست:

برخیز برادرم که خرداد رسید / آمده موسوی و موقع امداد رسید

     با لطف خدا و با عزم شما / تکرار حماسه دوم خرداد رسید

4) یک پیشنهاد:

 وبلاگ نویسان دوستدار آقای موسوی، رنگ وبلاگ های خود را به سبز یا فیروزه ای تغییر دهند.

۵) سروده ای که را در بالا خواندید استاد "رائی پور" نویسنده وبلاگ "از هر دری سخن" ویرایش کردند که به صورت زیر درآمد:

برخیز برادر که خرداد رسید / هنگامه امتحان و امداد رسید

بگرفته لوای خاتمی میر حسین / با شور به قصد رفع بیداد رسید

از ایشان بسیار سپاسگزارم

  

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/02/20

آنگاه که هنرمندان "به به" می شوند

 

چند روز پیش دوستی که مسئولیتی در یکی از احزاب سیاسی و در نتیجه ستاد های تازه راه اندازی شده ویژه دهمین انتخابات ریاست جمهوری دارد با من تماس گرفت! چون شماره اش ناشناس بود نشناختمش، پس به ناچار خودش را شناساند

گفتم: چه عجب آقای...!

گفت: حق باشماست توی این

چند روز خیلی گرفتار بودم ....

و بنا کرد درباره گرفتاری های و کارهای ستادی، حزبی چندروز گذشته اش داد سخن دادن!

گفتم: برای این چند روز نمی گم چه عجب، کلاً می گم، که  چی شده به یاد ما افتادین؟!

 گفت: راست می گین، ببخشین ولی زنگ زدم بگم که فردا بیایین به... تا حرفاتون رو بزنین، بالاخره به شما تئاتری ها ظلم شده بیایید مشکلاتتون رو بگین!

گفتم: اون جک رو شنیدین که یه نفر به خدا می گفته اگه می شه رمضون رو هر 4 سال یکبار و هر بار در یک کشور قرار بده؟...  اما من می خوام عکس این اتفاق برای انتخابات بیفته!                                یعنی همه انتخاباتای جاهای دیگه هم در ایران برگزار بشه اونم سالی 4 بار! تا امثال شما و رئیساتون همیشه به یاد مظلومیت هنرمندا و تئاتریا باشن

گفت: راست می گین حق باشماست؛ حالا شما و دوستاتون بیایین خواسته تون رو بگین، آقای ... هم که هست ببینین ایشون چی می گن

گفتم: خواسته ما اینه که یکی پیدا بشه به آقای... مدیرکل ارشاد یزد بگه دیگه بیشتر از این زحمت نکشن و اینقدر به وضع تئاتر و فیلمسازی و هنرهای تجسمی و موسیقی و خوشنویسی و... رسیدگی نکنن! به ایشون یه پست بهتر بدن!

گفت: ایشون که می دونین می گن وابسته به آقای "م" هستن و ...

گفتم: پس چه فایده؟

گفت: ببینین من خودمم بزرگ شده مکتب آقای خاتمی هستم...

قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم: حالا یه دفه چرا این موضوع رو به من می گین؟!

گفت: چون می دونم شما از آقای خاتمی خوشتون می آد و ایشون رو قبول دارین

خلاصه پس از جند جمله دیگه گفتگوی ما به پایان رسید و من بدم اومد از این همه استفاده ابزاری مسئولین و سیاسیون از هر چیز و هر کسی بویژه هنرمندان

 

پی نوشت ها:

۱) جمعه شب در یکی از ویژه برنامه های سیمای ... به نام "رای بدهید" "حسن ج" بازیگری که بیشتر بچه مثبت بازی می کنه حضور داشت، او در پاسخ به پرسشی که کاندیدای مورد نظرت در انتخابات ریاست جمهوری کیه، پاسخی دادند که دوبار با دور تند پخش شد و یکبار با دور کُند؛ که در دور کند تا جایی قابل شنیدن بود که آن بازیگر گفت: "همونی که ال..." و بقیه را سیمای ... قطع کردند نمی دانم خجالت کشیدند یا ... واقعاً نمی دانم! اینکه هر کس در هر لباسی و از هر گروهی آزاد است به کاندیدایی که دوست دارد رای بدهد امری است بدیهی و منطقی؛ اما چنین رویکردی از سیمای به ظاهر ملی که تنها برای یکی از کاندیداها انجام می گیرد، ماجرای "دیگه شورش رو درآوردنه" یا شاید هنوز بیشتر از این هم شورش رو در می آرن!

۲) بیانیه میرحسین موسوی

۳) همسر میر حسین؛ زنی با روسری گلدار

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/02/10

سه گانه سیاسی، هنری، ورزشی!!!

 

۱) اگر خرداد امسال نیز ماه پیروزی "سید" کاندیداهای ریاست جمهوری باشد همانگونه که خرداد ۷۶ و 80  ماه سید محمد خاتمی بود، سید میرحسین موسوی باید امیدوار باشد که به خواست خدا و مردم، می تواند نیایش "حول حالنا" ی نوروز امسال بیشتر ایرانیان ر برآورده کند. (آنگاه برای من ماه مهم خرداد، مهم تر از پیش می شود!) 

حل مشکل قيوميت‌ها با ساختار شورايي

او می تواند "میر" همه دلسوختگان، فرهنگیان، هنرمندان و دوستداران آزادی باشد تا در سایه صاحب اسمش "حسین" و با عصای "موسوی" خود "اژدها" های ناامیدی، دلسردی، گرانی و تورم، را از بین ببرد و به بازی های زشتِ عوام فریبی و ساده انگاشتن مردم پایان دهد و از سویی دیگر فعالیت های پویا، شاداب و آزاد فرهنگی و هنری و ... که به خاموشی گراییده را جانی دوباره ببخشد.

بی گمان میر حسین و برای رسیدن به پیروزی  و پس از آن برای پیمودن این راه دشوار، افزون بر هوشیاری مردم و برنامه ریزان و مجریان احزاب اصلاح طلب و نیز همدلی و هماهنگی آنها می تواند به خوبی از دانش و تجربه "رهنورد"ی دوست و آشنا که سال هاست "زهرا" و روشنی بخش خانه و زندگی اش بوده کمک بگیرد. 

۲) بهرام بیضایی در گفتگوی خود با احمد طالبی نژاد پیرامون فیلم "وقتی همه خوابیم" که در شماره 393 ماهنامه فیلم- اردیبهشت 88 به چاپ رسیده به طالبی نژاد که می گوید «... برخی اعتقاد دارند "سگ کشی" و این فیلم آخرتان حال و هوای ژورنالیستی دارند و خیلی رو و رک حرکت می کنند و ممکن است تاریخ مصرف داشته باشند.»

چنین پاسخ می دهد: «برای اینکه خیلی روشن جواب بدهم، می گویم که این تعبیر غلط است. این که زمانی آثار عمیقه ساخته ام و حالا تصمیم گرفته ام فیلم های غیر عمیقه بسازم، تعبیر غلطی است. واقعیت این است که که هرچه تا امروز ساخته ام، بدون آنکه عمدی باشد، باعث گیجی عده ای شده چون با تعریف ها و توقع های روز نمی خوانده. یا یک چیزیش با پیش فرض ها جور در نمی آمده...»

بیضایی کمی پس از این، حرف و ادعای بزرگی را بیان می کند که برایم بسیار جالب و ارزشمند بود؛ ادعایی که بیانگر اعتماد به نفس و آگاهی او از کاری است که کرده! 

بیضایی می گوید: «من ده سال به آن ها که گیج شده اند وقت می دهم که فیلمی به این سادگی را کشف کنند. یعنی مفاهیم یا به تعبیر شما معانی درونی فیلم را.» 

۳) هرچند باور دارم که بسیاری از حرف ها و ادعاهای محمد مایلی کهن درست است ولی چگونگی بیانش را درست نمی دانم و البته این پرسش برایم پیش آمده که چرا حالا به یاد این ناپاکی ها افتاده؟! چرا سال های پیش ...

بگذریم... می خواستم بگویم هنگامیکه گفتگوی او پس از بازی سایپا با صبای قم را دیدم و شنیدم که با آن چهره تکیده و قامت خم شده روی میز گفت که من دست از کارم بر نمی دارم و راهم را ادامه می دهم ناگهان به یاد دن کیشوت افتادم!! 

پی نوشت ها:

 * موج سبز در میلاد؛ گردهمایی هزاران جوان برای پشتیبانی از میر حسین موسوی

 * یک گفتگوی کوتاه با استاد بیضایی

* سیاهه وعده های 4 سال پیش رییس جمهور

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/02/03

هزار و یکمین خوانش از هزاران فریاد ناشنیده ی مردمانِ نادیده شده!

 

آن شب که خواستم – نمی دانم برای چندمین بار- نخستین نوشته ام را برایت فریاد بزنم و تو چشم بستی بر آن ناگفته های در گلو رسوب شده، وادارم کردی که نقاب از خود برگیرم و به دور از هر قید و بندی -آزاد و رها – اون عقده های لعنتی بوگندو رو بیرون بریزم و بگم:

 بابا آخه تا کی اینجا با این پا و کمر پر از درد روی این صندلی سِفت و زُمخت بشینم تا آقای دکتر از راه برسن؟ نکنه کارت سوختش ته کشیده و الان منتظر آژانسه تا باهاش بیاد مطب... وای وای کرایه آژانس هام که گرون شده *اصلاً نَشه جات گرون شده زحمت می کشی می سازی، یه آجان بگه آقا کلاه کاسکتت کو؟ همش پریده رفته سر ِ دار مجازات! راستی این سردار رادان بود یا بهرامشون! نمی دونم همونی که خانومای مانکنی و آنچنانی رو ارشاد می کرد تا سر از جبهه
"مسعود خان ده نمکی" در آوردن و آب توبه ریخت رو سرشون! عینهو "آقا اکبر عبدی" و "محمدرضا خان شریفی نیا" ی باشرف که بعد فیلم کفر آمیز "آدم برفی" دو سالیه به جمع رستگاران رستگار شده از "زندان شائوشنگ" پیوستن! آخه می دونین اونا توی اون فیلم جنس تقلبی می خواستن بِدَن دست مردم! "اکبر عبدی" رو رنگ کرده بودن می خواستن به جای شادروان "هایده" قالب کنن به مردم! مگه می شه توی این مملکت چیزی رو به زور قالب کرد به مردم؟! استغفرا... ولی داش مسعود ما –کیمیایی رو نمی گما- اصل جنس رو همچین ترگل و ورگل می ذاره پشت شیشه دوربینش ... عینهو هلویی که تازه از شاخه درخت کَنده شده و افتاده زیر درخت هلو، همون درختی که دختر شیرینی فروش بهش دخیل بسته بود تا دیگه کلاه قرمزی دست از خرابکاری های برداره و اون بتونه با نامزدش ازدواج کنه ولی دخترک خبر نداشت که کلاه قرمزی دوباره کار و بارش سکه شده توی رسانه ملی! خب وقتی کف گیر عزت جون و بر و بچ به ته دیگ می خوره ما بیننده های گرامی و ملت همیشه در صحنه باید قبول کنیم که وقتی "نه نه" نیست باید ساخت با "زن بابا" دیگه! بله باید رفت سراغ تجربه های گذشته ای که امتحانشونو خوب دادن؛ این کار خوب توی فوتبال هم انجام شد و بعد 10- 12 سال، رفتیم سراغ "ممٌد مایلی" – به گفته علی آقای پروین-  هرچند مربی تیم ملی را از کار کناره گیری کردنش! شاید می خواستن برن سراغ یه قدیمی تر! ولی نه رفتن سراغ همون پارسالی!! توی سیاست هم که چشم امیدمون به نخست وزیر 20 سال پیشمونه! توی اینجور موارد بازگشت به گذشته و استفاده از چیزهای گذشته کار خوبیه مخصوصاً اگه برگه های رای 4 سال پیش باشه!

به قول پسر خاله مگه چیه؟! راستی اگه گفتین چرا امسال پسر خاله نمی گفت: نفت بگیرم

خب معلومه چون همه جا گاز کشی شده، - هرچند یه خوردش هم "کش رفته" شده به کشورهای دوستمون- تازه شم دیگه نباد نفت بگیره باید پول نفت رو بگیره بذاره به حساب "پارسیان مهر امام رضا" تا توی قرعه کشی یه "رانا" برنده بشه و با یه "رانی" بشینه پُشتش –فرمون رو می گم-  بگازه تا سرکوه بلند! همون کوهی که خدابیامرز "اخوان ثالث" گفته بود که:

"سرکوه بلند آهوی خسته/ شکسته دست و پا اونجا نشسته

شکسته دست و پا درد است / اما نه چون دردِ دلش کز غم شکسته"

آخ آخ این دل شکسته چه دردی داره! آدم رو "نقره داغ" می کنه... راستی نمی دونم جمعه هفته پیش چی شده بود که توی برنامه "نقره" خدابیامرز "اخوان ثالث" رو نشون دادن که داشت شعر می خوند!!! گویا رسانه ضرغامی جون و شرکا می خوان با اهالی فرهنگ و هنر شبیه همون کاری رو بکنن که گروهی از هم پیاله هاشون به کمک "سیب زمینی" با مردم کردن! تا شعار

"دلت رو بدست آوردیم/ رأیت هم بدست میاریم"

برآورده بشه.

درسته رسانه مِیلی می خواد با چندتا سرود و آواز و ترانه قدیمی که به خورد اهالی فرهنگ و هنر می ده دلشون را به چنگ بیاره و ...  من می گم توی گذشته یه خبرایی هست!

دِ آخه اگه توی گذشته چیزی نبود، کتاب خاطرات و روز شمار "رد شدن از مشکلات" اون پیر و اوستای بیشتر سیاسیون ایران چاپ نمی شد که!

اصولاً وقتی چیزی چاپ می شه باید مواظب بود تا چاپیده نشه! مثل پول که وقتی چاپیده می شه بهش می گن "اختلاس" که باعث "اختلال" حواس جامعه می شه که این پولا چی شد؟ کجا رفت؟ اونی که پولا را در رفت و برداشت! الان تو کدوم یک از جزایر عرب با رفیق و دوست هم سلولش داره "رایحه خوش" قدرت رو با بینیش می کشه بالا، اصولاً کشیدن بالا کار خوبیه! شما توجه کنید ببینید جارو برقی می کشه بالا و همه جا تمیز می شه، یا وقتی یه نفر داره توی آب غرق می شه یا لبه پرتگاه آویزونه یه نفر دیگه میاد و دستش رو می گیره و می کشدش بالا! یا وقتییه نفر داره با سرعت می ره و از پنجره اش بیرون رو کثیف می کنه باید ترمز دستی و شلوار... ببخشید شیشه ماشین رو کشید بالا!! یا اینکه چقدر خوبه که آدم بتونه با پشتکار ِ زبون بازیش خودش رو از پایین جامعه بکشه بالای برج میلاد تا تبدیل بشه به نماد تهرون! تا همش توی هر سریال، فیلم تلویزیونی و فیلم سینمایی دست کم توی سه چهار تا پلان دیده بشه و کم کم جای برج و میدون آزادی رو بگیره!

درستش هم همینه! آخه وقتی ما توی مملکتمون کیلو کیلو، نه! صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم دیگه چیکار به نشون دادن برجش داریم ما که اهل ریا نیستیم! این برج نشون دادن کار آمریکایی هاست که اصل جنس رو ندارن چسبیدن به فرعش!

گفتم که صدها هزار کیلوکالری آزادی داریم! شک دارید؟ برید ورزشگاه آزادی ببینین هنگام باخت یا برد یه تیم، این طرفداران جوان با سوت بلبلی و پا زمین کوبیدن و صندلی پرتاب کردن چه انرژی بالایی از خودشون در می کنن! خب این یکی از محسنات فوتباله ایرانیه دیگه که می تونه انرژی این همه آدم رو توی یک ورزشگاه نگه داره تا به دیگر نقاط کشور و دیگر نقاط حساس بدن بعضی از دوستان برخورد نکنه! علی الحساب دایی و مایلی کهن و عابدزاده و کریمی و نیکبخت که "فحش خورشون" ببخشید **"انرژی دونشون" مَلَسه کفایت می کنن!

شما را به خدا ببینین این خارجیا چقدر نفهمن! ما این انرژی به این پراکندگی و زیادی رو داریم و در اختیار گرفتیم  اونوقت اونا چسبیدن به انرژی یه هسته ناقابل که به چشمم نمیاد!!

این نوشته همچنان می تواند ادامه داشته باشد، چنانچه خواستم از دنیای وبلاگ نویسی کناره گیری کنم بیانیه شماره 2 را هم می نویسم البته دست همه دوستان باز است که بقیه اش را در وبلاگ خودشان بنویسند.

*****************************

* بر اساس دیالوگ سید/ وثوقی در فیلم "گوزنها" ساخنه مسعود کیمیایی

** "انرژی دون" چیزیست مانند "قطعنامه دون" که رییس جمهور فرمودند

پی نوشت1) پیشنهاد می کنم تا هریک از شما دوستان در نوشته آتی خود دیگران را به خواندن یک یا دو نمونه از نوشته هایتان میهمان کنید که بیش از سایر نوشته ها دوستشان دارید، یعنی آن نوشته ها را در پی نوشت پیوند دهید.

پی نوشت2) من در اینجا شما را به خواندن آن دو نوشته فرا می خوانم: خروس بی محل و آیا...؟!

پی نوشت3) چند روزی است که با وبلاگی آشنا شده ام که نوشته هایش را دوست دارم، هر چند نان نویسنده را در فهرست پیوندهای وبلاگم آورده ام: ججو خان  که نوشته های "فاحشه... دعایم کن!!!"

و یک "لیوان شیر" برایم جالب بود

۴) چشم براه مسابقه فرهنگی هنری "کشکول" باشید، آزمونی با تنها یک جایزه!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/01/24

وقتی همه بخوابیم پس چه کسی بیدارمان کند و بگوید که باد کلاهمان را برد؟!

 

هفته پیش تهران بودم و خوشبختانه توانستم "وقتی همه خوابیم" تازه ترین فیلم استاد "بهرام بیضایی" -که زندگانیش دراز، تنش  بی گزند و روانش آسوده باد – را ببینم. کاری به بررسی و نقد این فیلم ندارم چراکه دوستداران و مخالفان استاد در این باره بسیار گفته اند.

ولی دوست دارم سه مورد از چندین موردی که در این فیلم برایم جالب بود را بنویسم:

1)     موسیقی آغاز فیلم من را به یاد موسیقی فیلم های "هیچکاک" همیشه استاد انداخت بویژه فیلم های "پرندگان" و "سرگیجه" البته یکی از صحنه های فیلم نیز که یک پلکان مارپیچی را از پایین نشان می داد نیز باز برایم یادآور فیلم "سرگیجه" بود

2)     نوع بازی، میمیک چهره و جنس صدای "علیرضا جلالی تبار" بازیگر جوانی که در این فیلم توانایی هایش را نشان داد برایم یادآور بازی های "فریبرز عرب نیا" بود.

3)     با اینکه می دانستم "شقایق فراهانی" در این فیلم بازی کرده ولی اصلاً نشناختمش!

در اینجا بخشی از متن "اژدهاک" استاد را می نویسم تا بیش از پیش یا توانایی و دانش وی آشنا شویم:

(هنگام خواندن به نشانه های دستوری توجه کنید)

... پس من پیش می روم و فریاد می کنم: وای بر تازیانه ها زیرا شکسته خواهند شد؛

و وای بر دژهای بلند زیرا فرو ریخته. منم اژدهاک که فرزند رنج زمینم؛ و منم که فریادم از پشت

سالهاست بلند! منم که سالهاست تا این مارهای سیاه را بر دوش می کشم.

و لاشه ی خود را- که فرسوده است – از این روز به آن روز می برم. و اینست فریاد ِ تلخ ِ زمین

که با شما می گویم: وای بر تازیانه ها، که شکسته خواهند شد؛ و وای بر دژهای بلند که فروریخته!

زمین می گوید ای سرافکنده، بر من استوار بایست؛ که لرزش ِ بند بندِ تو جان مرا می لرزاند.

 او می گوید ای خمیده پشت، تو فرزند زمینی؛ مَهِل پیش از آنکه به من بازگردی در دل خود،

مرگ را دخمه ای باشی! ای مرد به بالا بنگر، به سوی آسمان؛ و بنگر که آسمان را ابر ِ تازیانه ها

پوشانده. من آمده ام آسمان را – که سیاه از تازیانه ها ست -  به یادت بیاورم! داد از این بیداد؛

خواری از جانت دور؛ آیا نام نیکبختی شنیده ای؟ آیا چنین گوهرها را هرگز با گوش تو آشنایی هست:

شادی و روشنی و دادگری و مِهر؟

این بود فریاد ِ من که هرگزش پاسخی نبود.

**************************************** 

پی نوشت ها:

یک) ای کاش دوستان منتقدی که از استاد "بیضایی" گلایه دارند که چرا چنین فیلمی ساخته به بعضی از بازیگرانی که نمی دانم با چه بهانه ایی –پول، شهرت یا فراهم آوردن زمینه برای ادامه کارشان و یا ...- در فیلم هایی همچون "اخراجی ها" بازی می کنند و باعث می شوند مردم به دیدن یکه فیلم "جُک نگاری" بروند گلایه می کردند.

دو) بد نیست یادی بکنم از بازیگرانی که مدتی است کمتر دیده شده اند یا دیده نشده اند: رضا کرم رضایی/ فردوس کاویانی/ گلچهره سجادیه/ رضا بابک و استاد سوسن تسلیمی  که گمان نکنم دیگر او را دریک فیلم یا تئاتری که در ایران تولید شود ببینیم!

سه) یادآوری: متنی که من در وبلاگم نوشتم بخشی از نمایشنامه / روایت "اژدهاک" یکی از نوشته های ارزشمند استاد بیضایی هست که نخستین بار در سال ۱۳۳۸ یعنی زمانی که استاد ۲۱ سال داشته نوشته شده و تاکنون دو سه بار در روی صحنه تئاتر اجرا شده است، من نیز این افتخار را داشتم که در سال 84 این متن یک نفره را بازی کنم. بنابراین آنچه که نوشته ام دیالوگ های فیلم "وقتی همه خوابیم" نیست، من فقط حس کردم آن بخش از متن "اژدهاک" شاید کمی زبان حال اهالی راستین فرهنگ و هنر این روزگار کشور ما باشد.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/01/15

نفرین به آگهی های بازرگانی!

 

پیش از هر چیز یک ببخشید بزرگ برای گفته های زشتی که شاید بنویسم!

 

خاک بر سر این سلیقه! نادانی و آزار رسانی و توهین به بینندگان گرامیشون را به اوج رسوندن این دوستان دست اندرکار سیمای گروهی (ملی پیشین) بویژه گردانندگان پخش سیما و بازهم بویژه این آگهی های بازرگانی لعنتی!

گفتم که ببخشید! ببخشید که عصبانی هستم، تازه الان خوب شدم؛ امشب درست در لحظات پایانی و حساس مجموعه طنز "مرد 2 هزار چهره"   که بیننده از دفاعیه "مسعود شصت چی" متاثر شده بود ناگهان پخش پیام بازرگانی آغاز شد و آن حس را نابود کرد، گویی این کار به عمد انجام شد تا در کنار قیچی شدن های تصویر و حتی صداگذاری های دوباره روی بعضی از تصاویر، این آخرین لطف و تنگ نظری دوستان رسانه گروهی به شمار آید! هرچند ان دفاعیه و کلاً این مجموعه نسبت به "مرد هزار چهره" ضعیف تر به نظر آمد که البته بنا به قانون نانوشته ای که می گوید همیشه فیلم ها و سریال های سری دوم از نمونه نخست خود ضعیف تر هستند چیز عجیبی نیست؛ هرچند "مهران مدیری" امسال از سوزن زدن به خودش آغاز کرد تا بتواند "جوال دوز"ش را حسابی فرو کند اما جز در بخش فوتبال از این "جوال دوز" بهره زیادی نبرد.

با دیدن بخش فوتبال من یکی حسابی دلم خنک شد که دست مافیای فوتبال ایران تا اندازه ای رو شد و چه جالب بود که این بخش درست شبی پخش شد که "علی دایی" از تیم ملی برکنار شده بود! برکنار شدنی که ادببات گفتاری دایی و غرورش سهم زیادی در چنین پیش آمدی داشت و این همه ش تقصیر فدراسیون بود که باعث شد "علی دایی" اشتباهی شود!...

کجا بودیم؟ آهان، دفاعیه "مسعود شصت چی" ؛ این جمله "مسعود شصت چی" که گفت می خواهد با کارهایی که یاد گرفته شغل آبرومندی برای خودش دست و پا کند چون توانسته پلان هایی بگیرد که از پلان های "مهران مدیری" بهتر باشد یا هواپیما را با یک موتور سالم و مانند باقلوا به زمین بنشاند و یا کارنامه مربی گری فوتبالش خوب باشد به گونه ای بیانگر این پدیده زیان بار است که کارها در کشور ما تخصصی انجام نمی شود یا سیستم به گونه ای است که هر "ننه قمری" می تواند پشت هر میزی بنشیند و هرکاری به او سپرده می شود بدون آنکه کار فرمایان از او شناخت درستی داشته باشند! البته یک تفاوت در مرد اشتباه گرفته این مجموعه طنز با مردان و زنان اشتباه بکار گرفته شده کشور هست و آن اینکه "مسعود شصت چی" با چاشنی شانس و داشتن قلب و دل پاک در کارها پیروز می شد اما ...

 ************************

پی نوشت 1) من در مسابقه پیام کوتاه 90 گزینه 3 یعنی فدراسیون را فرستادم، به همان دلیلی که در متن آوردم

پی نوشت 2) کدام یک از بازیکنان خوب و مطرح جهان در نخستین تجربه مربی گری ملی خود موفق بوده اند؟ میشل پلاتینی، رودی فولر، فان باستن، یورگن کلینزمن، روبرتو دونادونی، دونگا

پی نوشت بی ربط و با ربط) زمانی بود که فضای سیاسی ایران متاثر از نام سه سعید بود: سعید حجاریان/ سعید امامی و سعید عسکر و این روزها نام سه علی در فوتبال بیشتر بر زبان رانده می شود: علی دایی/ علی کریمی و علی کفاشیان

پی نوشت همین جوری) آموزش مریی گری شنای ارزشی /اصول گرایی به بانوی ایرانی!!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/01/04

سه سال گذشت ...

 

(لطفاً موسیقی برنامه "تقویم تاریخ" رادیو را به ذهن بیاورید و بخش آغازین این نوشته را بخوانید!)

 بخش نخست) سه سال پیش در چنین روزی و در ساعت های پایانی چهارم فروردین 1385بخشی از فضای آزاد دنیای مجازی با ورود درویشی کشکول به دست و "خورشید" نام، گرفته شد تا او بتواند در این فضا گفتن و شنیدن دیدگاه های گوناگون را تمرین کند، یعنی اینکه بتواند به درستی، نوشته ها و دیدگاه های دیگران - هرچند تلخ، ناهمگون و ناهماهنگ با دیدگاه خود را- دست کم برای یکبار هم که شده بخواند و دیدگاهش را پیرامون آنچه خوانده برای نویسنده، یادداشت کند و البته پذیرای دیدگاه دیگران درباره نوشته هایش باشد؛ پس نیازی ندید که بخش نظرات وبلاگش نیازمند تایید مدیر وبلاگ باشد

نتیجه: وبلاگ نویسان می توانند جامعه چند صدایی را در کمال آرامش و بدون زد و خورد تمرین کنند البته اگر دوستان بگذارند

هرچند سال 87 در زمینه وبلاگ نویسی برای این نویسنده، کمی تا اندکی همراه با فراز و نشیب بود ولی روی هم رفته سال پرباری را پشت سر گذاشت بویژه فصل زمستان را، چراکه دوستان خوبی را در دنیای مجازی پیدا کرد که افزون بر نازنین بودن آنها، ماجرای چگونگی آشنایی و حتی دیدار با آنها بر جذابیت این دوستی ها افزود!

*****

بخش دو) بمناسبت آغاز چهارمین سال کار "کشکول" کمی رونمایی از خودم!:

 کارمندم، مدارک دیپلم علوم تجربی، کاردانی هنرهای تجسمی و کارشناسی دررشته کارگردانی سینما دارم که برای این آخری هنوز کوزه ای در خور نیافته ام تا آن را بر درش بگذارم!

15 سال پیشینه و تجربه کار تئاتر در یزد دارم که بیشترش در زمینه بازیگری بوده است

تئاتر را بسیار دوست دارم و برایم بسیار ارزشمند و بهتر بگویم "مقدس" است و به همین اندازه کشورم

"ایران" نیز برایم چنین است.

 

********

بخش سه) پی نوشت ها

پی نوشت 1) یک سال، سال "خوک" بود و من در یکی از نوشته های وبلاگم پرسیده بودم چرا در رسانه ملی، مانند سال های پیش در بخش آگهی های تجاری و وُله های ویژه شادباش گفتن عید، از شخصیت های کارتونی با شکل "خوک" خبری نشد؟ و پاسخ داده بودم شاید به این دلیل که با دیدن "خوک" بینندگان به یاد داستان گمراه کننده "قلعه حیوانات" می افتند!

بنابراین اگر امسال هم که سال "گاو" است هنوز خبری از آن گونه وله ها و آگهی ها نشده برای این است که "گاو" هم مانند "خوک" جانور بدی است! چون - با پوزش و شرم بسیار- گاو ما را به یاد ضرب المثل کمتر شنیده شده "گاو ما شیر نمی ده، اما ماشاا... به شاشِش!" می اندازد و یا حتی سروده قدیمی و کودکانه و بی شرمانه "اتل متل ... گاو حسن چه جوره ..." یا "سر گاو توی خمره گیر کرده" – که برای ما بد جوری هم گیر کرده- یا داستان حضرت یوسف(ع) و گاوهای لاغری که گاوهای چاق را خوردند و البته هیچ همانندی با این چند سال ما ندارد؛ یا آن داستان معروف "سه گاو" که چگونه آن آقا شیره یا آقا گرگه یکی یکی شان را از هم جدا کرد و به حسابشان رسید

و یا آن گاوهای لوس و عزیزدردانه هندوستان که می آیند میان خیابان می نشینند و جلوی راه خودروها را می گیرند و به "نشخوار کردن" می پردازند و هیچ راننده ای حتی حق بوق زدن هم ندارد! و یا آن گاو دست و پا چُلُفتی که به "گاو 9 مَن شیر ده" شهره شده، همان گاوی که گاهی 9 من شیر می دهد و سپس لگد می زند و آن را می ریزد!

 

گاو به بعضی ها یادآوری می کند که "کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن" یا حتی می تواند گرز ِ"گاوسرِ" فریدون را نیز به یاد می آورد که شاید گروهی از آن خوششان نیاید! اصلاً "گاو" جانور بی خودی است اگر "شیر ده" باشد که ممکن است شیرش آلوده به "مالاریا" باشد اگر هم که "گوشتی" باشد که باید از "جنون گاوی" ترسید! پس خدا زیاد کند شیرهای پاکتی همراه با مواد افزودنی شان و نیز "سویا"ی نازنین را! گاوهای "شخم زن" هم که بروند پی کارشان بگذارند باد بیاید چون امروزه همه چیز مکانیزه شده! از همه بدتر اینکه بسیاری از خانوداه ها "داماد" را همچون "شاخ گاو" می دانند!!

اما یک چیز این گاوِ ِبد، "خوب" است و آن اینکه به جای گفتن "من" می گوید: "ما"

پی نوشت 1/1) پی نوشت بالا بهترین نمونه برای پدیده ناخوشایندِ برتری حاشیه بر متن است!

 پی نوشت 2) در نخستین ساعات پس از آغاز سال جدید، ما پذیرای دوستی وبلاگ نویس و همراهانش بودیم که از استان خراسان شمالی میهمان ما شده بودند: نویسنده وبلاگ "آب و آتش" -نوشینه- به همراه خانواده خودش و خانوداه خواهرش

خانواده ای بسیار دوست داشتنی و کاملاً فرهنگی، که برای نخستین بار یکدیگر را می دیدیم چون زمان آشنایی جدی مان، بیشتر از یک ماه نمی شد! آن هم از راه پیام های وبلاگ یا ایمیل هایی که بین همسرم و "نوشینه" صورت گرفته بود؛ ساعات خوبی را با هم سپری کردیم جای همه شما خالی.

پی نوشت 3) در پی نوشت نخست، نامی از حضرت یوسف(ع) بردم، پیامبری که در قرآن سوره ای به نام ایشان وجود دارد اما به لطف کارگردان ارزشی رسانه ملی، این نام زیبای قرآنی کم کم در حال فراموش شدن است: "یوزارسیف" جای "یوسف" را گرفته!

گفتنی است این آقای کارگردان تنها پیشینه بازی در چند فیلم سینمایی دارد (یکی دو تا از نخستین فیلم های مخملباف/ "تابستان 58" مجتبی راعی و" پرواز در شب" شادروان رسول ملاقلی پور) ولی ناگهان به ساخت سریال های بزرگ تاریخی گماشته شد که صد البته ربطی به پارتی و باند بازی و رابطه ندارد.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/12/29

بهاریه خورشید

 

عجب غلطی کردم که گفتم بهاریه می نویسم!

اگه نگفته بودم و همین جوری می اومدم بنویسم بهتر بود؛ چرا؟ چون به گفته دوستی که سال ها پیش با هم به کارگاه های داستان نویسی می رفتیم داستان ها و سروده ها در 2 گونه اند: جوششی و کوششی

جوششی از درون آدمی یا هنرمند می جوشه و با نوک خامه بر دل سپید کاغذ می شینه که دارای ارزشه اما "کوششی نوشتن" همون "سفارشی" نوشتنه، "انشا نویسیه" که باید زور زد تا به آفرینشی زورکی دست پیدا کرد!

اما نگران نباشین هرجا دیدم دارم بیهوده کوشش می کنم دیگه نمی نویسم

*****************************************

 بگذریم؛ زمستون رفت و رو سیاهی نه به زغال، که به روی آتش افروزانی موند که زمستون رو برامون آوردن و از سوی دیگه روی زغالو سیاه کردن تا بتونن باهاش خطای سیاه بکشن روی دلای سفید و ساده ما!

اما باز هم بگذریم که گذشت خیلی خوبه!

می گن فرمانروایی به درویشی می گه جمله ای بهم یاد بده تا در هنگامه شادی و غم فراوان من را در حالتی میانه نگه داره تا اینکه نه از شادمانی زیادم باد در سرم افتد و نه در گاه اندوه فراوان، دلسرد و ناامید شوم و درویش پاسخ می دهد: این نیز بگذرد.

پس بگذارید تا بگذرم و به اون هنگامه ناب سرشار از پاکی و انسانیت برسم

همون لحظه ای که می گن قدیما توپ در می کردن همون ثانیه ای که ماهی قرمز توی تنگ آب تکون نمی خوره، چون لحظه رویش نیایشه! همون لحظه ای که دل همه مون می لرزه، نوک دماغمون داغ می شه و تیر می کشه، پشت پلک چشممون داغ می شه و به خودمون فشار می آریم که اشکمون نریزه، - آخه می گن شگون نداره!- ولی این اشک، چیز دیگه ایه؛ توی اون لحظه دلمون به اندازه یه دریا بزرگ شده و می تونیم مهر همه آدما رو توش جا بدیم - چه خوب- همه دوستامون رو به یاد می آریم همه همشهریامون رو، و شاید یه عالمه پرسش؛ کی الان تو خیابونه؟ (مث پسرک افغانی بادکنک فروش فیلم "بادکنک سفید") کی کنار خونوادش نیست؟ کی توی بیمارستانه؟ کی به تازگی عزیزش رو از دست داده؟ همه ما امسال عزیزانی رو از دست دادیم: فامیل، همسایه، دوست، همکار و هنرمندان کشورمون؛ مث خسرو شکیبایی/ احمد آقالو/ مهرداد فخیمی و ... دلمون برای همه شون تنگ می شه

راستی چرا ما یه دفه اینقدر مهربون شدیم؟!

این ویژگی بهار نازنینه، خواست خدای مهربونه

پس حالا که خدا این حس خوب رو بهمون داده، خوبه که برای همه شون به درگاه پروردگار نازنین و مهربون نیایش کنیم:

برای اون دوستی که خیلی خودمونی با خدا حرف می زنه / اون حاجی فیروز از کار رونده شده / یا اون دوست دیگه که روز تولدش نشونی خونه ش رو گم کرده بود / برای همه فرشته های زمینی / همه بچه هایی که مثل "فرشته" اون دختر بی سرپرست و تنها که در یکی از خانه های بهزیستی زندگی می کنن / برای همه بچه های کوچولو مثل "امیر ارسلان" که از آقا گرگه می خواد تا بیاد مامانش رو بخوره! / یا اون بیماری که رنجهاش رو برای دکترش می گه / وبلاگ نویسی که به 91 روز زندان محکوم شده /  برای همه مادرای مهربون چه اونایی که خدای نکرده بیمارن و  چه اونایی که به تازگی از بند بیماری رها شدن / و برای اون دخترک کولی که در چشمان سرمه کشیده اش زنی پنهان شده */ برای دوستی که دلش می خواد با مرغ هوا دوست بشه / برای اون دوستی که می خواد زود رنج نبودن رو با خوردن یه فنجون دلستر تلخ بسنجه! /  اونایی که با چشمان کاملاً بسته از کنارشون رد شدیم / برای همه سراینده های شب های روشن / برای اونایی که  نمی تونن سال جدید رو شادباش بگن!  و برای همه انسان هایی که جزو هر کدام از دسته های چهار گانه هستن ...

و آرزوی تندرستی و شادکامی و بهروزی و سرافرازی داشته باشیم برای همه اونایی که دوسشون داریم و نمی دونن، اونایی که دوسمون دارن و نمی دونیم، اونایی که در این یکسالی که گذشت ازشون دلخور شدیم از اون راننده تاکسی گرفته تا اون فروشنده و اون کارمند اداره ای که کارمون رو راه ننداخت، از همکارمون، رییسمون،  همه مسئولای مملکتی و ... یا کسانی که ما بهشون بد کردیم! و از خدا بخوایم که در سال جدید دلای همه مون رو به هم نزدیک و مهرمون رو به هم زیاد کنه ...آخه همه ما ایرانی هستیم و از نژاد آریایی؛ و آریایی یعنی نجیب و شریف؛  پس همه رو باید دوست بداریم و آرزو کنیم که در سال جدید لحظه لحظه همه مون همراه باشه با:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

شاخه های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

*************************

* "دخترک کولی که در چشمان سرمه کشیده اش زنی پنهان شده" برای وبلاگ "خواب ها دروغ نمی گویند" است که نتوانستم نوشته اش را لینک بدهم/ این وبلاگ در "کشکول" لینک داده شده است. 

پی نوشت) بر سر سفره هفت سین، ای کاش وسط آینه و ماهی و شمع، عکس جاوید شهیدی باشد تا به هنگام دعای حول،  یاد احوال شهیدان باشیم

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/12/25

خاتمی را باور داشته باشیم

 

این روزها با آمدن آقای میرحسین موسوی به کارزار انتخابات ریاست جمهوری و سخنان اخیرش پیرامون واژه های "اصلاح طلبی" و "اصول گرایی" و از سوی دیگر شنیدن این خبر که شاید آقای خاتمی به سود میرحسین از میدان انتخابات کنار بکشد واکنش های گوناگونی را در پی داشته است.(یکی از آنها همین نوشته دست و پا شکسته ای است که پیش روی شماست!)

1- چنین بر می آید که بیشتر دوستان اصلاح طلب از این پیشامدها نگران و یا بهتر بگویم دلخور هستند.

دلخوری این گروه از اصلاح طلبان بیشتر از گفتار اخیر میرحسین و دیدگاه جدیدش درباره اصلاح طلبی و اصول گرایی است که چرا به گونه ای دم از اصول گرایی زده است.

یادمان باشد که شخص خاتمی نیز بعنوان پرچمدار اصلاح طلبی چندی پیش در جایی گفته بود که اصول گرای واقعی ما هستیم! آیا باید به این سخن خاتمی خرده گرفت و او را اصول گرا – آن هم اصول گرایی که رقیب یا دشمن اصلاح طلبان است – دانست؟!

2- به گمان من تا هنگامیکه هر فرد و گروه سیاسی به دیدگاهش، راهش و هدفش ایمان و باور قلبی نداشته باشد و راستی و درستی را به حاشیه براند و نگران و دلسوز مردم و ایران نازنین نباشد، اصول گرایی و اصلاح طلبی تنها واژگانی "دهان پُر" هستند که به درد "پُز دادن" می خورند!

چنانچه سرمداران و سینه چاکان هر کدام از این واژه ها، راست و درست و به مفهوم ریشه ای "اصلاح طلب" و "اصول گرا" باشند بسیاری از نابسامانی های ایران و ما مردم سامان می یابد! درست همانگونه که گروهی بر این باورند که چنانچه به طور کامل و مو به مو به همین "قانون اساسی" - که گفته می شود ضعف ها و اشکالاتی دارد- پرداخته و عمل شود بسیاری از ناهنجاری ها، هنجار می شود.

3- باور دارم که یکی از نگرانی های خاتمی، تعصب بیش از اندازه و همه چیز خواهی گروهی از اصلاح طلبانی است که به ظاهر خاتمی و دیدگاه و سخنانش را پذیرفته اند اما ... به یاد دارم چند ماه پیش که جریان خوانش خاتمی به میدان انتخابات تازه راه افتاده بود و ایشان به گونه ای میر حسین را پیشنهاد کرده بود در یکی از سایت های خبری خواندم که در دست اندرکاران۲ ستاد از سه ستادی که برای پشتیبانی از خاتمی راه اندازی شده بود به صورت شفاهی، کتبی و ... هشدار داده بودند که این ستادها تنها برای خاتمی است و قرار نیست که برای دیگری کار کنیم حتی اگر آن شخص را آقای خاتمی پیشنهاد داده باشد!(نقل به مضمون)

پرسشی که پیش می آید این است که این چگونه حرف شنوی و پشتیبانی است؟

چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی که خاتمی رییس جمهور شد و درباره رویدادی دیدگاهش با دیدگاه این به ظاهر دوستان یکسان نبود، آنها خاتمی را تنها نگذارند؟

آری نگرانی خاتمی مصداق پیدا کردن این سروده است که:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

فرماندهی که پیشاپیش لشکری ایستاده به آسانی می تواند دگرگونی ها و جابجایی های لشکر رقیب را برانداز کند و به راهکاری مناسب بیندیشد و حتی اگر آگاهی درستی از چینش مهره های رقیب نداشته باشد بدیهی است که همیشه آمادگی برخورد با هر گونه واکنشی از سوی آنها را دارد؛ اما آن فرمانده کمتر می تواند جابجایی آنها که پشت سرش به پشتیبانی ایستاده اند را زیر نگاه خویش داشته باشد

من از بیگانگان هرگز ننالم ...

4- خاتمی در دیدارش با خانواده شهدا که روز 9 بهمن سال جاری صورت گرفت در پایان سخنانش گفت که خوشبختانه آقای موسوی ضرورت تغییر و دگرگونی در وضع موجود را درک کرده اند(نقل به مضمون) 

سید حسن خمینی نیز در همایشی که روز 27 دی سال جاری در "دارآباد" تهران برگزار شده بود با بیان ماجرای طنز آمیزی به ضرورت ایجاد دگرگونی در وضع موجود کشور اشاره کرده بود!

بپذیرید که نمی توان به ناگهان از زیر آب داغ در حال جوش به درون آب سرد رفت! برای این کار به آب نیم گرم(و ِلَرم)  نیاز داریم! 

5- در سینما و برای تدوین صحنه ها راه های گوناگونی است؛ ساده ترین روش "کات"(بُرش) است که البته "کات" زمانی خوب است که "مچ کات" شود یعنی دو تصویر به خوبی به هم بچسبند در غیر این صورت "جامپ کات" ایجاد می شود که حس پرش و آشفتگی ذهنی به بیننده دست می دهد! روش دیگری نیز وجود دارد: "دیزالو" و این روشی است که تصویری به نرمی برود و تصویر جدیدی جایگزین شود، این کنش سینمایی دارای ارزش زیبایی شناسی بالایی است. و ما در شرایط کنونی برای دگرگونی نیازمند یک "دیزالو" هستیم!

6- نگرانی دیگر اصلاح طلبان از ماندن موسوی و رفتن خاتمی این است که در نبرد انتخابات شکست بخورند و بیشترین دلیلشان این است که موسوی محبوبیت خاتمی را در بین مردم و بویژه نسل سوم ندارد، این درست است اما با این همه نگارنده چنین دیدگاهی ندارد چراکه پیروزی نماینده اصلاح طلبان یزد- آقای اولیا- در انتخابات مجلس هشتم که اتفاقاً چهره چندان سرشناس و فعالی در عرصه سیاسی استان نبود را دیده ام و بر این باورم که یکی از ارکان اصلی پیروزی این نماینده، پشتیبانی خاتمی و "کلانتری" –استاندار دولت اصلاحات- بود(در پوسترهای تبلیغاتی عکس خاتمی و کلانتری در کنار عکس اولیا دیده می شد)

دلیل دیگر نیز واکنشی است که مردم در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از خود نشان دادند؛ زمانی که انتخابات به دور دوم کشید گروه زیادی از آنها تنها به این دلیل به احمدی نژاد رای دادند چون نمی خواستند به هاشمی رای بدهند و البته احمدی نژاد چهره جدیدی برایشان به شمار می رفت؛ در انتخابات پیش رو نیز میرحسین برای بسیاری از جوانان چهره جدیدی است که محبوبشان- خاتمی- او را تایید می کند.( ۱۵ سطر پایانی یادداشت "محسن عسکری" با عنوان خاتمی، "میرحسین" را به مدار قدرت می برد که در تاریخ ۱۹ بهمن سال جاری در سایت عصر ایران نوشته شد را بخوانید)

7- در کار بازیگری تئاتر آموخته ام که اگر کارگردانی شخصی را پذیرفتم و به گروهش وارد شدم باید مناسب و به دلخواه او بازی کنم؛ البته با کارگردان گفتگو می کنم، دیدگاهم پیرامون متن و نقش را بیان می کنم اما پذیرفته ام که حرف و تصمیم آخر با کارگردان است.   

8- من به "سید محمد خاتمی" ایمان دارم و او را  باور می کنم و در پایان این یاداشت اعتراف می کنم که بسیار دوست دارم او رییس جمهور کشور نازنینم ایران باشد.

پی نوشت ۱) میرحسین یا خاتمی؛ کدام به سود دیگری کنار می رود؟ تحلیل دیگری از عصر ایران را بخوانید

پی نوشت ۲) روز ۲۹ اسفند هم از کشکول بازدید کنید و بهاریه من را بخوانید و به عنوان عیدی سال جدید برایم یادداشت بگذارید!

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

جمعه 1387/12/23

سه ماه زندان برای یک وبلاگ نویس

 

از چند روز پیش مواردی را در یاد سپرده بودم برای یادداشت در وبلاگ، تا اینکه چهارشنبه این sms رسید: رضا حقیقت نژاد نویسنده وبلاگ ایساتیس در پرونده وبلاگ نویسی بطور غیابی محاکمه و به سه ماه زندان محکوم شد!

سال ۸۳ با "آقا رضا" آشنا شدم، در طول مدتی که سردبیر روزنامه خاتم یزد بود گاهی برایش مطلب و خبر تهیه می کردم، انسانی است آرام، با ادب، بی ادعا و کوشا ...

"آقا رضا" از این گلایه کرده که چرا به صورت غیابی محاکمه اش کرده اند، گویا او هنوز باورش نشده که مسئولان ما بسیار مهر وَرز هستند و به هیچ وجه دلشان نمی آید که او مسافت طولانی کیش – یزد را بپیماید برای حضور در دادگاهی که بود و نبود وی در آن هیچ گونه خللی در رأی قاطعانه آنها ندارد! این دوستان خواسته اند "آقا رضا" تنها یکبار رنج و هزینه سفر به یزد را دچار شود که آن هم به امید خدا برای رفتن به ...

یکی سرنوشتش مانند "آقا رضا" می شود دیگری هم مانند "احمد آقا" دوست نویسنده وبلاگ گل های آفتابگردان که به خاطر نوشتن مقاله ای درباره پاسارگاد و سد سيوند، ۲ سال است از کار رانده شده و ...

*****

بگذریم شنیدن خبر "آقا رضا" باعث شد که به سوژه دیگری برای نوشتن بیندیشم ...

خواستم درباره جشن نیکوکاری بنویسم و پاسخ این پرسش را جویا شوم که چرا با بودن بسیاریِ این گونه برنامه ها به مناسبت های گوناگون و یا پرداخت خمس و زکات و فطریه و حساب 100 امام توسط مردم و نیز وجود صندوق های دریافت صدقه کمیته امداد در هر 100 متر  و نیز درون مغازه ها و ... باز هم آمار خانواده های زیر پوشش این کمیته فراوان است؟!

*****

ناگهان به یاد یکی از خاطرات استاد خسرو حکیم رابط نازنین و دوست داشتنی - یکی از بهترین نمایشنامه نویسان ایران – در کتاب من با کدام ابر... / روز هفتم(خاطره ها) افتادم. به سراغ کتاب رفتم آن را ورق زدم، دومین خاطره من را نگه داشت! خاطره ای از سال 1328، بخوانید:

خسرو حکیم رابط

مدرسه "امیر عضد". سال هزار و سیصد و بیست و هشت. صبح است و مراسم دعای صبحگاهی. روز پانزدهم بهمن ِ سال گذشته، شاه را در دانشگاه تهران تیر زده اند –که نمرده است- غیر قانونی شدن "حزب" بگیر و ببندِ مفصل و حالا دیگر، همه روز، دعای صبحگاهی برای سلامت شاه. معلم ها در یک صف، در یک سو. محصل ها در دیگر سو.

دو سه تا از بچه ها خوش صدایند. هر روز یکی از آنها دعای صبحگاهب را می خواند. امروز نوبت پسرکی است از کلاس من. امروز هم روزی است مثل همه روزها. بی هیچ انتظاری؛ انتظار وقوع حادثه ای.

"محمد انصاری!"

"بله آقا!"

"بیا بخون!"

"نمی خونیم آقا."

"نمی خونی!؟"

"نه آقا!"

این "نه آقا" ی بچگانه، در این جهنم، در این قبرستانِ خاک آلودِ کازرون، هیچ کمتر از گلوله ای نیست که سال گذشته در دانشگاه تهران به سوی شاه شلیک شد.

نیم تختی می آورند. طفلک را بر آن می خوابانند. بابای مدرسه بر شانه او می نشیند.ناظم مدرسه با ترکه خیس انار آماده می شود. یکی از معلم ها پاهای "تیر انداز" کوچک را می گیرد و می زنند و می ززند و من ایستاده ام؛ عرق سرد بر تیره پشت و عرق شرم بر چهره. از همان روز ِ اول که به کلاس رفته ام "تبلیغ عدالت خواهی و سربلندی" و حالا، فقط، "ایستاده ام". شرمگین. همین. "همین؟"

"تیرانداز" می خورَد و می خورَد، بی هیچ فریادی و در تمام مدت چشم بر من دارد که آن سوتر ایستاده ام- به ظاهر ایستاده ام، اما در حقیقت نشسته ام؛ شکسته ام. شکنجه به پایان می رسد.

راه می افتند و راه می افتم به سوی کلاس. "تیرانداز" کوچولو، شلان شلان از پله ها بالا می آید، پهلو به پهلوی من. روی پله دوم یا سوم چشمان درخشانش را به من می دوزد. من سر پایین می اندازم. می زند به پهلویم. نگاهش می کنم. نمی توانم بفهمم که بغضی در راه دارد یا لبخندی. دوباره می زند به پهلویم و می پرسد:

"خوب بود؟"

**********************

پی نوشت۱) در آستانه "هفته وحدت" هستیم که به پیشنهاد کسی- آیت ا... منتظری- شکل گرفت که هم اکنون گوشه نشین و منزوی شده ولی یادگارش همچنان زنده است!

پی نوشت۲) چنانچه می خواهید به هر یک از سه کاندیدای اصلاح طلب به صورت جداگانه یا با هم پیام

بدهید به سایت یاری بروید.

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/14

یادداشت های پراکنده از تئاتر "شکار روباه"

 

دوشنبه 12 اسفند، بخت یاری کرد تا به همراه چند نفر از هنرمندان تئاتر یزد به تماشای تئاتر "شکار روباه" تازه ترین کار استاد دکتر "علی رفیعی" بنشینیم؛ تئاتری که در زمانی نزدیک به 2 ساعت و 30 دقیقه ماجرای فرار "آغا محمد خان قاجار" از شیراز، گردآوری برادران و سربازان، سرکوب مخالفان، بدبینی و کشتن نزدیکان و برادران، حمله به کرمان، کشتار مردم کرمان، کشتن لطفعلی خان زند، تاج گذاری و در پایان کشته شدن این نخستین پادشاه قاجار را روایت و تصویر کرد.

تئاتری که نمایش دهنده نفرت، انتقام، بدبینی، کینه ورزی، خودخواهی، قدرت دوستی و عشق های سرکوب شده و دست نایافته بشر و مشخصاً "آغا محمد خان" بود که باید اعتراف کنم در پاره ای از زمان های میانه نمایش که او از آن عشق از دست رفته سخن می گفت دلم به حالش می سوخت!

در اینجا می خواهم یادداشت های پراکنده ام که در تاریکی سالن و هنگام اجرا در گوشه گوشه های یک کاغذ می نوشتم را برایتان بازنویسی کنم:

1-  "عمه بگم" برای اینکه "آغا محمدخان" را به فرار از شیراز و به دست گرفتن قدرت تشویق کند: مردم به امید فرداهای بهتر به هر نورسیده ای تن می دهند.

2- آغا محمد خان در پاسخ به سه راه زنی که در همان آغاز راه با آنها روبرو می شود: آرزو چیزیه که آدم می خواد بهش برسه ولی نمی تونه برسه!

3- مرتضی قلی- یکی از برادران آغا محمد- به آغا محمد خان: تو به هیچی احترام نمی ذاری جز قدرت خودت!

4- هنگامیکه "عمه بگم" که خیلی هوادار "آغا محمد" بود و به او بسیار کمک کرد تا به قدرت برسد به دست "آغا محمد" کشته شد خدمه سردخانه مردگان/ راوی بالای سر عمه می گوید: کودکت بزرگ شد ای زن و تو نفهمیدی خنجری که به دستش دادی سینه ات را سوراخ می کند!

5- جرم کشته شدن "جعفر قلی" - یکی از برادران "آغا محمد خان"- که البته به "آغا محمد" بسیار وفادار است "مظنون" بیان می شود چراکه خود "آغا محمد خان" هم هنگامی که دستور به کشتنش می دهدمی گوید: تو تنها کسی هستی که نمی دانم گناه کاری یا نه!

6- "آغا محمد" به بیوه برادرش: ... فکر می کنی کشت 4 برادر کار آسونیه؟ .... من که کار بدی نکردم، فقط چیزی را که خدا به این دنیا فرستاده بود، براش پس فرستادم

7- بخشی از تک گویی "آغا محمد خان" پس از کشتار مردم کرمان: ... با هر کسی که کشته می شود، چشمی که بیرون می آید و سری که ار تن جدا می شود مصلحت کشور است و چه مصلحتی جز حکومت بر مردمی نابینا!

    

"آغا محمد خان" در کنار "عمه بگم" - "آغا محمد خان" در کنار برادرانش

پی نوشت ها:

یک) شاید همه این یادداشت ها، همان جملات گفته شده توسط بازیگران نباشد و صد البته اگر برداشتی هست برداشت من است

دو) فلسفه "شکار روباه" که در نمایش گفته شد این است که: "آغا محمد خان" به شکار روباه می رفته آنقدر با اسب پی روباه می تاخته تا خسته اش کند، آن گاه زنگوله ای به گردن روباه می انداخته که صدای زنگوله موجب می شده تا حیوان به گمان اینکه صدای زنگوله سگ های شکاری است دوباره بترسد و از خود فرار کند تا اینکه کم کم به صدا عادت می کند اما اصل ماجرا از اینجا آغاز می شود: صدای زنگوله باعث می شود که دیگر روباره بیچاره نمی تواند نه برای شکار و نه برای جفت گیری به حیوانات دیگر و یا روبهان دیگر نزدیک شود و اینگونه بوده که از گرسنگی می مرده و هم به گونه ای توانایی زاد و زایش را از دست می داده!

سه) در همه زمان نمایش بویژه زمان هایی که بازیگر نقش "آغا محمد خان" سخن می گفت به یاد شادروان "احمد آقالو" بودم و گمان می کردم اگر زنده بود یقیناً بازیگر این نقش او بود، این بدان معنا نیست که بازیگر کنونی بد بازی کرده باشد، اتفاقاً همه بازی های فیگورایتو بازیگران یکدست و خوب بود

چهار) پس از پایان نمایش چند دقیقه ای با "دکتر رفیعی" نازنین گفتگو کردیم؛ دکتر از بهای بلیط نمایش –ده هزار تومان- زمان اجرا –ساعت 30/18- و فصل اجرا -اسفند- ناراضی بود و گلایه داشت و بر این باور بود که همه این ها سیاستی است تا گروه کمتری از این نمایش دیدن کنند، دکتر می خواست از سه شنبه 13 اسفند بلیط را نیم بها در اختیار دانشجویان قرار دهد. دکتر می گفت من نمی توانم در برابر این جریان کار جندانی بکنم، من مانند دانه ای گندم هستم که بین دو سنگ آسیاب هستم!

پنج) چنین بر می آمد که "دکتر رفیعی" همه حرف ها و درد دل های ناگفته این چند سال را در این نمایش گفته است و همین موجب شده بود تا "گفتگو ها" نسبت به دیگر عناصر نمایش برتری داشته باشند و البته ریتم کلی اجرا "کُند" به نظر برسد.

شش) تابلوها و میزانسن های زیبایی در نمایش وجود داشت که خب البته چیزی جز این هم انتظار نمی رفت اما یکی از تابلوهایی که بسیار آن را دوست داشتم صحنه ای بود که "آغا محمد خان" برای تاج گذاری پشت پرده حریر قرار گرفت که شیشه تلویزیون هم را تداعی می کرد! گونه ای فاصله بین "آغا محمد خان" و مردم

پی نوشت پایانی) گویا این سخن زرتشت است: ستیز من با تاریکی است، برای ستیز با تاریکی شمشیر به رویش نمی کشم، چراغ می افروزم. 

پی نوشت خیلی بی ربط) در چند جا از نمایش – هنگام قتل ها- صدای تفنگ های ترقه ای بازیگران همه را از جا می پراند صدای این تفنگ های ترقه ای آنچنان قوی بود که ما گمان کردیم انگار خود جناب ترقه را به عینه می بینیم!!!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/12/05

ماجرای "آخوند کرباسی" یزد و کاسه شیره

 

در زمان های گذشته و در یزد انسانی وارسته و فرهیخته ای بوده که همه به نام "آخوند کرباسی" می شناختندش؛ آرامگاه او در میانه خیابان "مهدی" شهر یزد است، به یاد دارم که حتی تا 20 – 25 سال پیش نیز آرامگاه او به عنوان یکی از شاخصه هایی بود که مسافران تاکسی از آن برای بیان مسیر یا مقصد خود کمک می گرفتند: "سر قبر آخوند"

البته این متن به لهجه یزدی است! این که چرا به لهجه یزدی می نویسم از آن روست که دوستی –نویسنده وبلاگ ترقه- در یکی از یادداشت هایی که برایم نوشته بود عنوان کرده بود که ای کاش می شد هر وبلاگ نویسی با لهجه شهر خودش بنویسد! بنابراین من هم بر آن شدم تا چنین نگارشی را در کشکول تجربه کنم.

اینک بشنوید ماجرایی بسیار جالب و پند آمیز از "آخوند کرباسی":

مِگَن که آخوند کرباسی در مبارزه با نفس خودش خیلی معروف بوده و همیشه

 هر چی دلش مُخواسّه برعکسشا انجام مِداده!

یَه رو (یک روز) دل آخوند کرباسی هوس شیره مُکُنَه، اما آخوند مَحَلِّش نَمِذاره،

 روز دوم هوسه بیشتر مِشَه اما بازَم مَحَلِّش نَمِذاره، تا اینکه صُبِ روز سوم

دیه طاقتش سر میاد و بُلن مِشه که بره دنبال شیره!

توی راه داروغه را می بینه که یَه گوشه خوابیده بوده، آخوند هم مِرَه جلو و

سَرتیپا مِزَنه زیر داروغه به خیال اینکه داروغه بیگیرَدِش و بندازه تِش توی زندون

 تا آخوند اینجورَکی خودِشا از خوردن شیره مَروم (محروم) کُنه!

وَختی آخوند تیپا مِزنه گَلِ داروغه، داروغه گوشه چَشِشا وا مُکُنه و مِگَه:

 شیخ اَگه نَمُخوای شیره بُخوری نخور چرا مَنا مِزَنی؟ بیا بِرو بِذار بُخوابِم!

آخوند کرباسی خیلی تعجب مُکُنه و پیش داروغه مِگَه تو از کجا و

چِطَری(چطوری) فهمیدی؟

داروغه اولش خو (خب/ که) چیزی نَمِگه اما آخوند اِقٌه(اینقدر) اصرار مُکُنَه

و قسم جلاله ش مِده تا داروغه رازش را مِگه

و اما بشنوید راز داروغه را:

داروغه: وَختی دوماد شدم همون شب اول فَمیدم که زَنُم باکره نیس، زَنُم شورو

(شروع) کِرد به التماس و دَرخواس و گریه و زاری آبروما نَبَر ... اَگَه مَنا نِگَر داری

 دعات مُکُنَم هرچی مُخای خدا بِدَتِت و از این حرفا...

منم باش زندگی کِردم و با زَنُم پیش هم قرار هِشتِم که تا وَختی زنده هَسٌِم

این رازا بین خودون (خودمون) نِگَر دارِم... زَنُم چَن سال پیش خدابیامرز شد و منم

 تا حالا پیش کسی چیزی نگفته بودم، و خدا هم این قدرتا به من داده تا

بی تونم فکر آدما را بوخونم! حالام که تو اصرار کردی و قسمُم دادی

 و من مجبور شدم تا راز اون خدا بیامرزا بگم، دیه نَمُخوام زنده باشم،

و داروغه همون جلوی شیخ رو زمین دراز مِکَشه و درجا می میره!

*****************

پی نوشت ۱) نویسنده وبلاگ بهارنو که چند روزی است توسط دوستان اصولگرای یزدی تهدید می شود! مطلبی با عنوان زنده باد مخالف من نوشته، بد نیست آن را بخوانید

 پی نوشت ۲) سایت خبری تحلیلی عصر یزد در راستای ایجاد سرگرمی(فیلتر کردن، تهدید کردن و ...) برای دوستان اصولگرا راه اندازی شد!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/27

جامعه علوی یا حکومت اموی؟!

 

یادتان هست که در چند نوشته پیش خود گزیده ای از سخنان استاد فاضل میبدی با عنوان جامعه جاهلی چگونه جامعه ای است؟ را نوشتم؟ آن سخنان مربوط به 3 شب برپایی آیین سخنرانی پیرامون رویداد کربلا بود که سخنران شب پایانی اش "حجه الاسلام دکتر عبدالرحیم سلیمانی اردستانی" بود که دکترای کلام دارد و استاد دانشگاه است و پژوهشگر دینی - بویژه "دین مسیحت"- و نویسنده و مترجم و افزون بر همه اینها بسیار ساده و دوست داشتنی و مهربان.     

   

                   عکسی از جوانی استاد سلیمانی                    

امروز می خواهم گزیده ای از سخنانی که این استاد دانشگاه، در شامگاه جمعه 27/ دی/ 87 و در حسینیه 14 معصوم یزد بیان کرد را برایتان بنویسم:

 *******************************

1- دین اسلام دارای 2 بُعد اصلی است:

الف) بُعد عقیدتی(نظری) شامل هست ها و نیست ها  ب) بُعد عملی شامل بایدها و نبایدها

بُعد عملی نیز به دو بخش می شود: احکام فقهی مانند دستوراتی که پیرامون خمس، نماز، روزه و ... داده شده و دیگر دستورات اخلاقی که درباره دروغ، تهمت فریبکاری و ریا و ... است؛

 در حکومت اموی و در زمان امام حسین(ع) بُعد عملی دین و بویژه اخلاقیات بیش از دیگر امور فاسد و دگرگون شده بود که همین پدیده امام را بر آن داشت تا برای اصلاح آن به پا خیزد؛ چراکه آنچه که فساد آن در جامعه نمود پیدا می کند همین بعد عملی دین است.

2- یادمان باشد که در آن زمان حکام اموی نیز به ظاهر نماز می خواندند و حتی در نماز جمعه نیز شرکت می کردند و ظاهراً تغییری در واجباتی مانند نماز و روزه بوجود نیاورده بودند و برای همین بود که امام حسین(ع) می فرماید می خواهم امت جدم را اصلاح و روش پدر و جدم را اجرا کنم.

3- پیامبر می فرماید که معیار دین داری 2 بخش است: راستی و درستی گفتار و رفتار(صدق حدیث) و دیگر ادای امانت؛ اگر این دو بخش رعایت شد آن گاه نماز و روزه عبادات دیگر هم پذیرفته و درست است!

4- یکی از دلایلی که زیادی نماز معیار دین داری نیست این است که گاهی نماز خواندن برای پاره ای از آدم ها عادت می شود و چنانچه نخوانند ترک عادتشان می شود و این برایشان سخت و نگران کننده است.

5- در دین ما، اخلاق جایگاه بسیار بالاتری نسبت به دیگر امور فقهی و عبادی دارد، البته این بدان معنا نیست که پرداختن به دیگر کارهای دینی فراموش شود.

6- در حکومت علوی و زمان پیامبر فریب و ریا در جامعه جایگاهی نداشت و آنها برای رسیدن به یک هدف – حتی مقدس- از فریب و دروغ بهره نمی گرفتند، برای نمونه به این ماجرا دقت کنید: پیامبر اسلام فرزندی به نام ابراهیم داشت که از دنیا رفت و این هم زمان شده با پدیده خورشید گرفتگی؛ گروهی از مردم این پدیده را به فوت پسر پیامبر ربط دادند! پیامبر دست کم می توانست در این باره سکوت کند اما ایشان به مردم فرمود چنین چیزی نیست و دگرگونی ماه و خورشید و ارتباطی با مرگ فرزند من ندارد.* این در حالی است که حکومتی مانند حکومت فاسد اموی در آن زمان فریب و ریا و خرافات را در بین مردم گسترش می داد.

7- سیاست حسینی بر پایه اخلاق و راستی و درستی استوار است؛ در زمان امام علی(ع) نیز دشمنانش هر گونه تهمتی مانند سیاست نداشتن، خشن بودن و ایمان نداشتن را به ایشان نسبت می دادند ولی حتی همین دشمنان هیچگاه تهمت ریا و دغل و فریبکاری به نزدند.

8- بنابراین جامعه و حکومتی که می خواهد بگوید که پیرو علی(ع) است باید به گونه ای رفتار کند که نتوان هیچ گونه تهمت و شایعه ای به آن نسبت داد و حتی اگر از سوی دشمنان چنین تهمتی زده شد مردم آن را نپذیرند و باور نکنند*

9- حکومت علوی می تواند مخالف خود را تحمل کند و اینگونه نیست که هر صدایی حتی اگر قصد مخافت داشته باشد را در گلو خفه کند.

10- از زبان عمر خلیفه دوم اهل سنت گفته شده که در زمان فتح مکه هنگامیکه ابوسفیان را دستگیر و به نزد پیامبر می بردم تا ایشان دستور بدهند که با او چه کنیم در ذهنم گذشت که پیامبر بی درنگ دستور به زدن گردن ابوسفیان می دهد؛ ولی پیامبر فرمود که با آنها همان رفتاری داشته باشید که یوسف با برادرانش کرد!(بخشش و مهربانی) خلیفه دوم می گوید از اینکه آن اندیشه در ذهنم گذشته بود پیش خود شرمنده شدم!

11- دین اسلام مانند خورشید در میان ادیان دیگر می درخشد اگردرست شناسانده شود، پس اگر بخواهیم برای بالابردن دین خود، ادیان دیگر را به ناحق تخریب کنیم کاری غیر اخلاقی و خلاف اسلام انجام داده ایم.

 ********************

پی نوشت1) بی خود ذهنتان به ماجرای هاله نور منحرف نشود!!

پی نوشت 2) نمی دانم چرا زمانی که این جمله را از آقای سلیمانی شنیدم و حتی الان که داشتم تایپش می کردم به یاد شایعه مردم درباره سالم نبودن انتخابات آتی و ماجرای دکتر کردان افتادم!؟

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/21

همه لینک های دوست داشتنی کشکول!

 

این نوشته رو پیشکش می کنم به همه دوستان وبلاگ نویسی که نام وبلاگشون باعث آبرو و ارزش کشکول درویشی من شده

******************

نمی دونم هفت*سال پیش بود یا هفتاد سال پیش... توی یکی از کوچه های سقف دار/ ساباط شهرم ایساتیس یا همین یزد کنونی نشسته بودم و داشتم یادداشت های یک دختر ترشیده که اسم داستانک روش گذاشته بود رو می خوندم؛ این یادداشت ها درست مثل حرف های من - حرف های چندین سال توی دل مونده من-  خیلی پراکنده و بی ربط به نظر می رسید؛ از نشانه ها چنین بر می اومد که  انگاری نوشته های بی سرنوشت و خاطرات شب نویسی شده یه جوان ایرانی پیرامون فرهنگ و هنر ایرانی بود که در شب هایی غیر از شب های روشن زندگیش نوشته بود و برای همین در حد یک چرک نویس باقی مونده بود، گویا اون جوان در رویای دیدن آسمان یکرنگی بود تا بتونه با دیدنش خودش را در دامن پرمهر آسمون رها کنه فریاد بزنه آهای مردم ...! ولی بعدش چی باید می گفت؟!...

 نمی دونست ... ولی در بین یادداشت ها و خبرها خونده و شنیده بود یکی توی کجور پیدا شده که خواب و رویا رو باور داره و می گه خواب ها دروغ نمی گویند! و جوان در دلش خندیده و گفته بود: اینایی که ما می بینیم که همش کابوسه!

بنابراین تصمیم گرفت خودش دست بکار بشه و خودش رو به دست خیال ش بده و با قلمی از جنس آذر قلم قاب های خالی عکسخانه ش رو پر از نقوش گل و کبوتر و ترمه و گل های آفتابگردان کنه و اونا رو در خانه ای روی آب به نمایش بگذاره، شاید بتونه تصویر خوبی از نمای آینده رو در یک بهار نو رقم بزنه، شاید اینجوری خورشید دلش به رحم بیاد و گرماش رو دوباره به مردم شهر خوبان هدیه کنه!!

می دونم که نوشتن این جملات درست مثل صید قزل آلا در اینترنت عجیب و غریبه و کمی دچار پارادوکس شدم و شاید برای همین بود که فرید صلواتی که کنارم نشسته بود یه دفعه مثل ترقه از جا در رفت و بهم گفت: خورشید جون اینقدر الکی خودت رو به آب و آتش نزن، پاشو کاسه و کوزه کشکولت رو جمع کن برو کنار بذار باد بیاد! و ادامه داد:

آخه مگه نمی دونی باران اومده تا در عصر ایران امروز،  جمهوریت همراه با اسلامیت بدون یک کلمه کم و زیاد را دوباره زنده کنه و موج سوم  را راه بندازه!

*****

 پی نوشت: عصری که داشتم نسخه نخستین این متن را می نوشتم وبلاگ هفت حالش خوب بود ولی حالا که ۲۰/۳ دقیقه بامداده و کار پاکنوبس متن به پایان رسیده دیدم فیلتر شده!

 

نوشته شده توسط خورشید در |  لینک ثابت   •